در دوران نوجوانی ام، سرشار از عشق بودم و این عشق را نثار خواهر کوچکم «نازیلا» مى كردم تا او را از این نظر سیراب سازم. از هر آنچه كه در توان داشتم ؛ كمك مى گرفتم تا او كمبودهاى عاطفى مرا دوباره تجربه نكند. کتابهای کودکان را برای او به شكل نمایش و قصه تعریف میکردم. کتابهای علمی را با آزمایش هاى عملى به او یاد میدادم.
در باره تولد و تولیدمثل انسانها و حیوانات به خوبی او را توجیه می کردم. او را كنجكاو و با روحیه اى كنكاش گر بار مى آوردم. اعضای بدن انسان را به خوبی میشناخت. در تمام نقاشیهایش آدمها را با اعـضای بدن شان می کشید. اندیـشه ها و توضـیحات کـودکانه اش را به همان زبان خودش در زیر آنها می نوشتم. تخیلاتش همه را به وجد میآورد و باعث خنده ى دیگران مى شد.
آماده كردن مرغ و ماهی براى غذا فرصت خوبى براى تشریح اعضای بدن حیوانات در حضور نازیلا بود. پولهایم را جمع میکردم و
برای او حیوانات مختلف میخریدم تا درارتباط با حیوانات، احساس بهتری بیابد. ارتباط با نازیلا و تربیت او برایم بسیار دلنشین بود.
برای او حیوانات مختلف میخریدم تا درارتباط با حیوانات، احساس بهتری بیابد. ارتباط با نازیلا و تربیت او برایم بسیار دلنشین بود.
سوالاتش مرا به فکر وا میداشت و گاها برایم تازگی داشت و عامل محرک بسیار قویی شده بود براى اینكه بیان چگونگی مسایل انسان را به زبان کودکانه پیدا کنم. خردسالیش باعث میشد تا دنبال جواب سوال هاى بى پاسخ دوران کودکیم باشم وهیچ سوالی را در او سرکوب نکنم.
می خواستم كه او را با پدیدههای مختلف آشنا سازم و قدرت تجرید وانتزاع را در او بپرورانم. او را با خود به محیطهای مختلف میبردم تا در روابط اجتماعی، جرئت حضور و ابراز نظر بیابد. تمام کتابهای علوم دوره ابتدایی را با آزمایش به او یاد داده بودم.
یک روز که میخواستم مبحث حلال و حل شدن و فرق آن را با مخلوط شدن به او یاد بدهم ماجرای جالبی پیش آمد. یك حبه قند و یك استکان آب به او نشان دادم و از او خواستم آب را بچشد. مزه آن را پرسیدم. گفت آب معمولی است. حبه قند را در آب انداختم. بعد از اینکه قند در آب حل شد از او پرسیدم:
« حالا بگو! حبه قند کجاست؟» او بارها این عمل را دیده بود ولی این بار متعجب و حیران با زبانى کودکانه از من مى پرسید:
« قند کو، کجاست؟» گفتم: « خودت بگو! »
مدتی استکان را این طرف و آن طرف میکرد تا حبه قند را ببیند. بعد در حالی که گریهاش گرفته بود از من دوباره با اصرار سراغ قند را گرفت.
با چشاندن آب شیرین به او، موضوع را برایش روشن كردم و گفتم: « این یعنی حل شدن. »
از این كشف سرمست كیفى كودكانه شده بود. دست مى زد وبا خود مرتب مى گفت: «حل شده، حل شده،» چند روز بعد با اعتراض مادرم روبرو شده بودم:« حالا، این کارست که به بچه یاد دادی؟ هر چه قند و نمك است دیگه مى ریزه توى آب که می خواد حل کنه.»
ولی سرمستی من هم دستکمی از شادی نازیلا نداشت.
نازیلا با آن کودکی اش آنقدر علمی و واقع بین شده بود که سوال هایش عرصه عقاید دین باورانه ام را نیز متزلزل می ساخت و مرا با مسایل پیچیدهای روبرو میساخت که از جواب آنها عاجز بودم.
روزی در آشپزخانه نشسته بودم که به طرفم آمد و دستم را گرفت و برد به گوشه اى ازخانه كه سقف یكى از اتاق ها كمى ریخته بود و کاه و گلش پیدا بود. سقف را به من نشان داد و گفت:
« نگاه کن! سیبا، آن جا را هم نگاه کردم ؛ ولی خدا تو سقف هم نبود.»
سوال بزرگی بود. گویی مدتها با این سوال درگیربوده و همه جا بدنبال خدا میگشت. او را در آغوش گرفتم و بوسیدم ولی جوابی برای سوالش نداشتم.
این سوال از کجا نشأت میگرفت. او با این سوال خود مرا هم دچار بحران کرده بود. با توجیه «خدا همه جاست» او و خودم را دست به سر کردم. اما این را مى دانستم که نه برای او نه برای خودم دلایل كافى وجود نداشتند. هنوز باید بسیار جستجو مى كردیم.
زیبا ناوک

0 دیدگاه:
Post a Comment