Saturday, September 10, 2016

13-12 سال پیش بود. به یک مجلس بزم بزرگی دعوت شده بودم. بنا به اعتقادات مذهبی آن زمانی ام با پیراهن و دامن بلند و روسری بزرگ در آن مجلس حضور یافتم.
در یک گوشه ای محو تماشای زنان و مردان شیک و پرآلایش و یکی از یکی رنگارنگ تر شده بودم. ارکستر شروع به نوازیدن کرد.
دقایقی بعد تنی چند برای رقصیدن به وسط مجلس آمدند. 
در بین تمامی آن افراد دختر 14-13 ساله ای جلب توجه ام کرد. دختری بود با قیافه کاملا معمولی و نه چندان زیبا که یک پیراهن ساده و دامن تا به زیرزانو پوشیده بود. این دختر ازابتدای مجلس تا به آخر بی اعتنا به حضار رقصید و رقصید و رقصید. 

هر وقت موزیک قطع می شد کمی می نشست بعد که باز موزیک نواخته می شد بدون اینکه کسی از او بخواهد برمی خاست و باز می رقصید و می رقصید و می رقصید.
رقص او اصلا خاص و ویژه و جالب نبود و حرکاتش کاملا ساده و معمولی بودند، آنقدر که حتی یک تشویق و توجهی را به سمت خود نمی کشیدند ولی می دانید چه چیزی در این دختر مرا تمام مدت محو تماشای او کرده بود و حسرت بار خیره در او؟!

این رقص و حرکات او نبود، زیبائی و لباس و ظاهر او نبود و.... بلکه وجود غرق در خود این دختر بود، وجود غرق در خودی که تا به امروز در یاد و زندگی من ماندگار شده است.
او آنقدر در بطن رقص خود و غوطه ور در شادی و نشاط محض شده بود که کسی را نمی دید جز خود خودش و ارضای تمنای درونش.
اوئی که اسمش را هم نفهمیدم بی اعتنا بود به دنیای اطرافش، به داوری و تشویق دیگران، به اینکه کسی از او بخواهد برقصد یا نرقصد و...
و فقط برای دل خودش می رقصید و می رقصید و می رقصید.
او می رقصـید و می رقصـید و از رقص و حرکات خودش لذت می برد بی اعتنا به آنچه در اطرافش می گذشت 
ولی نمی دانست که در چند متر دورتر او زنی 35 ساله با حسرت، خودش را، آرزویش را، تمنای خودخواهی اش را و سایه اش را در این کالبد کوچک و نحیف می بیند و آه می کشد.

آخ! آخ! چه توانا بود این کوچک و چه ناتوان بودم این من بزرگ!

از مجموعه داستان های واقعی زیبا ناوک

0 دیدگاه:

Post a Comment

رهنمودهای زیبا ناوک

تماس با زیبا ناوک

zibanawak1@gmail.com 00491795737383

فیسبوک

آمار بازدیدکننده ها