چند شب پیش از ساعت 12.5 شب تا 3 صبح در تخت خوابم وول می خوردم و نمی توانستم چشم برهم زنم چرا که بی اراده فکری به ذهنم آمده بود که لحظه ای رهایم نمی کرد و آن این بود که با وجودی که این خانه جدیدم را طوری انتخاب کرده بودم، طبقه هم کف، تا مادرم راحت بتواند به آنجا بیاید و مبل اتاق نشیمن ام را مناسب خواب پدر و مادرم با تخت دونفره و دهها کار دیگر.....
ولی حالا اصلا دلم نمی خواست که پدر و مادرم به خانه من بیایند و حتی برای ساعتی مهمان من باشند.
انواع فکرهای مختلف در ذهنم اینور و آنور می رفتند و تصویر آنها از جلوی چشمم لحظه ای دور نمی شد......
ای بیرحم! بعد از مدتها آنها می خواهند به شهر تو در آلمان بیایند. چطور جرات می کنی به این پدر و مادر مسن و رو به پیری ات این حرف را بزنی؟
انعکاس این عمل و رفتار تو در اطرافیان و نزدیکانت چه خواهد بود؟
تو مگر دوستشان نداری؟ به خاطر این مهر و محبتی که به آنها داری ملاحظه شان کن!
مادرت در بیمارستان بوده و تحت عمل جراحی، این را حداقل بهانه کن!........
از مجموعه داستان های واقعی زیبا ناوک
0 دیدگاه:
Post a Comment