اواخر فوریه 2008 و به تاریخ ما اوایل اسفند 1386 بود. شاد و خندان با ایفوریای ناشی از حالات مانی ام راهی کنسولات جمهوری اسلامی بودم تا بعد از 10 سال اقامت در آلمان تقاضای بازگشت به وطن و خاستگاه زندگی ام را بنمایم.
ایفوریا و شادی بی حد و آنرمال من به رهگذرانم نیز سرایت می کرد و تنی را وادار به سخن با من.
در ایستگاه Dammtor هامبورگ پیاده شدم تا مسیر عوض کنم. در حین گذر از پل چشمم به گدای جوانی افتاد که یک لیوان چینی دسته دار به سوی عابران گرفته بود تا پولی در آن بیندازند. او مردی بود قد بلند، لاغر با موهای حنائی رنگ به مدل پانکی و ظاهر نه خیلی آشفته ولی با کاپشن کثیف شده با آبجو.
با لبخندی به او گفتم:« من به گدا و ولگرد پول نمی دهم چون در چگونگی مصرف آن از طرف آنها شک دارم، اما بگو چه کار به غیر آن از دستم برایت برمی آید؟ دوست داری من امکان حمام کردن و دوش در اختیارت قرار دهم؟»
- نه مرسی، دولت برای ما بی خانمانان به طور رایگان امکان دوش و حمام را در اماکن مشخصی تعیین کرده است. ما همیشه آنجا می رویم.
- چه خوب! پس یک سوال، دوست داری به من بگوئی که چه آرزوئی در زندگی ات داری؟
مرد جوان سرش را کمی کج کرده و با نگاهی خاص به من گفت:
«schoenes Leben زندگی خوب و زیبا!»
با جواب جالب و غیرمنتظره او بعد از لحظاتی درنگ بدو گفتم:
« من در آلمان یک زندگی خوب و زیبا در یک حد متوسط معمولی داشتم، با یک خانه نقلی کوچک و قشنگ. این خانه را تا بازگشتم به ایران دارم. دوست داری دو روز این زندگی و امکانات خودم را به طور کامل در اختیارت قرار دهم. نظرت چیه؟»
- عجب!.... پیشنهاد خوبی به نظر می رسد.... اوووم!
با اعتیاد او به سیگار و نمی دانم چه زهرمارهای دیگری و نیز بوی تعفن آبجو و الکلی که از او به مشامم می رسید، دهان باز کردم که در این رابطه جمله ای به زبان آورم:
« می دونی! اما با یک شرط....»
هنوز کلمه شرط را کامل ادا نکرده بودم که او با حرکت تند سر و تکان دست به حالت نفی گفت:« نه! نه! پس قبول نمی کنم. نمی خواهم برای من هیچ شرط و شروطی گذارده شود.»
قاطعیت، اعتماد به نفس و شخصیت محکم او مرا به عقب نشینی واداشت و سریع گفتم:
« اوکی، اوکی، قبول! بدون هیچ شرط و شروطی!»
- خوب، حالا درست شد.
- خوشحالم، می تونم اسمت را بپرسم؟
- آگوستAugust، اسم تو چیه؟
دستم را بسویش دراز کردم:« زیبا! خوشبختم از آشنائی با تو!»
با کمی فکر برای تنظیم برنامه هایم ادامه دادم:« خوب آگوست، این هم آدرس و شماره تلفن من! تو می توانی امشب ساعت 9 به بـعد منزل من بیائی! اگر من نبودم یکی از دوستانم که فعلا میهمان من است در را به روی تو باز خواهد کرد. من فردا صبح یک قرار مهم با دکتر دندان پزشکم برای کاشت ایمپلانت هایم دارم و امشب خانه دوستم می روم که منزلش در نزدیکی اوست. اشکالی نداره که من نباشم؟ نه؟ ولی حتما به دوستم خواهم گفت. اوکی؟»
- مساله ای نیست ولی تو خودت کی می آی؟
- نزدیکی های ظهر فردا بعد از اتمام کار جراحی دندان هایم.
آگوست کاغذ ویزیت من را در جیب اش قرار داد و من راهی ایستگاه مترو به سوی کنسولات جمهوری اسلامی شدم.
تا آن روز من به کنسولگری جمهوری اسلامی جز یک مورد مراجعه نکرده بودم که آن هم برای اهدای دو نوار اشعارم با صدای خودم بود که با یک نامه ای به دفتر آقای خامنه ای تقدیم کرده بودم. این نامه تا مدتها در سایت اینترنتی من بود.
من از جمهوری اسلامی بدم آمده بود ولی نه تا حدی که برای آن به فعالیت سیاسی و مبارزه با آن اقدام نمایم. از اینرو در فعالیت های سیاسی گروههای مخالف آن نیز شرکت نمی کردم از طرفی لزومی هم برای گرفتن پاسپورت و انجام امور مربوطه و مراجعه به مراکز وابسته به آن نمی دیدم. اما حالا فرق می کرد که یک دفعه به دلم افتاده بود به ایران برگردم.
بی روسری و بدون توجه به چگونگی پوشش ام وارد کنسولگری شدم.
در سالن یک نفر از مراجعین رو به من گفت:« خانم شما چرا روسری سر نکردید؟»
- آقا شما نگران نباشید. بگذارید این نقشهای ارشادی را دیگران که خود را قیم مردم می دانند ایفا کنند نه شما!
جلوی باجه مربوطه وقتی مسئول آنجا سر بلند کرد و مرا بی روسری دید، پرسید:
« خانم شما ایرانی هستید؟»
- بله!
- پس حجابتان را رعایت کنید و بعد بیائید.
راهم را کشیدم از ساختمان بیرون آیم که خانمی از قسمت اطلاعات با مهربانی صدایم کرد:
« من یک روسری قشنگ ابریشمی دارم. دوست دارید آن را امتحان کنید؟»
خوشروئی او ملایم ام کرد و آن را سرم کردم.
خانمی از مراجعین:« آخ، چقدر بهتان می آد»
خنده دار، بلوز آستین کوتاه و شلوار تنگ بر تنم بود اما چون روسری داشتم جوابم داده شد.
- آقا! من دو تا سوال دارم.
- اینطور که من شما را می بینم، شما ده تا سوال دیگر هم دارید. بفرمائید!
- من قصد بازگشت به ایران دارم، اول اینکه چه مدارکی برای مسافرتم نیاز دارم.
- شما خانم چرا تا به حال به این کنسولات مراجعه ای نداشتید؟
- برای اینکه از شما و دولت متنفر بودم.
بسیاری از حاضرین در سالن با شنیدن این جمله من زدند زیر خنده.
- امروز چی؟
- امروز فعلا در این حد است که نفرت ندارم و احساسم به وطن و حکومت آن یک احساس خنثی است و این نه به معنای دوست داشتن و علاقه به آن است ولی فعلا کفایت می کند.
- سوال دوم تان را هم بفرمائید تا بعد در باره شما تصمیم بگیریم.
- من کتابهائی نوشته ام که می خواهم آنها را در ایران هم به چاپ برسانم اما از آنجائی که بسیاری از نوشته های من ممکن است خوشایند مسئولین جامعه نباشند می خواهم شما به عنوان یک نماینده از دولت ایران از وجود و محتوای اینها مطلع باشید و این کتابها را به مراکز مربوطه بفرستید تا من قبل از عزیمت به ایران از واکنش این ارگانها نسبت به آنها مطلع شوم. اینها تصمیم گیری های من را دقیق تر خواهند کرد.
- خوب، خانم چرا کتابهایتان را با خودتان نمی برید؟
کتاب دوران زندان با عکس چشم بنددار را جلویش گذاشتم:« شما آقا تضمین می کنید که من دوباره 5 سال دیگر برای عقاید و فعالیت هایم به زندان نیافتم؟»
با نگاهی معنی دار به من لحظه ای سکوت کرد:« پس یک لحظه صبرکنید!»
و بعد از یک تماس تلفنی:« لطفا بفرمائید آن اتاق! آقای طه خدمت تان می آیند.»
در این فاصله روسری ابریشمی روی شانه هایم سر خورده بود. دیگر کسی به من تذکری نمی داد. من هم آن را تا کرده و در کیفم گذاشتم تا بعد در هنگام خروج به آن خانم پس بدهم.
بعد از ورود به آن اتاق در رویاروئی با آقای طه دستم را دراز کردم:
« نوبری هستم، خوشحالم از آشنائی با شما!»
آقای طه با خنده ای دستم را فشار داده و گفت:« من هم خوشحالم، بفرمائید بنشینید!»
در باره کتابهایم توضیحاتی دادم که در زمینه هائی هستند.
- خانم! تا موقعی که کتابهای شما ضربه ای به دیگران نزنند و صرفا بیان اعتقادات و نظرات شما باشد دچار مشکلی نخواهید شد، البته برای انتشار عمومی و چاپ آنها قطعا ضوابط و قوانین مملکتی دخیل خواهند شد و ممکن است وزارت ارشاد کتابهای شما را تائید نکند. با این حال اگر مایلید بگذارید ما نیز کتابهای شما را مطالعه و ملاحظه کنیم.
- بله حتما! سوال دیگر من در باره چگونگی مسافرتم به ایران است. من فعلا نه شناسنامه و نه پاسپورت دارم و تنها مدرکم از ایران کارت عضویت ام در نظام پزشکی است.
- شما اگر غیرقانونی از ایران خارج نشده باشید و اسم تان همان باشد که در پاسپورت تان است و اینجا هم مرتکب جرمی نشده باشید در پیشبرد کارهایتان دچار مشکلی نخواهید شد. شما تمام مدارک معتبری که در تائید هویت شما باشند را با خودتان اینجا بیاورید. در صورت نبود پاسپورت تان ما سعی می کنیم به شما برگ عبور موقت بدهیم. راستی می توانید بگوئید که شما چرا می خواهید به ایران برگردید؟
- آره، احساس بازیابی قدرت از دست رفته ام را دارم و توان رویاروئی با آنچه را که در گذشته نمی توانستم تحمل شان کنم از خانواده و فامیل و محیط جامعه ام و.... احساس اینکه دوباره می توانم پزشکی را در همان مملکتی که خاستگاه من است آغاز کنم. احساس آشتی با گذشته ام و اینکه دیگر مانند قبل از شما و دولت جمهوری اسلامی نفرت ندارم، احساس هرچند خنثی، ولی برای این مقطع زندگی من مهم و کفایت کننده.....
بعد از نیم ساعت صحبت با آقای طه و گرفتن اطلاعات مربوطه برای مسافرتم، کنسولات را ترک می کنم تا مدارک لازم را برای دیدار بعدی تهیه نمایم.
باخوشحالی بسیار از امکان تحقق مسافرتم به ایران به خانه هوشنگ رفتم و کل ماوقع روز را برایش با آب و تاب تعریف می کنم.
هوشنگ ناباورانه:« زیبا! دیونه بازی هایت را بذار کنار! من هم بابایت را تشویق خواهم کرد که شـناسـنامه ات را برایـت نفرسـتد. تو هیچ می دونی که چه تصـمیم احمقانه ای در زندگی ات می گیری؟ ببینم عشق سامان از خود بی خودت کرده یا چی؟ با این کار شاید تمام پلهای بازگشت ات به آلمان خراب شوند.
زیبا! درسته که من و تو دیگر با هم روابط زناشوئی نداریم ولی من همیشه دوستت دارم و خوشی و موفقیت ترا می خوام. تو الان با چه اتکائی می خواهی به ایران برگردی در حالی که هیچ یک از اعضای خانواده و فامیلت علنا ترا نمی پذیرند؟ بیا از خر شیطون پیاده شو عزیزم و کمی عاقلانه فکر کن! حداقل اینقدر سریع و عجولانه تصمیم نگیر! تو نه پاس ایرانی داری نه شناسنامه و نه پاس آلمانی. با این پاس پناهندگی ات هم مسافرت به ایران ممنوع است و اگر این کار را بکنی با دولت آلمان مشکل پیدا خواهی کرد و رسمیت پناهندگی ات با اقامت دائم زیر سوال خواهد رفت.
زیبا! من نمی دونم چی کار کنم که تو از این تصمیمات آنی و احساسی صرف بیرون بیائی. ینس راست می گفت که تو باز وارد فاز بیماری و حالات مانی شده ای. این گوش نکردن ها و خودخواهی های محض تو نیز نشانه های آن فاز غیرعادی تو هستند. حالا اینها یک طرف دعوت این مرتیکه ولگرد به خونه ات دیگه چه دسته گل تازه ای است که به آب دادی. باور کن زیبا! من نمی ذارم که به این کارهات ادامه بدی تو داری من هم دیونه می کنی.
- بابا هوشنگ یک کم آروم بگیر! همه مسائل را پشت سرهم ردیف کردی و یک ریز میگی، تو هر فکری که در باره من می خوای بکنی، بکن! از عشق من به سامان تا عود بیماری مانی من تا تاثیر هر عامل دیگری. من خودم را در موضع متقاعد نمودن تو یا ینس یا هیچ کس دیگری نمی بینم. در حال زندگی کردن و تصمیم گرفتن آنی بر اساس احساسات خالص درون انسانی توان و قدرت بالائی می خواهد که اگر من به ذره ای از آن برسم عالی ست.
تو عزیزم در هر کاری که دوست داری آزادی، از همکاری با آجان تا ایجاد مانع در همه کارهایم به هر طریقی. من می خواهم به عینه شاهد تحقق آن ضرورتهائی که بدانها باور دارم باشم. من باید تکلیف ام را با خودم روشن کنم. اینها با منطق و محاسبات تو سازگاری ندارند و ادامه این بحثها بی فایده است. زمان و واقعیات عینی بزرگترین شاخص محک ما خواهند شد.
در باره آگوست هم اینقدر تحقیرآمیز برخورد نکن! انگار ما خارجی ها نیستیم که سالها از مملکت همین آلمانی ها استفاده می کنیم. می خوریم، می خوابیم، از امکانات رفاهی از منزل و درمان و معاش زندگی استفاده می کنیم. چرا طلبکاریم؟
مگر همین خانه هائی که امثال من و تو داریم از غیر آلمانی هاست؟ پس دو روز تقدیم این خانه به آگوست آلمانی حداقل کاری است که من برای یک بی خانمانان از این کشور می توانم انجام دهم. واقعا اشکال اش چیست؟ چون یک ولگرد و گداست؟ نه نمی فهمم، شاید او صدها بار از من و تو بهتر باشد؟ چه کسی می داند؟
- آخه توهمین طوری یک مرد ولگرد معتاد، الکی که ممکنه دست به هر جنایتی برای رسیدن به اهدافش بزنه را براحتی خانه ات راه می دی و دربست خونه ات را با کلیدش در اختیارش قرار می دی؟ اینو به جز دیوانگی محض چه میشه نامید؟ من این فلسفه بافی های تو سرم نمیشه. ببین به خدا اگر جلوی این کارهاتو را نگرفتم!
- باشه هوشنگ هرکاری دوست داری بکن! گفتم که آزادی عزیزم! آدمهای قلدر هم باید قدرت عرض اندام داشته باشند، اما چه خوب می شد که تو در این لحظات شادی و لذتم با من همراهم می بودی نه مخالف و مقابلم. حالا دیگه بحث نکنیم! من میرم تو وان یک ساعتی تو آب باشم، بعد دوش می گیرم. ناهار حاضر شد بگو!
هوشنگ با حرص و ناراحتی و لبخندی موذیانه:« آره، خوبه! تو برو حمام. من هم چند تا تلفن واجب دارم.»
بعد از ظهر من با مشروط تماس می گیرم تا او از آمدن آگوست با اطلاع باشد و در غیاب من او را از طرف من به گرمی پذیرا باشد.
مشروط پسر 30 ساله ای بود آهنگ ساز و از اهالی قزوین که دو سال پیش به آلمان پناهنده شده بود. محل زندگی او دور و امکانات رفاهی و اجتماعی او بسیار محدود بود. برای همین از روی ناچاری غیرقانونی به هامبورگ آمده بود تا با اشتغال به کار سیاه در یک نانوائی کمی درآمدش را افزایش دهد و شرایط زندگی اش را بهبود بخشد. او از طریق سایت انترنتی من و اشعارم ارادت خاصی به من پیدا کرده بود.
در تماس تلفنی او با من وقتی متوجه شرایط سخت زندگی اش می شوم به او پیشـنهاد می کنم که تا پیدا کردن خانه جدید و تثبیت شرایط اش هم خونه من شود.
با شنیدن خبر دعوت آگوست مشروط با ناراحتی گفت:« زیبا! آخه چرا از من نپرسیدی که آیا من هم دوست دارم یک ولگرد آلمانی اینجا بیاید؟ بلاخره من هم در این خونه با تو زندگی می کنم. مگر نه؟
او در واقع حق داشت. من در لحظه دعوت آگوست کاملا مشروط را نادیده گرفته بودم.
- آخ راست می گوئی مشروط! انتقادت هم وارد است. من باید از تو می پرسیدم تا تو خودت را با این شرایط جدید هماهنگ می کردی.
با دلخوری- آره دیگه زیبا! شاید من اصلا نمی خوام با این فرد باشم. خودت هم می دونی که من زیاد آلمانی ها را دوست ندارم بخصوص اینکه معتاد و ولگرد باشه. اگر تو می گفتی من حداقل با دوستان دیگرم هماهنگ می کردم تا در این دو روز خانه آنها بروم.
- حالا من را ببخش! و لطفا در را به روی آگوست باز کن پسر خوب! آفرین! من در این لحظه هیچ راه حل دیگری به نظرم نمی رسد. خواهشا پول و لوازم گرانبهایت را هم در خانه نگذار که هیچ تضمینی برای آنها به تو نمی توانم بدهم. من امشب خانه هوشنگ هستم و تا فردا ظهر به خانه برمی گردم. تو هم می توانی هرجا دوست داری بروی.
شب من پشت کامپیوتر مشغول جواب به ایمیل هایم بودم که هوشنگ با خنده زیرکانه ای مرا صدا کرد:« زیبا! بیا برایت چائی بابونه که دوست داری گذاشته ام. یک خبری هم دارم که تا تو باشی دیگه گدا مدا یا هر بی سر و پائی را به خونه ات راه ندی! بیا عزیزم! بیا!»
- چی شده هوشنگ! خنده موذیانه ات حاکی از فتح الباب جدیدی است. بگو چی کار کردی؟
- مگه نگفتی هرکاری که دوست داری بکن! من هم کاری کردم که این آگوست ولگرد، خونه تو که سهله، اون منطقه دیگه پیداش نشه!
- آخ نه! آخخخخ! لامصب چی کار کردی؟
- شوکه نشو! این کار من به نفع خودت بود. تو که حموم بودی من به مشروط زنگ زدم که وفتی اون مردیکه اومد، به من زنگ بزنه تا من باهاش حرف بزنم. حالا هم او دیگه رفت. چنان دادی سرش زدم که دیگه فراری شد. بهش گفتم " تو مرتیکه با زن من چی کار داری. زود برو گمشو تا من اونجا نیامدم و.... "مشروط هم از رفتن اش خوشحال بود.
از ناراحتی فقط چشمانم را بستم و سرم را به دیوار تکیه دادم.
- عقده هات خالی شدند، با این کار راحت شدی هوشنگ که یک انسان را خورد کردی؟ حالا چرا دروغ گفتی، آخه من کجا زن تو هستم؟ چند ماه هم است که تو دوست دختر خودت را داری من هم رابطه عشقی خودم را. دوستی مان برجاست دلیل نمیشه باز اینقدر ناجوانمردانه به کارهای گذشته ات ادامه بدی و تحت عنوان دوست داشتن به روابط من ضربه بزنی. متاسفم واقعا! مشروط هم با تو تبانی کرد، باشه، عیب ندارد. این هم تاوان اشتباه من بود. خوب، ولش کن، یک لیوان آب بده بخورم. دیگه نمیشه کاری کرد. آگوست رفته من هم هیچ دسترسی به او ندارم. وای! از این حسادتها و رقابت ها و ترسهای واهی شما!
صبح اول وقت راهی ایستگاهDammtor شدم. تنها آرزویم در آن لحظه این بود که دوباره آگوست را در همان محل دیروزی اش ببینم.
با خودم تو دلم تکرار میکردم:« خدایا! درست است که با تو کاری ندارم و زیاد هم بد و بیراه به تو می گویم ولی برای منت کشی هم شده یک کاری کن که من الان آگوست را دوباره ببینم. آره، در این لحظه فقط این آرزو را دارم، فقط همین!»
در نزدیکی آنجا از دور با دیدن او فریادی از خوشحالی کشیدم:
« آره، خودشه، آخ جانمی جان خودشه! های آگوست! های آگوست!»
آگوست با ناراحتی و دلخوری:« نه! نه! زیبا! من اصلا حال و حوصله کل کل کردن با کسی مثل شوهرت را ندارم. پیشنهادت را فراموش کن!......»
- آخ نه آگوست! Sorry, Sorry من اصلا باید خودم ترا به خانه خودم می بردم نه اینکه به دوستانم اتکا می کردم. نگاه کن به من نازنین! آن مردی که دیشب با تو صحبت کرده همسر من نبود. اصلا من همسر ندارم و کلا مخالف ازدواجم.
دوست من سر خود این کار را کرده حالا با چه نیتی بماند. من از تو جدا معذرت می خواهم و امروز هم آمده ام برای جبران اشتباه خودم و دوستانم شخصا ترا به خانه ام ببرم.
آن دوستم هم که مهمان من بود تا دو روز به خانه نمی آید و این خانه دربست از امروز در اختیار تو می تواند باشد. نگو نه! باشه؟ حالا من را می بخشی؟ راه بیافت دیگه اذیتم نکن!
آگوست کمی آرام شد و گفت:« خیلی خوب»
من از خوشحالی دستم را در بازویش انداختم و بسوی خانه راه افتادیم.
در داخل مترو همه متوجه ما بودند. من و آگوست اصلا بهم نمی خوردیم ولی ما مثل دو زوج کنارهم نشسته بودیم و صمیمانه با هم صحبت می کردیم. بگذریم از اینکه بوی تعفن آبجو و الکل از کاپشن او عامل دیگری در جلب توجه دیگران شده بود.
- زیبا! تو مترو همه من را می شناسند، چون من اینجا همیشه لیوان بدست پول جمع می کنم. حالا همه شان تعجب می کنند که من با این حالت کنار تو نشسته ام.
- آگوست! امروز به خاطر من از کارت نمانی. می خوای که من امروز به جای تو از همه مسافرها پول جمع کنم؟ البته من از هیچ کس خواهش و گدائی نمی کنم. یک بار می گم که آیا دوست دارند به ما پول بدهند یا نه؟
آگوست با تحکم و نه بی شباهت به غیرت مردهای ایرانی محکم دستم را گرفت و با تشر گفت:« نه! بشین! تو امروز هیچ کاری نمی کنی! من هم همین طور! kapito فهمیدی؟»
در این حال در دو صندلی جلوتر رو به ما متوجه خانمی میانسال و باحجاب شدم. او متعجب و خیره به من سرش را تکان داد و روسری اش را جلوی دماغش گرفت.
- آگوست! تو چند دقیقه ای به این کتابهای من نگاهی بینداز تا من برگردم. این کتابها هرچند به زبان فارسی اند ولی عکسهایشان شاید برایت جالب باشند. زیاد طولی نمی کشد.
به سمت آن خانم رفتم. با رد وبدل چند کلمه فهمیدم که او نیز تبریزی است، پناهنده و کاملا غریب! وای! که او چه لهجه شیرین قدیمی داشت با اداهای ناز زنان ترک! دلم می خواست او فقط با آن لهجه و اداهاش حرف بزند و دعوا و سرزنشم بکند! آخ که چه کیفی می کردم.
- آخ خانم! خواهش می کنم که کمی با این لهجه شیرین ات برای من حرف بزن! عجیب! من را توی حال و هوای خاصی می بری. من عاشق این ادا و اطوارهای قشنگ تو شده ام.
- اااه، این گدا کیه که اینقدر بو میده! نمی ترسی با او دوست شدی. نرو پیش او! بشین اینجا!
- چرا از او بترسم؟ تازه دارم خونه ام می برمش!
- ای وای! نه تروبی خودا نه! دوختر این کارو نکن.......خطرناکه بی خودا!
- خطرناک را ول کن حالا! اسم شما چیه دوزلی خانم؟!
عفت خانم زن 55 ساله ای بود که برای دیدار راحت تر دو دخترش در هامبورگ تقاضای پناهندگی داده بود. بی سوادی و سادگی بی حدش دروغ های او را برای دادگاه بسرعت برملا کرده بود، از این رو نه تنها پناهندگی اش مورد قبول واقع نشده بود بلکه برای این فریب و دروغ نیز جریمه سنگینی برای او تعیین شده بود که آن را ماه به ماه قسطی می پرداخت.
عدم آشنائی به زبان آلمانی و حتی فارسی، ناتوانی در ارتباط با مردم آنجا و نداشتن دوستان ایرانی و روابط فامیلی او را به افسردگی و ناامیدی کشانده بود.
آشنائی با من بارقه امیدی برای او شده بود.
- تورو بی خودا زیبا خانم خونه من بیائید. من اینجا به جز دو دخترم هیچ کسی را ندارم که اونا هم زندگی خودشون را دارند و از صبح تا شب سرکارند. من دارم اینجا واقعا دق میکنم.
- نگران نباش عفت جان! من قبل از رفتن ام به ایران ترا حتما در ارتباط با ایرانی ها و آذربایجانی ها قرار می دهم. اینجا در هامبورگ انجمن همایش ایرانیان هست که هفته ای حداقل سه روز برنامه های مختلفی دارند که تو با شرکت در آنها میتوانی با بسیاری از افراد آشنا بشوی. حالا هم اگر تنهائی بیا چند ساعتی خانه ما! بگذار از آگوست هم بپرسم.
- وای! می بینی من چه بدشانسم! حالا که ترا پیدا کردم می خوای بری ایران! نرو دیگه تو خیلی مهربونی. هم زبون من هم هستی! نمی دونی چقدر تنهام. بیا اصلا دختر من بشو! از دخترهای خودم که خیری به من نرسیده اند.
از صبح تا شب جلوی تلویزیون می نشینم که اون هم نمی فهمم. فقط کانال عوض می کنم. الان هم چند وقته که تلویزیونم خراب شده. دارم دیونه میشم بی خودا.... باشه میام خونه ات! اون گدا رو ولش کن! بشین همین جا!
من ولی از آگوست پرسیدم:« آگوست! می دانم که می خواهی در خانه تنها باشی ولی اشکالی نداره این خانم چند ساعتی مهمان من باشه؟»
- آخ زیبا! چی می گی، معلومه که اشکالی نداره. تازه من دوست دارم که با خارجی ها و دوستان تو بیشتر آشنا بشم.
عفت در کنار راستم و آگوست در طرف چپم بازو در بازوان هم راهی خانه من شدیم. در مسیر راه به ترکی و آلمانی گفتم:
« عفت تو خورشیدی در طرف راستم و آگوست تو ماهی در طرف چپم. امروز روز پیوند و ازدواج ما سه نفر باهم است و با شما غریبه های آشنا چه خوشم من! که وجودم سرشار از اعتماد خالصانه به شماست. احساس قشنگی است نه؟ آیا از من خوشبخت تر در این لحظه کسی هست ای همسران من؟! »
- قیز! بو سوزلری دمه! پیس دی! دختر این حرفها را نزن، زشته!
- نیه پیس دی؟ نیه؟ نیه؟ چرا زشته؟ چرا، چرا؟ هرگز عشق و محبت زشت نیست! هرگز!
عفت با این حرفها باز دستهایش را با حالت نفی و دعوا بالا می برد و من را بیش از پیش شیفته خود می ساخت.
آگوست با شنیدن این حرفها خود را محکم به سمت من فشرد و گفت:« وای زیبا! چه احساس قشنگی! انگار سالهاست که ترا می شناسم.»
- خیلی بیشتر از سالها ما همه همدیگر را می شناسیم. فقط باید چشمانمان را خوب باز کنیم. راستی آگوست! خفه ام کردی با این بوی گندت! تا رسیدیم خونه، اول این کاپشن ات را بیـنداز تو ماشین وگـرنه بایـد زن و شوهـری مان را برای حتـی یک سـاعت فرامـوش کنی؟ ( و رو به عفت با ترجمه حرفهایم) مگه نه عفت؟!»
- آره بی خودا، راس می گی! من هم دارم خفه میشم!
- چشم قربان! چشم! هرچی شما بفرمائید!
دم در خانه رو به آگوست:« به خانه مان خوش آمدی آگوست عزیز!»
خوشبختانه بعد از دقایقی آگوست با دیدن شرایط خانه من گفت:« زیبا! من توی اتاق سیگار نمی کشم و هر وقت خواستم بالکن می روم.
با نوازشی روی گونه اش:« آخ مرسی آگوست عزیز! این همان شرطی بود که من میخواستم بگذارم و چه عالی که خودت بدون تحمیل هیچ شرطی این پیشنهاد را کردی. ممنونم از تو!»
آماده تدارک چائی و قهوه شده بودم. عفت با کنجکاوی همه جای خانه را برانداز می کرد. از خوشحالی آشنائی ام با او از هر چه خوشش می آمد به او می بخشیدم. رومیزی دست بافت ظریف هدیه حمید جلایریان از مشهد نیز از جمله آنها شدند. آگوست در حال جابجا شدن بود که علی عرب زنگ خانه را به صدا درآورد.
علی عرب بعد از رانده شدن از عراق در ایران فارسی یاد گرفته بود. او با روحیه انسان دوستانه و همیشه قدردان اش از آلمانی ها به گرمی آگوست و عفت را پذیرا شد.
ساعتی بعد من رو به آگوست:« آگوست! دوست داری با علی خرید بروی. در این مدت که خانه من هستی، می توانی از دوچرخه من استفاده کنی.»
€ 10 به علی برای خرید دادم و کلید خانه و دوچرخه را به آگوست. بیرون خانه او در حال سوار شدن به دوچرخه گفت:« وای! من بعد 15 سال می خوام دوچرخه سواری کنم. برای همین دستپاچه ام.»
- مطمئن باش! دوچرخه همیشه دوست وفاداری برای تو خواهد بود اگر قدرش را بدانی!
بعد از ساعتی آگوست و علی خندان و صمیمی با دستهای پر به خانه برگشتند و مشغول تهیه ناهار شدند. عفت هم مشغول کارهای خانه شده بود و من در پشت کامپیوتر از طریق چت گزارش کارهایم را به سامان می دادم. کلی کار می بایستی در هامبورگ و تهران قبل از مسافرتم به ایران انجام می دادم. تصفیه حساب با ادارات دولتی آلمان و شرکتهای مختلف که با آنها قرارداد داشته ام. تنظیم روابط و کارهای فرهنگی ام، تحویل و انتقال خانه به نام علی عرب، فروش و اهدای بخشی از وسایلم و....
برای ینس هنوز غیرقابل باور بود که من براستی قصد ترک آلمان و او را بعد از 6 سال دوستی نزدیک دارم. او ابتدا تظاهر می کرد بلاخره بعد از سالها همه بدون "زیبا" به آرامش خواهند رسید اما کم کم مجبور به اقرار می شد که نبود من ضایعه بزرگ روحی برای او خواهد شد.
- زیبا! اگر دیگران همه براین نظرند که تو دیوانه شدی که پاس پناهندگی، آن هم با اجازه اقامت نامحدودت را داوطلبانه پس دادی من این واژه را برای توصیف تو بسیار ضعیف میدانم. این تصمیمات آنی تو ناشی از عود بیماری مانی تو و یک خودکشی است که ضایعات آن شامل مـن نیز می شود. من دیـگر بهتـر از هر کسی تمام حـالات روحی و علائـم آن را می شناسم ولی متاسفانه در این لحظه عاجز از هر اقدامی علیه تو هستم.
در این فاصله آگوست تصمیم می گیرد که حمام کند. در حین درآوردن لباسهایش من متوجه تاتوهای زیادی بر روی قسمتهای مختلف بدنش به ویژه در ناحیه شانه اش شدم.
- آگوست! راستی جرا این همه بر روی بدنت تاتو کرده ای؟
- برای که در اوج رابطه جنسی وقتی دوست دخترم مانع از کارهائی می شود که من دوست دارم، تاتوهایم را به رخش می کشم تا او کمی از من بترسد و زیاد با من مخالفت نکند.
- چه منطق عجیبی! پس تو کم هم خطرناک نیستی، نه؟ ولش حالا برو تو وان! همه چی برای دوش و حمام کردنت آن گوشه است. حوله و لباس تمیز هم برایت می گذارم که بعد از آنها استفاده کنی.
در این حین چشم ام به آلت تناسلی او افتاد که ختنه شده بود.
- آوو! آگوست تو که مسلمان نیستی پس چطور ختنه شده ای؟
- زیبا! چون تو از ابتدا با من صاف و صادق بودی، دوست دارم که ماجراهای زندگی ام را روراست برایت تعریف کنم. زندگی بسیار پرفراز و نشیبی داشتم و از پدر و مادر خوب هم محروم. این ختنه شدن هم داستان دردناکی دارد که اگر تحملش را داری برایت بگویم.
- اگر دردناک و ناراحت کننده است در این شرایط فعلی ام نمی خواهم آن را بشنوم. می دانی آگوست من حتی نمی خواهم از اخبار و وقایع خشن و دردناک جامعه مان با خبر شوم. شاید شنیدن این حرف از من پزشک برایت عجیب باشد ولی فعلا اینطور هستم و دلم نمی خواد علیرغم کنجکاوی ام ماجرای ترا بدانم. داشتن روحیه شاداب و بانشاط لازمه گذر من از این برهه بحرانی زندگی ام می باشد..... من میرم بیرون کاری داشتی صدایم کن!
ناهاری که علی و آگوست درست کرده بودند آماده بود. عفت به سوسیس های بریان شده که از گوشت خوک بودند دست نزد و فقط سیب زمینی و سالاد خورد، اما من و علی دست پخت آگوست را با لذت تمام نوش جان کردیم.
- عفت! اینقدر تبعیض بین گوشت خوک و دیگر گوشتها نگذار. خوکها از این تحقیر تو ناراحت خواهند شد. حداقل اگر مثل هندوها به علت مقدس خواندن گاو از خوردن آن گوشت پرهیز میکردی باز حرفی بود ولی از زاویه تحقیر و ناپاک دانستن خوک واقعا بی انصافی است. خوبه الان روسری ات را برداشتی ولی دلبرکم با این افکار مذهبی چرا به آلمان آمدی؟
- گناه داره این حرفا زیبا! خودا ترا نکشه! تو خودت چرا با این فکرهات ایران برمی گردی؟ هان! بگو! اصلا بمون دوختر من بشو. اینجا بمونی من کم کم روسری ام را هم برمی دارم.
مهر عفت با شیرین زبونی هایش آنقدر بر دلم نشسته بود که اصلا دلم نمی خواست ترکم کند. از طرفی وقت آن بود که کامل خانه را در اختیار آگوست بگذارم. خیالم راحت شده بود که آگوست و علی با هم دوست شده اند و هوای همدیگر را دارند.
- عفت! پاشو ما بریم بیرون! هم من به کارهام برسم و هم ترا انجمن همایش ایرانیان و دیگر جاها ببرم و با خیلی ها آشنا کنم که در غیاب من تنها نمانی.
- خیلی خـوبه! شب هم بیا اصلا پیش من بمـون! هم می تونی خـونه من را ببینی هم من مشکلات زندگی ام را با تو در میان می گذارم.
- چه عالی! در این صورت آگوست هم یک محیط دنج و آرام برای استراحت اش دارد.
بعد از سفارشات لازم خانه را به اتفاق عفت ترک کردیم.
وای! وای! چه ساعات عسلی را من با این عفت نازنین داشتم.
چقدر به ما خوش گذشت. در مترو، در خیابان، در برخورد با مردم، در خریدها و هوله هوله خوردن هایمان و.... آخ! آخ! ایفوریا و شادی بی اندازه من به او نیز سرایت کرده بود و هر دو با زمان عشقبازی می کردیم.
پیش سیروس گلفروش رفتیم. سیروس یک بهائی 60 ساله آذربایجانی دوستدار من بود. بیش از یک سال بود که همسر و دو پسرش او را ترک کرده بودند.
او می گفت:« هرکسی در هامبورگ نام زیبا را پیش من آورد. از طرف من یک دسته گل خواهد گرفت.» این رابطه هم برای عفت و هم برای سیروس خوب می شد.
آن دو را با هم آشنا کردم و تا آنها با هم گرم صحبت بودند. گشتی به بیرون زدم و به یک سری از کارهایم رسیدم.
سر راه پیش هوشنگ رفتیم تا شاید او عفت را با عالیه همسرش آشنا کند. با وجودی که هوشنگ و عالیه از 26 سال پیش رابطه زناشوئی نداشتند ولی رسما همسر قانونی هم بودند و رابطه صمیمانه و احترام آمیزی با یکدیگر داشتند. من از این حالت آنها خیلی خوشم می آمد و هوشنگ را به عنوان الگو و نمونه ای به دیگران معرفی می کردم. عالیه و هوشنگ اهل تبریز بودند و بویژه عالیه می توانست دوست خوبی برای عفت باشد.
هوشنگ از اینکه من دوباره آگوست را پیدا کرده بودم بسیار عصبانی بود و روی خوشی به ما نشان نداد.
- زیبا! کارهای تو آنقدر غیرعادی و خطرناکند که آدم به راهی جز کنار کشیدن از زندگی تو نمی رسد. من آنقدر از راه دادن این مرتیکه ولگرد به خانه ات ناراحت و عصبانی ام که حد نداره. الان تو به من بگو ببینم اون تنها توی خونه اته و تو هم راحت بهش کلید دادی؟
- آره! شاید علی هم خانه باشد. می دانی که من به او کامپیوتر یاد می دهم و او هم روزی یکی دو ساعت با کامپیوتر من تمرین می کند. خوشبختانه علی برخلاف تو با آگوست رابطه خوبی برقرار کرده است.
- برو بابا زیبا! اون تلفن بده من ببینم....
عفت با همان لهجه شیرین اش در صدد میانجی گری بود.
- تو رو خودا آقا هوشنگ عصبانی نشید! آلمانی ها خیلی بهتر از ایرانی ها هستند. این جوون هم مرد خوبیه! باور کن!
- عفت خانم شما دیگه چرا این حرفا را می زنید. از نظر این خانم هیچ آدم بد و خطرناکی در این دنیا وجود نداره. شما می تونید تصور کنید که چه عواقـب وحشتناکی این کارهای زیبا می تونه داشته باشه؟
و بدنبالش شماره تلفن خانه من را می گیرد.
- عفت جان! زیاد نگران نباش! دستی بالای دستی است و ورای خواسته ها و اراده های ما، بگذار هوشنگ هم هر کاری دلش می خواهد انجام بدهد.
تلفن خانه من به صدا در می آید. صدا از بلندگو پخش می شد. علی گوشی را بر می دارد.
- سلام علی جان! حالت خوبه؟ ببینم اون ولگرد هنوز خونه زیباست؟
علی با اعتراض- آقا هوشنگ این جور صحبت نکن، درست نیست. آره، آگوست اینجاست و خوابیده، کارش داشتید؟
- گوشی را بده به اون مرتیکه آگوست ماگوست تا من خودم تکلیف اونو روشن کنم.
علی با عصبانیت و صدای بلند- گفتم که خوابه، نمی فهمی؟
- بیدارش کن اون ولگرد معتاد رو! اون نباید شب اونجا بمونه!
- من هیچ وقت این کار را نمی کنم و آرامش او را به هم نمی زنم. تو فکر کردی کی هستی هوشنگ! به نظر من او صد بار بهتر از توست حتی اگر ولگردی بی خانمان باشد. تلفن هم الان خاموش می کنم که امشب نه تو و نه کس دیگری بتونه اینجا زنگ بزنه. می دونم که زیبا هم اعتراضی نخواهد کرد..... و گوشی را قطع کرد.
هوشنگ با تشر و اخم و تخم رو به من:«می بینی که این پسره عرب را چقدر پررو کردی! چرا جوابش را ندادی وقتی اینطور بی ادبانه با من برخورد کرد؟
- هوشنگ من از برخورد علی خوشم آمد. آفرین به جرات و جسارت او که توانست حداقل حرفش را بزند. حالا اگر او عربه یا هر کس دیگری که از نظر تو پائینه، نباید حرفش را بزند؟ من خوشحالم که این افراد خودشان را در یک رابطه برابر با دیگران می بینند نه در موضع پائین.
- بسه دیگه زیبا! بیشتر از این اعصابم را خورد نکن! خوبه فردا راهی ایران هستم و مدتی از تو و کارهایت دور می شم.
درحالی که بازعفت سرزنش های خوشمزه اش را نثارم میکرد ازخانه هوشنگ بیرون آمدیم.
تا بعد از نیمه شب من و عفت با هم بودیم و با آخرین سرویس مترو راهی خانه او شدیم. خانه عفت کوچک بود.
از شوق زیاد او در آن نیمه شب مشغول تهیه و پختن کوکوسبزی شد. تا دم دم های صبح ما بیدار بودیم و با هم حرف می زدیم.
نزدیکی های ظهر روز من بعد از انجام بسیاری از کارهایم در مرکز شهر به خانه ام برگشتم. آگوست با خوشحالی در را به رویم باز کرد.
وای! چقدر قیافه او تغییر کرده بود. رنگ و روی باز و سرخ و سفید و شاداب، انگار در آن مدت کوتاه تمام خستگی های چند ساله اش از بین رفته بودند.
- های زیبا! به خانه ات خوش آمدی! چقدر خوشحالم که ترا می بینم. چائی یا قهوه؟
- چائی رازیانه لطفا!
- نمی دانی زیبا دیشب چه خواب خوبی کردم، در یک سکوت و آرامش دلنشین! صبح هم یک صبـحانه خوب خوردم و الان هم داشتم ضـمن مطالعه موزیک گوش می دادم. خب، کارهای تو چطور پیـش رفتند؟ چند ساعتی که پیش من می مانی آره؟
- آره حتما! همه کارهایم هم روبراهه. چه خوب که در این خانه به تو خوش گذشته است.
- راستی من یک کاغذ آنجا برایت نوشته بودم که دیشب کاپشن تو را پوشیدم چون مال خودم خیس بود. ببخش که بی اجازه این کار کردم.
- آخ آگوست! خوب کردی که از من اجازه نگرفتی. ای کاش ما انسانها همه به جائی برسیم که من و توئی بین مان نباشد و احساس مالکیت نفی و هرگونه اجازه ای بی معنا گردند.
بعد از ساعتی عفت که او نیز کبوتر جلد خانه من گشته بود به خانه آمد. من در حین انجام کارهایم مشغول صحبت با آگوست شدم. ما از همه چیز و همه جا با هم حرف می زدیم.
او از دوران کودکی بسیار ناخوشاینـدش، پدر و مادر نامهربان و زندگی ناموفق اش گفت و گفت و گفت و من از اوضاع و شرایط زندگی خودم.
برای عفت هم کم و بیش همه را ترجمه می کردم. آگوست داوطلب آموزش زبان آلمانی به عفت شده بود، هرچند امید زیادی به پیشرفت او نبود ولی رابطه خوب آنها بدون ارتباط کلامی نیز ارزشمند بود.
نمونه ای از نوشته ها و اشعار ترجمه شده به آلمانی ام را به آگوست دادم. لباسهایش را بعد از شستن در بالکن پهن کردیم.
وقتی به او می گفتم موقع رفتن آنها و دیگر وسایلش را فراموش نکند، با ناراحتی صورتش دگرگون می شد و می گفت: « یعنی من برم؟»
- نه! الان را که نگفتم. منظورم این بود که اینها را توی وسایلت بگذاری.
- باشه دیگه نمی خوام که چیزی به من بدهی هیچی نده ولی به من هم این را نگو!
در تماس تلفنی ینس با من، او را با آگوست آشنا کردم. آگوست از ینس خوشش آمده بود.
- از صدای ینس و نوع برخوردش فهمیدم که او باید انسان خوبی باشد. من آدم شناسم زیبا! انسانهای صادق و خوب کم اند. از بین دوستان تو من ینس و علی را تائید می کنم.
- چه خوب! پس در غیاب من تو می توانی دوستی ات را با آنها ادامه دهی.
نزدیک عصر عفت به خانه اش رفت. من پشت کامـپیوتـرم مشغول کارهـایم بودم. برای آگوست هم موزیک گذاشته بودم که در حین مطالعه و استراحت گوش کند. بعد از ساعتی از او پرسیدم که آیا موزیک ایرانی هم دوست دارد؟
با استقبال او برایش آهنگی پخش کردم که خودم هم با آن برقصم. رقص من هدیه قشنگی برای او بود.
بعد از آن آگوست خواست که با یک موزیک دیگر باهم برقصیم. من هم پذیرفتم.
در حین رقص من او را بغل کردم و بوسیدم، بوسه ای کوچک اما صمیمانه.
ساعتی بعد در حالی که من باز مشغول کارهایم بودم و آگوست آرام روی کاناپه نشسته بود حالت درونی ام دگرگون شد.
احساس سنگینی آگوست را بر روی زندگی ام می کردم.
با وجودی که این مرد در این دو روز زندگی با من مصداق صداقت محض و پاکی و امنیت روحی برای من شده بود ولی دیگر او را نمیخواستم بدون آنکه هیچ دلیل منطقی داشته باشم.
در آن آرامش و سکوت خانه بعد از لحظاتی درنگ رو به او کردم و گفتم:
« آگوست! من الان دلم می خواهد که از خانه من بروی؟»
آگوست با حالتی خاص و متعجب- واقعا این را می گوئی زیبا؟!
- آره این احساس واقعی من در این لحظه است. من آنقدر در این دو روز با تو حالت خوش و خوبی داشتم که نمی خواهم الان با ترحم و دلسوزی و تحمل تو زلالی رابطه ام را خراب کنم و تظاهر به احساسی کنم که در درونم نباشد.
آگوست بلافاصله برخاست و گفت:« مرسی زیبا که با من تا این اندازه صادق و روراستی. من همین الان خانه ات را ترک می کنم.»
- من هم از تو ممنون می شوم. البته این به معـنای عـدم تداوم ارتباط ما نیست. دوسـتی ما با هم می تواند همچنان پا برجا باشد.
تو هر وقت دوست داشتی تماس بگیر، اگر من بودم با هم هماهنگ می کنیم. از خانه من هم میتوانی یادگاری برای خودت برداری حتی این تابلوی قشنگ که هدیه ای است بسیار با ارزش از یک دوست نقاشم که چند سال پیش فوت کرد.
- نه ممنونم! من از تو هدایای زیادی در دلم دارم. فکر جبران هم نباش زیبا! مبادا احساس گناه داشـته باشی که من از حرف دلـت ناراحـت شده ام. ای کاش همه ما انسـانها تا این حـد راحت و بی ملاحظه با همدیگر بودیم و حرفهای دلمان را بلافاصله بر زبان می آوردیم. حالا شاید تو از من یک هدیه ای بخواهی؟ د بگو زود باش!
- آره، من دوست دارم که این حلقه نقره ای که در دستت هست را به من هدیه دهی؟ موافقی؟
- با کمال میل .... و فوری آن را از انگشت اش در آورد و به من داد.
آن حلقه اندازه انگشت میانی ام بود.
- راستی زیبا! کاپشن من هنوز خشک نشده آن را چی کار کنم؟
- کاپشن ات را بعدا که فرصت داشتی بیا بگیر. اگر هم من نبودم با علی یا ینس تماس بگیر ولی الان بگذار ببینم به جای آن چی می توانم به تو بدهم. به نظرم کت عزت مناسب تو باشد.
من دوستان مرد زیادی داشتم که در رفت و آمد به خانه من وسایلی را اینجا گذاشته اند.
کمد را باز کردم و کت عزت را به او دادم.
آخ! چه به او می آمد. حسابی تیپ دیگری شده بود. آگوست هم خوشش آمده بود.
جای خوشبختی، دراین فاصله تصادفا عزت از تهران زنگ زد که جویای چگونگی پیشبرد کارهایم شود. عزت تنها کسی در تهران بود که حامی من در بازگشت ام به ایران شده بود و وعده در اختیار قرار دادن امکانات مادی و رفاهی تا ثبات موقعیت ام را به من داده بود.
او موافق دادن کت اش بود و آگوست از عزت تشکر کرد.
در همراهی آگوست تا مترو، او از من پرسید که آیا می توانم به او € 20 قرض دهم؟
- آگوست! من الان در حسابم حدود 50 € دارم، 30 € آن مال تو بقیه برای من. این مبلغ تا اول ماه برای من کفایت می کند. اما می خواهم که این 30 €را از من به صورت هدیه بگیری. نمی خواهم که فکرت برای بازپرداخت این مبلغ مشغول باشد. باشه؟ حالا بگیر این کارت بانک من را تا شماره رمزش را به تو بگویم.
- نه! نه! زیبا این کار را نکن! من هدیه ات را می پذیرم ولی شماره رمزت را نمی خواهم بدانم. این اعتماد برایم بیش از اندازه است. خودت با من بیا لطفا!
به اتفاق به بانک رفتیم و 30 € را به او دادم.
آگوست را تا مترو همراهی کردم و او رفت و من به حلقه او نگاه می کردم، انگشتری ساده که همه جا ناخودآگاه توجه بسیاری را به سوی خود می خواند.
در فرودگاه امام خمینی موقع ورودم به ایران با توجه افراد نهاد ریاست جمهوری به آن حلقه، داستان خودم را با آگوست برایشان تعریف کردم.
آری آگوست رفت و در کنار احساس آرامش خاطره شیرین دو روز پربار و سازنده را برای من و اطرافیانم به جای گذاشت.
خاطرات خوشی که تنها حاصل باز نمودن قلب هایمان به روی همدیگر بودند.
درگز 1387.4.12 زیبا ناوک
ایفوریا و شادی بی حد و آنرمال من به رهگذرانم نیز سرایت می کرد و تنی را وادار به سخن با من.
در ایستگاه Dammtor هامبورگ پیاده شدم تا مسیر عوض کنم. در حین گذر از پل چشمم به گدای جوانی افتاد که یک لیوان چینی دسته دار به سوی عابران گرفته بود تا پولی در آن بیندازند. او مردی بود قد بلند، لاغر با موهای حنائی رنگ به مدل پانکی و ظاهر نه خیلی آشفته ولی با کاپشن کثیف شده با آبجو.
با لبخندی به او گفتم:« من به گدا و ولگرد پول نمی دهم چون در چگونگی مصرف آن از طرف آنها شک دارم، اما بگو چه کار به غیر آن از دستم برایت برمی آید؟ دوست داری من امکان حمام کردن و دوش در اختیارت قرار دهم؟»
- نه مرسی، دولت برای ما بی خانمانان به طور رایگان امکان دوش و حمام را در اماکن مشخصی تعیین کرده است. ما همیشه آنجا می رویم.
- چه خوب! پس یک سوال، دوست داری به من بگوئی که چه آرزوئی در زندگی ات داری؟
مرد جوان سرش را کمی کج کرده و با نگاهی خاص به من گفت:
«schoenes Leben زندگی خوب و زیبا!»
با جواب جالب و غیرمنتظره او بعد از لحظاتی درنگ بدو گفتم:
« من در آلمان یک زندگی خوب و زیبا در یک حد متوسط معمولی داشتم، با یک خانه نقلی کوچک و قشنگ. این خانه را تا بازگشتم به ایران دارم. دوست داری دو روز این زندگی و امکانات خودم را به طور کامل در اختیارت قرار دهم. نظرت چیه؟»
- عجب!.... پیشنهاد خوبی به نظر می رسد.... اوووم!
![]() |
| خانه زیبا در هامبورگ |
« می دونی! اما با یک شرط....»
هنوز کلمه شرط را کامل ادا نکرده بودم که او با حرکت تند سر و تکان دست به حالت نفی گفت:« نه! نه! پس قبول نمی کنم. نمی خواهم برای من هیچ شرط و شروطی گذارده شود.»
قاطعیت، اعتماد به نفس و شخصیت محکم او مرا به عقب نشینی واداشت و سریع گفتم:
« اوکی، اوکی، قبول! بدون هیچ شرط و شروطی!»
- خوب، حالا درست شد.
- خوشحالم، می تونم اسمت را بپرسم؟
- آگوستAugust، اسم تو چیه؟
دستم را بسویش دراز کردم:« زیبا! خوشبختم از آشنائی با تو!»
با کمی فکر برای تنظیم برنامه هایم ادامه دادم:« خوب آگوست، این هم آدرس و شماره تلفن من! تو می توانی امشب ساعت 9 به بـعد منزل من بیائی! اگر من نبودم یکی از دوستانم که فعلا میهمان من است در را به روی تو باز خواهد کرد. من فردا صبح یک قرار مهم با دکتر دندان پزشکم برای کاشت ایمپلانت هایم دارم و امشب خانه دوستم می روم که منزلش در نزدیکی اوست. اشکالی نداره که من نباشم؟ نه؟ ولی حتما به دوستم خواهم گفت. اوکی؟»
- مساله ای نیست ولی تو خودت کی می آی؟
- نزدیکی های ظهر فردا بعد از اتمام کار جراحی دندان هایم.
آگوست کاغذ ویزیت من را در جیب اش قرار داد و من راهی ایستگاه مترو به سوی کنسولات جمهوری اسلامی شدم.
تا آن روز من به کنسولگری جمهوری اسلامی جز یک مورد مراجعه نکرده بودم که آن هم برای اهدای دو نوار اشعارم با صدای خودم بود که با یک نامه ای به دفتر آقای خامنه ای تقدیم کرده بودم. این نامه تا مدتها در سایت اینترنتی من بود.
من از جمهوری اسلامی بدم آمده بود ولی نه تا حدی که برای آن به فعالیت سیاسی و مبارزه با آن اقدام نمایم. از اینرو در فعالیت های سیاسی گروههای مخالف آن نیز شرکت نمی کردم از طرفی لزومی هم برای گرفتن پاسپورت و انجام امور مربوطه و مراجعه به مراکز وابسته به آن نمی دیدم. اما حالا فرق می کرد که یک دفعه به دلم افتاده بود به ایران برگردم.
بی روسری و بدون توجه به چگونگی پوشش ام وارد کنسولگری شدم.
در سالن یک نفر از مراجعین رو به من گفت:« خانم شما چرا روسری سر نکردید؟»
- آقا شما نگران نباشید. بگذارید این نقشهای ارشادی را دیگران که خود را قیم مردم می دانند ایفا کنند نه شما!
جلوی باجه مربوطه وقتی مسئول آنجا سر بلند کرد و مرا بی روسری دید، پرسید:
« خانم شما ایرانی هستید؟»
- بله!
- پس حجابتان را رعایت کنید و بعد بیائید.
راهم را کشیدم از ساختمان بیرون آیم که خانمی از قسمت اطلاعات با مهربانی صدایم کرد:
« من یک روسری قشنگ ابریشمی دارم. دوست دارید آن را امتحان کنید؟»
خوشروئی او ملایم ام کرد و آن را سرم کردم.
خانمی از مراجعین:« آخ، چقدر بهتان می آد»
خنده دار، بلوز آستین کوتاه و شلوار تنگ بر تنم بود اما چون روسری داشتم جوابم داده شد.
- آقا! من دو تا سوال دارم.
- اینطور که من شما را می بینم، شما ده تا سوال دیگر هم دارید. بفرمائید!
- من قصد بازگشت به ایران دارم، اول اینکه چه مدارکی برای مسافرتم نیاز دارم.
- شما خانم چرا تا به حال به این کنسولات مراجعه ای نداشتید؟
- برای اینکه از شما و دولت متنفر بودم.
بسیاری از حاضرین در سالن با شنیدن این جمله من زدند زیر خنده.
- امروز چی؟
- امروز فعلا در این حد است که نفرت ندارم و احساسم به وطن و حکومت آن یک احساس خنثی است و این نه به معنای دوست داشتن و علاقه به آن است ولی فعلا کفایت می کند.
- سوال دوم تان را هم بفرمائید تا بعد در باره شما تصمیم بگیریم.
- من کتابهائی نوشته ام که می خواهم آنها را در ایران هم به چاپ برسانم اما از آنجائی که بسیاری از نوشته های من ممکن است خوشایند مسئولین جامعه نباشند می خواهم شما به عنوان یک نماینده از دولت ایران از وجود و محتوای اینها مطلع باشید و این کتابها را به مراکز مربوطه بفرستید تا من قبل از عزیمت به ایران از واکنش این ارگانها نسبت به آنها مطلع شوم. اینها تصمیم گیری های من را دقیق تر خواهند کرد.
- خوب، خانم چرا کتابهایتان را با خودتان نمی برید؟
کتاب دوران زندان با عکس چشم بنددار را جلویش گذاشتم:« شما آقا تضمین می کنید که من دوباره 5 سال دیگر برای عقاید و فعالیت هایم به زندان نیافتم؟»
با نگاهی معنی دار به من لحظه ای سکوت کرد:« پس یک لحظه صبرکنید!»
و بعد از یک تماس تلفنی:« لطفا بفرمائید آن اتاق! آقای طه خدمت تان می آیند.»
در این فاصله روسری ابریشمی روی شانه هایم سر خورده بود. دیگر کسی به من تذکری نمی داد. من هم آن را تا کرده و در کیفم گذاشتم تا بعد در هنگام خروج به آن خانم پس بدهم.
بعد از ورود به آن اتاق در رویاروئی با آقای طه دستم را دراز کردم:
« نوبری هستم، خوشحالم از آشنائی با شما!»
آقای طه با خنده ای دستم را فشار داده و گفت:« من هم خوشحالم، بفرمائید بنشینید!»
در باره کتابهایم توضیحاتی دادم که در زمینه هائی هستند.
- خانم! تا موقعی که کتابهای شما ضربه ای به دیگران نزنند و صرفا بیان اعتقادات و نظرات شما باشد دچار مشکلی نخواهید شد، البته برای انتشار عمومی و چاپ آنها قطعا ضوابط و قوانین مملکتی دخیل خواهند شد و ممکن است وزارت ارشاد کتابهای شما را تائید نکند. با این حال اگر مایلید بگذارید ما نیز کتابهای شما را مطالعه و ملاحظه کنیم.
- بله حتما! سوال دیگر من در باره چگونگی مسافرتم به ایران است. من فعلا نه شناسنامه و نه پاسپورت دارم و تنها مدرکم از ایران کارت عضویت ام در نظام پزشکی است.
- شما اگر غیرقانونی از ایران خارج نشده باشید و اسم تان همان باشد که در پاسپورت تان است و اینجا هم مرتکب جرمی نشده باشید در پیشبرد کارهایتان دچار مشکلی نخواهید شد. شما تمام مدارک معتبری که در تائید هویت شما باشند را با خودتان اینجا بیاورید. در صورت نبود پاسپورت تان ما سعی می کنیم به شما برگ عبور موقت بدهیم. راستی می توانید بگوئید که شما چرا می خواهید به ایران برگردید؟
- آره، احساس بازیابی قدرت از دست رفته ام را دارم و توان رویاروئی با آنچه را که در گذشته نمی توانستم تحمل شان کنم از خانواده و فامیل و محیط جامعه ام و.... احساس اینکه دوباره می توانم پزشکی را در همان مملکتی که خاستگاه من است آغاز کنم. احساس آشتی با گذشته ام و اینکه دیگر مانند قبل از شما و دولت جمهوری اسلامی نفرت ندارم، احساس هرچند خنثی، ولی برای این مقطع زندگی من مهم و کفایت کننده.....
بعد از نیم ساعت صحبت با آقای طه و گرفتن اطلاعات مربوطه برای مسافرتم، کنسولات را ترک می کنم تا مدارک لازم را برای دیدار بعدی تهیه نمایم.
باخوشحالی بسیار از امکان تحقق مسافرتم به ایران به خانه هوشنگ رفتم و کل ماوقع روز را برایش با آب و تاب تعریف می کنم.
هوشنگ ناباورانه:« زیبا! دیونه بازی هایت را بذار کنار! من هم بابایت را تشویق خواهم کرد که شـناسـنامه ات را برایـت نفرسـتد. تو هیچ می دونی که چه تصـمیم احمقانه ای در زندگی ات می گیری؟ ببینم عشق سامان از خود بی خودت کرده یا چی؟ با این کار شاید تمام پلهای بازگشت ات به آلمان خراب شوند.
زیبا! درسته که من و تو دیگر با هم روابط زناشوئی نداریم ولی من همیشه دوستت دارم و خوشی و موفقیت ترا می خوام. تو الان با چه اتکائی می خواهی به ایران برگردی در حالی که هیچ یک از اعضای خانواده و فامیلت علنا ترا نمی پذیرند؟ بیا از خر شیطون پیاده شو عزیزم و کمی عاقلانه فکر کن! حداقل اینقدر سریع و عجولانه تصمیم نگیر! تو نه پاس ایرانی داری نه شناسنامه و نه پاس آلمانی. با این پاس پناهندگی ات هم مسافرت به ایران ممنوع است و اگر این کار را بکنی با دولت آلمان مشکل پیدا خواهی کرد و رسمیت پناهندگی ات با اقامت دائم زیر سوال خواهد رفت.
![]() |
| زیبا و هوشنگ |
- بابا هوشنگ یک کم آروم بگیر! همه مسائل را پشت سرهم ردیف کردی و یک ریز میگی، تو هر فکری که در باره من می خوای بکنی، بکن! از عشق من به سامان تا عود بیماری مانی من تا تاثیر هر عامل دیگری. من خودم را در موضع متقاعد نمودن تو یا ینس یا هیچ کس دیگری نمی بینم. در حال زندگی کردن و تصمیم گرفتن آنی بر اساس احساسات خالص درون انسانی توان و قدرت بالائی می خواهد که اگر من به ذره ای از آن برسم عالی ست.
تو عزیزم در هر کاری که دوست داری آزادی، از همکاری با آجان تا ایجاد مانع در همه کارهایم به هر طریقی. من می خواهم به عینه شاهد تحقق آن ضرورتهائی که بدانها باور دارم باشم. من باید تکلیف ام را با خودم روشن کنم. اینها با منطق و محاسبات تو سازگاری ندارند و ادامه این بحثها بی فایده است. زمان و واقعیات عینی بزرگترین شاخص محک ما خواهند شد.
در باره آگوست هم اینقدر تحقیرآمیز برخورد نکن! انگار ما خارجی ها نیستیم که سالها از مملکت همین آلمانی ها استفاده می کنیم. می خوریم، می خوابیم، از امکانات رفاهی از منزل و درمان و معاش زندگی استفاده می کنیم. چرا طلبکاریم؟
مگر همین خانه هائی که امثال من و تو داریم از غیر آلمانی هاست؟ پس دو روز تقدیم این خانه به آگوست آلمانی حداقل کاری است که من برای یک بی خانمانان از این کشور می توانم انجام دهم. واقعا اشکال اش چیست؟ چون یک ولگرد و گداست؟ نه نمی فهمم، شاید او صدها بار از من و تو بهتر باشد؟ چه کسی می داند؟
- آخه توهمین طوری یک مرد ولگرد معتاد، الکی که ممکنه دست به هر جنایتی برای رسیدن به اهدافش بزنه را براحتی خانه ات راه می دی و دربست خونه ات را با کلیدش در اختیارش قرار می دی؟ اینو به جز دیوانگی محض چه میشه نامید؟ من این فلسفه بافی های تو سرم نمیشه. ببین به خدا اگر جلوی این کارهاتو را نگرفتم!
- باشه هوشنگ هرکاری دوست داری بکن! گفتم که آزادی عزیزم! آدمهای قلدر هم باید قدرت عرض اندام داشته باشند، اما چه خوب می شد که تو در این لحظات شادی و لذتم با من همراهم می بودی نه مخالف و مقابلم. حالا دیگه بحث نکنیم! من میرم تو وان یک ساعتی تو آب باشم، بعد دوش می گیرم. ناهار حاضر شد بگو!
هوشنگ با حرص و ناراحتی و لبخندی موذیانه:« آره، خوبه! تو برو حمام. من هم چند تا تلفن واجب دارم.»
بعد از ظهر من با مشروط تماس می گیرم تا او از آمدن آگوست با اطلاع باشد و در غیاب من او را از طرف من به گرمی پذیرا باشد.
مشروط پسر 30 ساله ای بود آهنگ ساز و از اهالی قزوین که دو سال پیش به آلمان پناهنده شده بود. محل زندگی او دور و امکانات رفاهی و اجتماعی او بسیار محدود بود. برای همین از روی ناچاری غیرقانونی به هامبورگ آمده بود تا با اشتغال به کار سیاه در یک نانوائی کمی درآمدش را افزایش دهد و شرایط زندگی اش را بهبود بخشد. او از طریق سایت انترنتی من و اشعارم ارادت خاصی به من پیدا کرده بود.
![]() |
| زیبا، مشروط |
با شنیدن خبر دعوت آگوست مشروط با ناراحتی گفت:« زیبا! آخه چرا از من نپرسیدی که آیا من هم دوست دارم یک ولگرد آلمانی اینجا بیاید؟ بلاخره من هم در این خونه با تو زندگی می کنم. مگر نه؟
او در واقع حق داشت. من در لحظه دعوت آگوست کاملا مشروط را نادیده گرفته بودم.
- آخ راست می گوئی مشروط! انتقادت هم وارد است. من باید از تو می پرسیدم تا تو خودت را با این شرایط جدید هماهنگ می کردی.
با دلخوری- آره دیگه زیبا! شاید من اصلا نمی خوام با این فرد باشم. خودت هم می دونی که من زیاد آلمانی ها را دوست ندارم بخصوص اینکه معتاد و ولگرد باشه. اگر تو می گفتی من حداقل با دوستان دیگرم هماهنگ می کردم تا در این دو روز خانه آنها بروم.
- حالا من را ببخش! و لطفا در را به روی آگوست باز کن پسر خوب! آفرین! من در این لحظه هیچ راه حل دیگری به نظرم نمی رسد. خواهشا پول و لوازم گرانبهایت را هم در خانه نگذار که هیچ تضمینی برای آنها به تو نمی توانم بدهم. من امشب خانه هوشنگ هستم و تا فردا ظهر به خانه برمی گردم. تو هم می توانی هرجا دوست داری بروی.
شب من پشت کامپیوتر مشغول جواب به ایمیل هایم بودم که هوشنگ با خنده زیرکانه ای مرا صدا کرد:« زیبا! بیا برایت چائی بابونه که دوست داری گذاشته ام. یک خبری هم دارم که تا تو باشی دیگه گدا مدا یا هر بی سر و پائی را به خونه ات راه ندی! بیا عزیزم! بیا!»
- چی شده هوشنگ! خنده موذیانه ات حاکی از فتح الباب جدیدی است. بگو چی کار کردی؟
- مگه نگفتی هرکاری که دوست داری بکن! من هم کاری کردم که این آگوست ولگرد، خونه تو که سهله، اون منطقه دیگه پیداش نشه!
- آخ نه! آخخخخ! لامصب چی کار کردی؟
- شوکه نشو! این کار من به نفع خودت بود. تو که حموم بودی من به مشروط زنگ زدم که وفتی اون مردیکه اومد، به من زنگ بزنه تا من باهاش حرف بزنم. حالا هم او دیگه رفت. چنان دادی سرش زدم که دیگه فراری شد. بهش گفتم " تو مرتیکه با زن من چی کار داری. زود برو گمشو تا من اونجا نیامدم و.... "مشروط هم از رفتن اش خوشحال بود.
از ناراحتی فقط چشمانم را بستم و سرم را به دیوار تکیه دادم.
- عقده هات خالی شدند، با این کار راحت شدی هوشنگ که یک انسان را خورد کردی؟ حالا چرا دروغ گفتی، آخه من کجا زن تو هستم؟ چند ماه هم است که تو دوست دختر خودت را داری من هم رابطه عشقی خودم را. دوستی مان برجاست دلیل نمیشه باز اینقدر ناجوانمردانه به کارهای گذشته ات ادامه بدی و تحت عنوان دوست داشتن به روابط من ضربه بزنی. متاسفم واقعا! مشروط هم با تو تبانی کرد، باشه، عیب ندارد. این هم تاوان اشتباه من بود. خوب، ولش کن، یک لیوان آب بده بخورم. دیگه نمیشه کاری کرد. آگوست رفته من هم هیچ دسترسی به او ندارم. وای! از این حسادتها و رقابت ها و ترسهای واهی شما!
صبح اول وقت راهی ایستگاهDammtor شدم. تنها آرزویم در آن لحظه این بود که دوباره آگوست را در همان محل دیروزی اش ببینم.
با خودم تو دلم تکرار میکردم:« خدایا! درست است که با تو کاری ندارم و زیاد هم بد و بیراه به تو می گویم ولی برای منت کشی هم شده یک کاری کن که من الان آگوست را دوباره ببینم. آره، در این لحظه فقط این آرزو را دارم، فقط همین!»
در نزدیکی آنجا از دور با دیدن او فریادی از خوشحالی کشیدم:
« آره، خودشه، آخ جانمی جان خودشه! های آگوست! های آگوست!»
آگوست با ناراحتی و دلخوری:« نه! نه! زیبا! من اصلا حال و حوصله کل کل کردن با کسی مثل شوهرت را ندارم. پیشنهادت را فراموش کن!......»
- آخ نه آگوست! Sorry, Sorry من اصلا باید خودم ترا به خانه خودم می بردم نه اینکه به دوستانم اتکا می کردم. نگاه کن به من نازنین! آن مردی که دیشب با تو صحبت کرده همسر من نبود. اصلا من همسر ندارم و کلا مخالف ازدواجم.
دوست من سر خود این کار را کرده حالا با چه نیتی بماند. من از تو جدا معذرت می خواهم و امروز هم آمده ام برای جبران اشتباه خودم و دوستانم شخصا ترا به خانه ام ببرم.
آن دوستم هم که مهمان من بود تا دو روز به خانه نمی آید و این خانه دربست از امروز در اختیار تو می تواند باشد. نگو نه! باشه؟ حالا من را می بخشی؟ راه بیافت دیگه اذیتم نکن!
آگوست کمی آرام شد و گفت:« خیلی خوب»
من از خوشحالی دستم را در بازویش انداختم و بسوی خانه راه افتادیم.
در داخل مترو همه متوجه ما بودند. من و آگوست اصلا بهم نمی خوردیم ولی ما مثل دو زوج کنارهم نشسته بودیم و صمیمانه با هم صحبت می کردیم. بگذریم از اینکه بوی تعفن آبجو و الکل از کاپشن او عامل دیگری در جلب توجه دیگران شده بود.
- زیبا! تو مترو همه من را می شناسند، چون من اینجا همیشه لیوان بدست پول جمع می کنم. حالا همه شان تعجب می کنند که من با این حالت کنار تو نشسته ام.
- آگوست! امروز به خاطر من از کارت نمانی. می خوای که من امروز به جای تو از همه مسافرها پول جمع کنم؟ البته من از هیچ کس خواهش و گدائی نمی کنم. یک بار می گم که آیا دوست دارند به ما پول بدهند یا نه؟
آگوست با تحکم و نه بی شباهت به غیرت مردهای ایرانی محکم دستم را گرفت و با تشر گفت:« نه! بشین! تو امروز هیچ کاری نمی کنی! من هم همین طور! kapito فهمیدی؟»
در این حال در دو صندلی جلوتر رو به ما متوجه خانمی میانسال و باحجاب شدم. او متعجب و خیره به من سرش را تکان داد و روسری اش را جلوی دماغش گرفت.
- آگوست! تو چند دقیقه ای به این کتابهای من نگاهی بینداز تا من برگردم. این کتابها هرچند به زبان فارسی اند ولی عکسهایشان شاید برایت جالب باشند. زیاد طولی نمی کشد.
به سمت آن خانم رفتم. با رد وبدل چند کلمه فهمیدم که او نیز تبریزی است، پناهنده و کاملا غریب! وای! که او چه لهجه شیرین قدیمی داشت با اداهای ناز زنان ترک! دلم می خواست او فقط با آن لهجه و اداهاش حرف بزند و دعوا و سرزنشم بکند! آخ که چه کیفی می کردم.
- آخ خانم! خواهش می کنم که کمی با این لهجه شیرین ات برای من حرف بزن! عجیب! من را توی حال و هوای خاصی می بری. من عاشق این ادا و اطوارهای قشنگ تو شده ام.
- اااه، این گدا کیه که اینقدر بو میده! نمی ترسی با او دوست شدی. نرو پیش او! بشین اینجا!
- چرا از او بترسم؟ تازه دارم خونه ام می برمش!
- ای وای! نه تروبی خودا نه! دوختر این کارو نکن.......خطرناکه بی خودا!
- خطرناک را ول کن حالا! اسم شما چیه دوزلی خانم؟!
![]() |
| عفت |
عدم آشنائی به زبان آلمانی و حتی فارسی، ناتوانی در ارتباط با مردم آنجا و نداشتن دوستان ایرانی و روابط فامیلی او را به افسردگی و ناامیدی کشانده بود.
آشنائی با من بارقه امیدی برای او شده بود.
- تورو بی خودا زیبا خانم خونه من بیائید. من اینجا به جز دو دخترم هیچ کسی را ندارم که اونا هم زندگی خودشون را دارند و از صبح تا شب سرکارند. من دارم اینجا واقعا دق میکنم.
- نگران نباش عفت جان! من قبل از رفتن ام به ایران ترا حتما در ارتباط با ایرانی ها و آذربایجانی ها قرار می دهم. اینجا در هامبورگ انجمن همایش ایرانیان هست که هفته ای حداقل سه روز برنامه های مختلفی دارند که تو با شرکت در آنها میتوانی با بسیاری از افراد آشنا بشوی. حالا هم اگر تنهائی بیا چند ساعتی خانه ما! بگذار از آگوست هم بپرسم.
- وای! می بینی من چه بدشانسم! حالا که ترا پیدا کردم می خوای بری ایران! نرو دیگه تو خیلی مهربونی. هم زبون من هم هستی! نمی دونی چقدر تنهام. بیا اصلا دختر من بشو! از دخترهای خودم که خیری به من نرسیده اند.
از صبح تا شب جلوی تلویزیون می نشینم که اون هم نمی فهمم. فقط کانال عوض می کنم. الان هم چند وقته که تلویزیونم خراب شده. دارم دیونه میشم بی خودا.... باشه میام خونه ات! اون گدا رو ولش کن! بشین همین جا!
من ولی از آگوست پرسیدم:« آگوست! می دانم که می خواهی در خانه تنها باشی ولی اشکالی نداره این خانم چند ساعتی مهمان من باشه؟»
- آخ زیبا! چی می گی، معلومه که اشکالی نداره. تازه من دوست دارم که با خارجی ها و دوستان تو بیشتر آشنا بشم.
عفت در کنار راستم و آگوست در طرف چپم بازو در بازوان هم راهی خانه من شدیم. در مسیر راه به ترکی و آلمانی گفتم:
« عفت تو خورشیدی در طرف راستم و آگوست تو ماهی در طرف چپم. امروز روز پیوند و ازدواج ما سه نفر باهم است و با شما غریبه های آشنا چه خوشم من! که وجودم سرشار از اعتماد خالصانه به شماست. احساس قشنگی است نه؟ آیا از من خوشبخت تر در این لحظه کسی هست ای همسران من؟! »
- قیز! بو سوزلری دمه! پیس دی! دختر این حرفها را نزن، زشته!
- نیه پیس دی؟ نیه؟ نیه؟ چرا زشته؟ چرا، چرا؟ هرگز عشق و محبت زشت نیست! هرگز!
عفت با این حرفها باز دستهایش را با حالت نفی و دعوا بالا می برد و من را بیش از پیش شیفته خود می ساخت.
آگوست با شنیدن این حرفها خود را محکم به سمت من فشرد و گفت:« وای زیبا! چه احساس قشنگی! انگار سالهاست که ترا می شناسم.»
- خیلی بیشتر از سالها ما همه همدیگر را می شناسیم. فقط باید چشمانمان را خوب باز کنیم. راستی آگوست! خفه ام کردی با این بوی گندت! تا رسیدیم خونه، اول این کاپشن ات را بیـنداز تو ماشین وگـرنه بایـد زن و شوهـری مان را برای حتـی یک سـاعت فرامـوش کنی؟ ( و رو به عفت با ترجمه حرفهایم) مگه نه عفت؟!»
- آره بی خودا، راس می گی! من هم دارم خفه میشم!
- چشم قربان! چشم! هرچی شما بفرمائید!
دم در خانه رو به آگوست:« به خانه مان خوش آمدی آگوست عزیز!»
خوشبختانه بعد از دقایقی آگوست با دیدن شرایط خانه من گفت:« زیبا! من توی اتاق سیگار نمی کشم و هر وقت خواستم بالکن می روم.
با نوازشی روی گونه اش:« آخ مرسی آگوست عزیز! این همان شرطی بود که من میخواستم بگذارم و چه عالی که خودت بدون تحمیل هیچ شرطی این پیشنهاد را کردی. ممنونم از تو!»
آماده تدارک چائی و قهوه شده بودم. عفت با کنجکاوی همه جای خانه را برانداز می کرد. از خوشحالی آشنائی ام با او از هر چه خوشش می آمد به او می بخشیدم. رومیزی دست بافت ظریف هدیه حمید جلایریان از مشهد نیز از جمله آنها شدند. آگوست در حال جابجا شدن بود که علی عرب زنگ خانه را به صدا درآورد.
علی عرب بعد از رانده شدن از عراق در ایران فارسی یاد گرفته بود. او با روحیه انسان دوستانه و همیشه قدردان اش از آلمانی ها به گرمی آگوست و عفت را پذیرا شد.
ساعتی بعد من رو به آگوست:« آگوست! دوست داری با علی خرید بروی. در این مدت که خانه من هستی، می توانی از دوچرخه من استفاده کنی.»
€ 10 به علی برای خرید دادم و کلید خانه و دوچرخه را به آگوست. بیرون خانه او در حال سوار شدن به دوچرخه گفت:« وای! من بعد 15 سال می خوام دوچرخه سواری کنم. برای همین دستپاچه ام.»
- مطمئن باش! دوچرخه همیشه دوست وفاداری برای تو خواهد بود اگر قدرش را بدانی!
بعد از ساعتی آگوست و علی خندان و صمیمی با دستهای پر به خانه برگشتند و مشغول تهیه ناهار شدند. عفت هم مشغول کارهای خانه شده بود و من در پشت کامپیوتر از طریق چت گزارش کارهایم را به سامان می دادم. کلی کار می بایستی در هامبورگ و تهران قبل از مسافرتم به ایران انجام می دادم. تصفیه حساب با ادارات دولتی آلمان و شرکتهای مختلف که با آنها قرارداد داشته ام. تنظیم روابط و کارهای فرهنگی ام، تحویل و انتقال خانه به نام علی عرب، فروش و اهدای بخشی از وسایلم و....
برای ینس هنوز غیرقابل باور بود که من براستی قصد ترک آلمان و او را بعد از 6 سال دوستی نزدیک دارم. او ابتدا تظاهر می کرد بلاخره بعد از سالها همه بدون "زیبا" به آرامش خواهند رسید اما کم کم مجبور به اقرار می شد که نبود من ضایعه بزرگ روحی برای او خواهد شد.
- زیبا! اگر دیگران همه براین نظرند که تو دیوانه شدی که پاس پناهندگی، آن هم با اجازه اقامت نامحدودت را داوطلبانه پس دادی من این واژه را برای توصیف تو بسیار ضعیف میدانم. این تصمیمات آنی تو ناشی از عود بیماری مانی تو و یک خودکشی است که ضایعات آن شامل مـن نیز می شود. من دیـگر بهتـر از هر کسی تمام حـالات روحی و علائـم آن را می شناسم ولی متاسفانه در این لحظه عاجز از هر اقدامی علیه تو هستم.
![]() |
| ینس و زیبا |
- آگوست! راستی جرا این همه بر روی بدنت تاتو کرده ای؟
- برای که در اوج رابطه جنسی وقتی دوست دخترم مانع از کارهائی می شود که من دوست دارم، تاتوهایم را به رخش می کشم تا او کمی از من بترسد و زیاد با من مخالفت نکند.
- چه منطق عجیبی! پس تو کم هم خطرناک نیستی، نه؟ ولش حالا برو تو وان! همه چی برای دوش و حمام کردنت آن گوشه است. حوله و لباس تمیز هم برایت می گذارم که بعد از آنها استفاده کنی.
در این حین چشم ام به آلت تناسلی او افتاد که ختنه شده بود.
- آوو! آگوست تو که مسلمان نیستی پس چطور ختنه شده ای؟
- زیبا! چون تو از ابتدا با من صاف و صادق بودی، دوست دارم که ماجراهای زندگی ام را روراست برایت تعریف کنم. زندگی بسیار پرفراز و نشیبی داشتم و از پدر و مادر خوب هم محروم. این ختنه شدن هم داستان دردناکی دارد که اگر تحملش را داری برایت بگویم.
- اگر دردناک و ناراحت کننده است در این شرایط فعلی ام نمی خواهم آن را بشنوم. می دانی آگوست من حتی نمی خواهم از اخبار و وقایع خشن و دردناک جامعه مان با خبر شوم. شاید شنیدن این حرف از من پزشک برایت عجیب باشد ولی فعلا اینطور هستم و دلم نمی خواد علیرغم کنجکاوی ام ماجرای ترا بدانم. داشتن روحیه شاداب و بانشاط لازمه گذر من از این برهه بحرانی زندگی ام می باشد..... من میرم بیرون کاری داشتی صدایم کن!
ناهاری که علی و آگوست درست کرده بودند آماده بود. عفت به سوسیس های بریان شده که از گوشت خوک بودند دست نزد و فقط سیب زمینی و سالاد خورد، اما من و علی دست پخت آگوست را با لذت تمام نوش جان کردیم.
- عفت! اینقدر تبعیض بین گوشت خوک و دیگر گوشتها نگذار. خوکها از این تحقیر تو ناراحت خواهند شد. حداقل اگر مثل هندوها به علت مقدس خواندن گاو از خوردن آن گوشت پرهیز میکردی باز حرفی بود ولی از زاویه تحقیر و ناپاک دانستن خوک واقعا بی انصافی است. خوبه الان روسری ات را برداشتی ولی دلبرکم با این افکار مذهبی چرا به آلمان آمدی؟
- گناه داره این حرفا زیبا! خودا ترا نکشه! تو خودت چرا با این فکرهات ایران برمی گردی؟ هان! بگو! اصلا بمون دوختر من بشو. اینجا بمونی من کم کم روسری ام را هم برمی دارم.
مهر عفت با شیرین زبونی هایش آنقدر بر دلم نشسته بود که اصلا دلم نمی خواست ترکم کند. از طرفی وقت آن بود که کامل خانه را در اختیار آگوست بگذارم. خیالم راحت شده بود که آگوست و علی با هم دوست شده اند و هوای همدیگر را دارند.
- عفت! پاشو ما بریم بیرون! هم من به کارهام برسم و هم ترا انجمن همایش ایرانیان و دیگر جاها ببرم و با خیلی ها آشنا کنم که در غیاب من تنها نمانی.
- خیلی خـوبه! شب هم بیا اصلا پیش من بمـون! هم می تونی خـونه من را ببینی هم من مشکلات زندگی ام را با تو در میان می گذارم.
- چه عالی! در این صورت آگوست هم یک محیط دنج و آرام برای استراحت اش دارد.
بعد از سفارشات لازم خانه را به اتفاق عفت ترک کردیم.
وای! وای! چه ساعات عسلی را من با این عفت نازنین داشتم.
چقدر به ما خوش گذشت. در مترو، در خیابان، در برخورد با مردم، در خریدها و هوله هوله خوردن هایمان و.... آخ! آخ! ایفوریا و شادی بی اندازه من به او نیز سرایت کرده بود و هر دو با زمان عشقبازی می کردیم.
پیش سیروس گلفروش رفتیم. سیروس یک بهائی 60 ساله آذربایجانی دوستدار من بود. بیش از یک سال بود که همسر و دو پسرش او را ترک کرده بودند.
![]() |
| سیروس و زیبا |
آن دو را با هم آشنا کردم و تا آنها با هم گرم صحبت بودند. گشتی به بیرون زدم و به یک سری از کارهایم رسیدم.
سر راه پیش هوشنگ رفتیم تا شاید او عفت را با عالیه همسرش آشنا کند. با وجودی که هوشنگ و عالیه از 26 سال پیش رابطه زناشوئی نداشتند ولی رسما همسر قانونی هم بودند و رابطه صمیمانه و احترام آمیزی با یکدیگر داشتند. من از این حالت آنها خیلی خوشم می آمد و هوشنگ را به عنوان الگو و نمونه ای به دیگران معرفی می کردم. عالیه و هوشنگ اهل تبریز بودند و بویژه عالیه می توانست دوست خوبی برای عفت باشد.
هوشنگ از اینکه من دوباره آگوست را پیدا کرده بودم بسیار عصبانی بود و روی خوشی به ما نشان نداد.
- زیبا! کارهای تو آنقدر غیرعادی و خطرناکند که آدم به راهی جز کنار کشیدن از زندگی تو نمی رسد. من آنقدر از راه دادن این مرتیکه ولگرد به خانه ات ناراحت و عصبانی ام که حد نداره. الان تو به من بگو ببینم اون تنها توی خونه اته و تو هم راحت بهش کلید دادی؟
- آره! شاید علی هم خانه باشد. می دانی که من به او کامپیوتر یاد می دهم و او هم روزی یکی دو ساعت با کامپیوتر من تمرین می کند. خوشبختانه علی برخلاف تو با آگوست رابطه خوبی برقرار کرده است.
- برو بابا زیبا! اون تلفن بده من ببینم....
عفت با همان لهجه شیرین اش در صدد میانجی گری بود.
- تو رو خودا آقا هوشنگ عصبانی نشید! آلمانی ها خیلی بهتر از ایرانی ها هستند. این جوون هم مرد خوبیه! باور کن!
- عفت خانم شما دیگه چرا این حرفا را می زنید. از نظر این خانم هیچ آدم بد و خطرناکی در این دنیا وجود نداره. شما می تونید تصور کنید که چه عواقـب وحشتناکی این کارهای زیبا می تونه داشته باشه؟
و بدنبالش شماره تلفن خانه من را می گیرد.
- عفت جان! زیاد نگران نباش! دستی بالای دستی است و ورای خواسته ها و اراده های ما، بگذار هوشنگ هم هر کاری دلش می خواهد انجام بدهد.
تلفن خانه من به صدا در می آید. صدا از بلندگو پخش می شد. علی گوشی را بر می دارد.
- سلام علی جان! حالت خوبه؟ ببینم اون ولگرد هنوز خونه زیباست؟
علی با اعتراض- آقا هوشنگ این جور صحبت نکن، درست نیست. آره، آگوست اینجاست و خوابیده، کارش داشتید؟
- گوشی را بده به اون مرتیکه آگوست ماگوست تا من خودم تکلیف اونو روشن کنم.
علی با عصبانیت و صدای بلند- گفتم که خوابه، نمی فهمی؟
- بیدارش کن اون ولگرد معتاد رو! اون نباید شب اونجا بمونه!
- من هیچ وقت این کار را نمی کنم و آرامش او را به هم نمی زنم. تو فکر کردی کی هستی هوشنگ! به نظر من او صد بار بهتر از توست حتی اگر ولگردی بی خانمان باشد. تلفن هم الان خاموش می کنم که امشب نه تو و نه کس دیگری بتونه اینجا زنگ بزنه. می دونم که زیبا هم اعتراضی نخواهد کرد..... و گوشی را قطع کرد.
![]() |
| زیبا و علی عرب |
- هوشنگ من از برخورد علی خوشم آمد. آفرین به جرات و جسارت او که توانست حداقل حرفش را بزند. حالا اگر او عربه یا هر کس دیگری که از نظر تو پائینه، نباید حرفش را بزند؟ من خوشحالم که این افراد خودشان را در یک رابطه برابر با دیگران می بینند نه در موضع پائین.
- بسه دیگه زیبا! بیشتر از این اعصابم را خورد نکن! خوبه فردا راهی ایران هستم و مدتی از تو و کارهایت دور می شم.
درحالی که بازعفت سرزنش های خوشمزه اش را نثارم میکرد ازخانه هوشنگ بیرون آمدیم.
تا بعد از نیمه شب من و عفت با هم بودیم و با آخرین سرویس مترو راهی خانه او شدیم. خانه عفت کوچک بود.
از شوق زیاد او در آن نیمه شب مشغول تهیه و پختن کوکوسبزی شد. تا دم دم های صبح ما بیدار بودیم و با هم حرف می زدیم.
نزدیکی های ظهر روز من بعد از انجام بسیاری از کارهایم در مرکز شهر به خانه ام برگشتم. آگوست با خوشحالی در را به رویم باز کرد.
وای! چقدر قیافه او تغییر کرده بود. رنگ و روی باز و سرخ و سفید و شاداب، انگار در آن مدت کوتاه تمام خستگی های چند ساله اش از بین رفته بودند.
- های زیبا! به خانه ات خوش آمدی! چقدر خوشحالم که ترا می بینم. چائی یا قهوه؟
- چائی رازیانه لطفا!
- نمی دانی زیبا دیشب چه خواب خوبی کردم، در یک سکوت و آرامش دلنشین! صبح هم یک صبـحانه خوب خوردم و الان هم داشتم ضـمن مطالعه موزیک گوش می دادم. خب، کارهای تو چطور پیـش رفتند؟ چند ساعتی که پیش من می مانی آره؟
- آره حتما! همه کارهایم هم روبراهه. چه خوب که در این خانه به تو خوش گذشته است.
- راستی من یک کاغذ آنجا برایت نوشته بودم که دیشب کاپشن تو را پوشیدم چون مال خودم خیس بود. ببخش که بی اجازه این کار کردم.
- آخ آگوست! خوب کردی که از من اجازه نگرفتی. ای کاش ما انسانها همه به جائی برسیم که من و توئی بین مان نباشد و احساس مالکیت نفی و هرگونه اجازه ای بی معنا گردند.
بعد از ساعتی عفت که او نیز کبوتر جلد خانه من گشته بود به خانه آمد. من در حین انجام کارهایم مشغول صحبت با آگوست شدم. ما از همه چیز و همه جا با هم حرف می زدیم.
او از دوران کودکی بسیار ناخوشاینـدش، پدر و مادر نامهربان و زندگی ناموفق اش گفت و گفت و گفت و من از اوضاع و شرایط زندگی خودم.
برای عفت هم کم و بیش همه را ترجمه می کردم. آگوست داوطلب آموزش زبان آلمانی به عفت شده بود، هرچند امید زیادی به پیشرفت او نبود ولی رابطه خوب آنها بدون ارتباط کلامی نیز ارزشمند بود.
نمونه ای از نوشته ها و اشعار ترجمه شده به آلمانی ام را به آگوست دادم. لباسهایش را بعد از شستن در بالکن پهن کردیم.
وقتی به او می گفتم موقع رفتن آنها و دیگر وسایلش را فراموش نکند، با ناراحتی صورتش دگرگون می شد و می گفت: « یعنی من برم؟»
- نه! الان را که نگفتم. منظورم این بود که اینها را توی وسایلت بگذاری.
- باشه دیگه نمی خوام که چیزی به من بدهی هیچی نده ولی به من هم این را نگو!
در تماس تلفنی ینس با من، او را با آگوست آشنا کردم. آگوست از ینس خوشش آمده بود.
- از صدای ینس و نوع برخوردش فهمیدم که او باید انسان خوبی باشد. من آدم شناسم زیبا! انسانهای صادق و خوب کم اند. از بین دوستان تو من ینس و علی را تائید می کنم.
- چه خوب! پس در غیاب من تو می توانی دوستی ات را با آنها ادامه دهی.
نزدیک عصر عفت به خانه اش رفت. من پشت کامـپیوتـرم مشغول کارهـایم بودم. برای آگوست هم موزیک گذاشته بودم که در حین مطالعه و استراحت گوش کند. بعد از ساعتی از او پرسیدم که آیا موزیک ایرانی هم دوست دارد؟
با استقبال او برایش آهنگی پخش کردم که خودم هم با آن برقصم. رقص من هدیه قشنگی برای او بود.
بعد از آن آگوست خواست که با یک موزیک دیگر باهم برقصیم. من هم پذیرفتم.
در حین رقص من او را بغل کردم و بوسیدم، بوسه ای کوچک اما صمیمانه.
ساعتی بعد در حالی که من باز مشغول کارهایم بودم و آگوست آرام روی کاناپه نشسته بود حالت درونی ام دگرگون شد.
احساس سنگینی آگوست را بر روی زندگی ام می کردم.
با وجودی که این مرد در این دو روز زندگی با من مصداق صداقت محض و پاکی و امنیت روحی برای من شده بود ولی دیگر او را نمیخواستم بدون آنکه هیچ دلیل منطقی داشته باشم.
در آن آرامش و سکوت خانه بعد از لحظاتی درنگ رو به او کردم و گفتم:
« آگوست! من الان دلم می خواهد که از خانه من بروی؟»
آگوست با حالتی خاص و متعجب- واقعا این را می گوئی زیبا؟!
- آره این احساس واقعی من در این لحظه است. من آنقدر در این دو روز با تو حالت خوش و خوبی داشتم که نمی خواهم الان با ترحم و دلسوزی و تحمل تو زلالی رابطه ام را خراب کنم و تظاهر به احساسی کنم که در درونم نباشد.
آگوست بلافاصله برخاست و گفت:« مرسی زیبا که با من تا این اندازه صادق و روراستی. من همین الان خانه ات را ترک می کنم.»
- من هم از تو ممنون می شوم. البته این به معـنای عـدم تداوم ارتباط ما نیست. دوسـتی ما با هم می تواند همچنان پا برجا باشد.
تو هر وقت دوست داشتی تماس بگیر، اگر من بودم با هم هماهنگ می کنیم. از خانه من هم میتوانی یادگاری برای خودت برداری حتی این تابلوی قشنگ که هدیه ای است بسیار با ارزش از یک دوست نقاشم که چند سال پیش فوت کرد.
- نه ممنونم! من از تو هدایای زیادی در دلم دارم. فکر جبران هم نباش زیبا! مبادا احساس گناه داشـته باشی که من از حرف دلـت ناراحـت شده ام. ای کاش همه ما انسـانها تا این حـد راحت و بی ملاحظه با همدیگر بودیم و حرفهای دلمان را بلافاصله بر زبان می آوردیم. حالا شاید تو از من یک هدیه ای بخواهی؟ د بگو زود باش!
- آره، من دوست دارم که این حلقه نقره ای که در دستت هست را به من هدیه دهی؟ موافقی؟
- با کمال میل .... و فوری آن را از انگشت اش در آورد و به من داد.
آن حلقه اندازه انگشت میانی ام بود.
- راستی زیبا! کاپشن من هنوز خشک نشده آن را چی کار کنم؟
- کاپشن ات را بعدا که فرصت داشتی بیا بگیر. اگر هم من نبودم با علی یا ینس تماس بگیر ولی الان بگذار ببینم به جای آن چی می توانم به تو بدهم. به نظرم کت عزت مناسب تو باشد.
من دوستان مرد زیادی داشتم که در رفت و آمد به خانه من وسایلی را اینجا گذاشته اند.
کمد را باز کردم و کت عزت را به او دادم.
آخ! چه به او می آمد. حسابی تیپ دیگری شده بود. آگوست هم خوشش آمده بود.
جای خوشبختی، دراین فاصله تصادفا عزت از تهران زنگ زد که جویای چگونگی پیشبرد کارهایم شود. عزت تنها کسی در تهران بود که حامی من در بازگشت ام به ایران شده بود و وعده در اختیار قرار دادن امکانات مادی و رفاهی تا ثبات موقعیت ام را به من داده بود.
او موافق دادن کت اش بود و آگوست از عزت تشکر کرد.
در همراهی آگوست تا مترو، او از من پرسید که آیا می توانم به او € 20 قرض دهم؟
![]() |
| عزت و زیبا |
- نه! نه! زیبا این کار را نکن! من هدیه ات را می پذیرم ولی شماره رمزت را نمی خواهم بدانم. این اعتماد برایم بیش از اندازه است. خودت با من بیا لطفا!
به اتفاق به بانک رفتیم و 30 € را به او دادم.
آگوست را تا مترو همراهی کردم و او رفت و من به حلقه او نگاه می کردم، انگشتری ساده که همه جا ناخودآگاه توجه بسیاری را به سوی خود می خواند.
در فرودگاه امام خمینی موقع ورودم به ایران با توجه افراد نهاد ریاست جمهوری به آن حلقه، داستان خودم را با آگوست برایشان تعریف کردم.
آری آگوست رفت و در کنار احساس آرامش خاطره شیرین دو روز پربار و سازنده را برای من و اطرافیانم به جای گذاشت.
خاطرات خوشی که تنها حاصل باز نمودن قلب هایمان به روی همدیگر بودند.
درگز 1387.4.12 زیبا ناوک










0 دیدگاه:
Post a Comment