Showing posts with label مقالات زیبا ناوک. Show all posts
Showing posts with label مقالات زیبا ناوک. Show all posts
Monday, November 23, 2015

یک روز در آن اوج درماندگی هایم در بطن تناقضات درونی، فرش ابریشمی زیبائی بر روی دیوار خانۀ پدر مادرم با اسطوره عاشقانه یوسف و زلیخا نگاهم را در خود میخکوب کرد و ساعت ها درعمق این شاهکار عشقی فرو رفتم.
تمام صحنه های داستان یوسف و زلیخا از جلوی چشمانم یکی پس از دیگری می گذشتند. همه را در قرآن و افسانه های عرفانی و عشقی خوانده بودم. 
اما خواندن کجا؟! و درک و فهم و دریافت جوهره حقیقت آنها کجا؟! 
دانستن سوزاندن آتش کجا؟ و دیدن سوختن آتش کجا؟ 
و فراتر در درون آتش خاکستر شدن کجا؟ 
بـله! زلیـخا عاشق یوسف شده بود. این زن شوهـردار و همـسر پادشاه مصـر! 
راستـی او چگونه به خود جرات عاشقی داده بود؟
Sunday, October 25, 2015

امروز با خودتان فکر کنید که شما دارید دوش می گیرید و کسی از این صحنه بسیار عادی در زندگی روزمره شما فیلمی می گیرد و آن را در معرض عام قرار می دهد.
به عبارتی دیگر این واقـعه زنـدگی شـما کـشف و شـهود می یابد.
در این لحظه کشف و شهود چه حالی به شما دست میدهد؟ خودتان را در آن شرایط قرار دهید و بگوئید واکنش شما در برابر این کار چه خواهد بود؟
وقتی یک فرد عادی و ناشناس به این لینک فیلم های من در اینترنت نگاه کند شاید برایش بی معنا باشد دوچرخه سواری زیبا در قزوین، خب که چی؟! روزهای سخت زیبا که او روی رختخوابی دراز کشیده و در حین شنیدن آوازی سرش را تکان می دهد. خب که چی؟! خداحافظی با ینس و روی زانوی او نشستن و او را بوسیدن، خب که چی؟! تمرین نزدیکی با گزینگ و گذاشتن انگشت او در دهانش خب که چی؟! نمایش خانه زیبا، رقص و زندگی کاملا عادی او و ..... آخر اینها یعنی که چی؟
ولی اینها همه همان کشف و شهودند و گامی بسوی رهائی و قدرت واقعی.
عرفا می گویند لا اله الا الله، لا اله الا الله، لا اله الا الله 
که ابتدا با لا و تخریب شروع می شود بعد الله در آخر می آید. 
این کشف و شهود چه چیزی را از درون ما به بیرون می آورد و کجاها نگرانی های ما اوج می گیرند؟ چرا جمال دستش را جلوی دوربین می گیرد و اکبر اکبـری حتی اسـم واقعی اش را نمی گوید؟ و ژاله روسری اش را برنمی دارد؟ و .... 
آیا ما فعالان سیاسی هستیم که این ترس ها از برای حفظ و امنیت سیاسی مان می باشد؟ هرکس جواب این را خود بهتر از دیگران دارد. من که فرد سیاسی ندیدم.
براستی راه عاشقی کجاست؟
و رازهای عرفانی کجایند که
Sunday, October 4, 2015
ایـن روش حـساسـیت زدائی در حل بـسیاری از معــضلات روحی، روانی راهگــشا می باشـد. در ایـن متد درمانی فرد را با روش های مختلف بتـدریـج با آن واقـعیتی روبـرو می سازند، که شخص از آن رنج می برد یا از رویاروئی با آن هراس دارد. مثلا در هیدروفوبی یا ترس غیرعادی و وحشت زیاد از آب، یا ترسی از ارتفاع، تاریکی یا ترس از فرد خاصی و امثالهم. 

در مـثال هیـدروفـوبیا یا وحشـت از آب، بیـمار را بتدریج و با ملایمت به آب نزدیک می کنند. مثلا یک سطل آب را به او نشان می دهند. بیمار با دیدن سطل آب به نوعی ترس خود را نشان می دهد. با واکنش دفعی او سطل آب را از او دور می کنند و به او فرصت رفع ناراحتی و بازگشت دوباره به حالت عادی داده می شود. 

در مرحله بعدی عکس دریا یا مشابه آن، باز با رفتار تند و فرانرمال او مانند جیغ و فریاد، درمانگر رهایش می سازد تا او دوباره توان گرفته و حساسیتش برطرف شود. در مرحله بعدی او را بطور مثال با یک حوض کوچک روبرو می سازند و باز راکسیون شدید او و عقب نشینی. بدین ترتیب هر بار از حساسیت او کاسته می شود تا به جائی که کم کم بیمار آمادگی پذیرش و رویاروئی کامل با سوژه ترس اش را بدست می آورد. 

طبیعی است که گفتاردرمانی و تامین رفاه کامل زندگی بیمار از نظر تغذیه و خواب و تفریحات متنوعه وغیره به عبارتی شرایط مساعد جسمی و روحی او همه در تسریع سیر درمان بسیار موثر خواهند بود. شیوه های تهاجمی و تعرضی با شوک های ناگهانی مانند هول دادن ناگهانی فرد در استخر در هیدروفوبیا و... ببار آورنده عوارض روانی و جسمی برای بیمار بوده و مطرود می باشند. این روش ها نه تنها کمک کننده نبوده بلکه تشدید بیماری را نیز موجب خواهند شد. 

ارزش به انسان ها و همه موجودات، ملاطفت در شیوه های درمانی، قابل تحمل بودن تحریکات و تنشها برای بیمار و صبر و حوصله درمانگر در پیشبرد تدریجی این روش از جمله اصول اولیه روش درمانی حساسیت زدائی می باشند. 

در فیلم "ریش قرمز" در صحنه های دلنشین و قشنگ فیلم، ما شاهد این روش درمانی از طرف سامورائی محبوب، دکتر دهکده به نام ریش قرمز هستیم که با چه درایت و بردباری در درمان بیماران عاصی و نافرمان گام به گام پیش می رود.
صفحات 191-192 از کتاب زینب  زیبا ناوک
Monday, September 14, 2015
همه کلمات در هر زبانی تاریخی دارند که صاحب نظران در باره آنها بهتر می توانند سخن گویند ولی آیا تا به حال هیچ گاه به این دو کلمه بسیار شبیه به هم خود و خدا فکر کرده اید؟
خوب، حالا توجه شما را به کلمه دیگری در کنار اینها و بهتر در وسط آنها جلب می کنم.
خود، خودها، خــدا  حالا اگر با هم تکرار کنیم خود خود خود خود خوداااا 
می بینید که خدا ممزوجی از هر دو و حاصل ازدواج خود با خودها است که در سیر این روند مصطلح به خدا شده است. 
با کمی تامل می بینید که علما و عرفای ما نیز در گذشته آگاهانه کلمه خدا را در جایگاه سمبل آرزوهای انسانها انتخاب و معرفی کرده اند.
 و چه زیباست که خودی به خودها و نهایتا به خدا برسد که ممزوج در هم، در یک ارتباطی ارگانیک و دینامیک، در حرکتی زیبا دیگر فاصله ای بین خود و خودها حس نخواهد کرد،
و آه، آه، آه که این نقطه تعالی و اوج وجود است و تحقق وحدت وجود!
چشیدن قطراتی از چشمه شیرین این حقیقت آنقدر لذت بخش است که گاه حتی از نوشتن این کلمات ترس دل انگیز بروز بیماری مانی ام را و فرو رفتن در ترانس ها و حالات خلسه آن را پیدا می کنم!
پس آن خدای تنها و تنها مانده خود را در ماورا و دنیای مجازی و از آن آسمانها به پائین بخوانیدش! به دنیای واقعی زندگی تان و در ارتباط تنگاتنگ با تمامی موجودات.
 که اگر چنین کنید ابتدا او را در خود خواهید یافت و تا کسی خودپرست نشود محال ممکن خواهد بود که خودهاپرست و سپس خداپرست شود. 
پس به امید خودپرستی همه ما خودها  وسپس خدا شدن
1387.8.1 زیبا ناوک 

Monday, July 27, 2015

13-12 سال پیش بود. به یک مجلس بزم بزرگی دعوت شده بودم. بنا به اعتقادات مذهبی آن زمانی ام با پیراهن و دامن بلند و روسری بزرگ در آن مجلس حضور یافتم. 

در یک گوشه ای محو تماشای زنان و مردان شیک و پرآلایش و یکی از یکی رنگارنگ تر شده بودم. ارکستر شروع به نوازیدن کرد. 

دقایقی بعد تنی چند برای رقصیدن به وسط مجلس آمدند. 

در بین تمامی آن افراد دختر 14-13 ساله ای جلب توجه ام کرد. دختری بود با قیافه کاملا معمولی و نه چندان زیبا که یک پیراهن ساده و دامن تا به زیرزانو پوشیده بود. این دختر ازابتدای مجلس تا به آخر بی اعتنا به حضار رقصید و رقصید و رقصید. 

هر وقت موزیک قطع می شد کمی می نشست بعد که
Saturday, July 18, 2015


دوستانی که با من در ارتباط نزدیک بودند می دانستند که من در کنار کارهای تحقیقاتی ام
در زمینه رواندرمانی یک دوره هیپنوتیزم نیز آموزش دیده ام. بنابراین بودند علاقه مندانی که در این رابطه به من مراجعه می کردند.
امروز می خواهم برایتان یکی از این موارد را تعریف کنم. موافقید؟
مریم یک زن روشنفکر و مبارز آزادیخواهی بود. او دارای یک همسر و دو فرزند بود. 
یک روز مریم از من می خواهـد که او را هیپـنوتـیزم کنـم:« زیـبا! می خـوام کـمی ریلکس بشم و ببینم این طور که می گن می تونم از این طریق به بعضی از آزروهایم برسم یا همه اش چرته؟ از طرفی می خوام خودم و قدرتم را بسنجم. 
- من شیوه های معمول و رایج هیپنوتیزم را ندارم. در آخر دوره مان نیز علیرغم دسـتاوردهای بسیار از آن دوره، نقدی بر آنها نوشته بودم. لذا مـن به طریق خـودم عمل می کنم. ضمن اینکه بر این نظرم که سوژه باید کاملا آگاهانه و هشیار با من پیش بیاید. برای همین ابتدا لازم است نکاتی را برایت روشن کنم.
اولا در این کار نهایت علاقه و همکاری تو لازم است وهرگونه مقاومت یا
Monday, May 4, 2015


دیلدو یک ابزار لذت جنسی و سکسی است که در فرم و اندازه یک آلت تناسلی یا یک کیر معمولی درست شده است که این سایز و اندازه پاسخگوی نیازهای جنسی اکثریت افراد معمول جامعه باشد. هر چند در سکس شاپ ها یا فروشگاه های مخصوص ابزار و وسایل سکسی، این دیلدوها در سایزها و اندازه های مختلف و همین طور رنگ های متنوع و حتی طعم های خوشایند نیز یافت می شوند.
معمولا دیلدوها برای بانوان بنا به تمایل و گرایشات آنها، بیشتر در رنگ ها و فرم های فانتزی و جذاب طرح ریزی شده اند اما مردان هموسکسئول و هم جنس گرا بیشتر خواهان دیلدوهائی در رنگ و نوع طبیعی هستند.
دیلدو در زنان برای تحریک کلیتوریس یا خروسک یا چوچول زن به کار برده می شود که برای ارگاسم کامل نهایتا در واژن یا کس زن فرو برده می شود و در مردان همین کار در قسمت آنال یا کون آنها انجام می شود.
بیشترین موارد استفاده از دیلدو در لذت های جنسی عمدتا برای خودارضائی می باشد ولی
Sunday, May 3, 2015
از کتاب دوران زندان زیبا ص72-69
دختری 20-19 ساله، اسمش یادم نیست، بچه ای داشت حدود 2 ساله به نام حرّ. او احتمالاً در ارتباط با گروههای چپ دستگیر شده بود. بچه او، حرّ خیلی ناآرام بود. مرتب جیغ می کشید. معلوم بود که ناراحتی های زیادی را متحمل شده بود.
می گفتند این دختر در یکی از خانه های تیمی از فردی حامله می شود. شوهرش مدعی بوده این بچه از او نیست و نمیخواهد آن را ببیند. رفتار مادرهم با بچه خوب نبود. البته با مشکلات زیاد از دستگیری تا حاملگی، بچه داری، درگیری با شوهرش و ..، این رفتار از این جوان خام غیرقابل انتظار نبود. در واقع همه شرایط برای او قوز بالای قوز شده بود.
حکم او2 سال بود و مدت زیادی از محکومیتش نمانده بود. در ملاقاتهایش، خانواده او و شوهرش گفته بودند که او را با فرزندش نخواهند پذیرفت. این مادر در یک بحران بزرگی قرار گرفته بود که با این بچه چه کند و چه مسائلی در بیرون انتظارش را می کشد.
اکبر، زیبا و سعید
چند ماه پیش در یکی از خیابان های قزوین، من و گزینگ مشغول پیاده روی بودیم که از دور متوجه یک موتورسواری شدم که با ایما و اشاره به من اینور و آنور می رفت.
بعد از چند بار ویراژ دادن ها وقتی او به ما کمی نزدیکتر شد، اشاره کردم به سمت ما بیاید. او با تعجب ایستاد ولی پیش نیامد. من با صدای کمی بلندتر:
« بیا جلو! نترس! مگه به خاطر ما اینور و آنور نمیری؟»
از کتاب سیبا ص 44-42
در دوران نوجوانی ام، سرشارازعشق بودم و این عشق را نثار خواهر کوچکم «نازیلا» مى كردم تا اورا از این نظر سیراب سازم. ازهر آنچه كه در توان داشتم ؛ كمك مى گرفتم تا او كمبودهاى عاطفى مرا دوباره تجربه نكند. کتاب‌های کودکان را برای او به شكل نمایش و قصه تعریف می‌کردم. کتاب‌های علمی را با آزمایش هاى عملى به او یاد می‌دادم.
در باره تولد و تولیدمثل انسانها و حیوانات به خوبی اورا توجیه می کردم. او را كنجكاو و با روحیه‌ اى كنكاش گر بار مى آوردم. اعضای بدن انسان را به خوبی می‌شناخت. درتمام نقاشی‌هایش آدمها را با اعـضای بدن شان می کشید. اندیـشه ها و توضـیحات کـودکانه اش را‌ به همان زبان خودش در زیر آنها می نوشتم. تخیلاتش همه را به وجد می‌آورد و باعث خنده ى دیگران مى شد.
آماده كردن مرغ و ماهی براى غذا فرصت خوبى براى تشریح اعضای بدن حیوانات در حضور نازیلا بود. پول‌هایم را جمع می‌کردم و برای او حیوانات مختلف می‌خریدم تا درارتباط با حیوانات، احساس بهتری بیابد. ارتباط با نازیلا و تربیت او برایم بسیار دلنشین بود.
حدود 10 روز بعد از اسباب کشی به منزل جدیدم بنا به شرایطی که برایم پیش آمده بود، تصمیم گرفتم فعلا به همان تخت دیاکو و بعضی از امکانات دیگر از طرف گزینگ راضی شوم و قرار شد نوید راننده عزیزی که با او در اولین روز اسباب کشی از قزوین آشنا شده بودم، متقبل انتقال این وسایل به خانه من شود.
ساعت 7-6 عصر نوید زنگ زد:
« خانم دکتر! اگر وسایل تان را 12- 11 شب بیارم تهران، اشکالی نداره؟»
Monday, April 27, 2015
از کودک 5 ساله شیرین زبانی پرسیدم: اسمت چیست ، عسل من؟
با پرروئی دلنشینی جوابم داد: " نمی خوام به تو بگم"
صراحتش به دلم نشست و گفتم: آفرین به این جرأتت ، مرسی، خوشم آمد.
یک دفعه پدر تشری به او زده و گفت:
« بی تربیت نباش بچه! اولاً شما، نه تو! دوماً زود به خانم بگو که اسمت کامران است، زود باش!»
دائی - زیبا ناوک
دائی غیرتی من سید محمد وقتی شعر " به من کسی گفت بی غیرت!" من را در کتاب بی بند و بار را خواند، بعد از دقایقی تامل گفت:« درسته زیبا! که من خودم خیلی به غیرت و ناموس پای بندم ولی نوشته تو مرا یاد ماجرائی انداخت که شاید بین من و دوست صمیمی ام آقای جوادی تا به امروز یک راز مانده.
آقای جوادی یک مـغازه خرید و فروش اتومبیل داشت. او یک روز از دوست و آشناهایش می خواهد که برای پادوئی و کارهای مختلف او کارگر ساده ای را پیدا کنند.
چند روز بعد یک جوان دهاتی 23-22 ساله قوی هیکل ترک زبان و به قول خودمان "زرت ترکی" به او مراجعه کرد که به زحمت هم فارسی صحبت می کرد.

دوستان عزیز
من مدت بیش از 4 ماه است که با خانواده ناهید، آرمان ناهید 44 ساله، گزینگ قاضی 38 ساله، دیاکو 8 ساله و مدیای 4 ساله به اتفاق زندگی می کنیم.
در مدت اخیر بدنبال مشکلاتی که من با دیاکو پیدا کردم برآن شدم که برای حل و فصل آن، شما دوستان را به نظرخواهی دعوت کنم.
Sunday, April 26, 2015
زیبا و خانواده آلمانی ص 39-35
علیرغم وجود اختلافات در این خانواده من هرگز شاهد برخوردهای عصبی و هیجانات شـدید در آنها نبودم. داد و فریـادها و اعمال نظرات رایج ایـرانی ها در بین آنها به چـشم نمی خوردند.
ارزش به اصالت فردی و احترام به استقلال و آزادی انسانها مانع از متقاعد نمودن و اصرار درتحمیل عقاید به یکدیگر می شدند.
مشاوره یا مشورت در یک رابطه برابر به معنای اجازه گرفتن ازهم نبودند.
دریک رابطه برابر چنانچه مشـاوره ای صورت گیرد اخـتلاف نظر موجب اطاعت جبری از دیگری نمی شود بلکه فرد شنونده نظرات دیگران، در نهایت خود تصمیم گیرنده در اموراتش می باشد. زن و مرد ملزم به اطاعت از هم نیستند و بچه ها نیز حق تصمیم گیری در مسائل خویش دارند.
گزینگ و مدیا
مدیا دختر 3 ساله ای است که دوست دارد خودش تنها حمام کند، تلفن ها را جواب بدهد، ظرف بشورد، لخت لخت باشد، گاهی دیگران را کتک بزند، فحش بدهد و.. خلاصه هر کاری که دوست دارد انجام دهد.....
با سوالات زیر تبادل اندیشه ای با هم در چگونگی برخورد به او می کنیم.
لطفا واکنشهای بلافصل خود را بنویسید!
در 40 ـ 30 سال پیش در شهر تبریز دو برادر ثروتمندی زندگی می کردند که به تجارت و خرید و فروش و صادرات و واردات آهن آلات مشغول بودند. ثروت و دارائی آنها بقدری بود که معروف عام و خاص شده بودند تا اینکه روزی آن دو وارد معامله بزرگ و پر ریسکی شدند که آنها نه تنها تمامی سرمایه های خود بلکه با استفاده از اعتبار خود وام زیادی را نیز درگیر آن کردند. آن معامله بزرگ خرید یک کشتی پر از بار سنگین آهن آلات از آلمان بود که با ورود آن به ایران ثروت فراوانی نصیب آنها شده و موقعیت شان ده چندان بهتر می شد.
Tuesday, April 21, 2015
باقر و ابوالفضل بعد از 12 سال
از داستان زیبا و خانواده آقای عربی ص 6-3
زندگی صمیمانه و پرمهر من با خانواده عربی شروع شده بود. بچه ها خیلی دوستم داشتند. برایشان قصه می خواندم، کمک درسی شان بودم، با هم بازی و تفریح می کردیم و...
در کارهای خانه هم با بهجت همکاری داشتم. همدل و همدردش شده بودم. با هم حرف می زدیم، حمام می رفتیم، خرید می کردیم و....
با عربی هم اکثر شب ها تا دیر وقت به مباحث عرفانی و پزشـکی می پرداخـتیم. گاهی با هم دانشـگاه می رفتیم. و گاهی به اتفاق همه اعضای خانواده میهمانی و حرم و گردش.
رابطه من و آقای عربی شگفتی و حیرت دانشجویان دیگر را برانگیخته بود و زندگی مشترک ما برایشان غیرقابل باور بودند. آخر من با ایده ها و نظرات ویژه و متفاوتم از دیگر مذهبیون به نوعی زیر ذره بین آنها بوده و مخالفین کمی نداشتم.

کاوه
من بحث های رد و بدل شده بین تو و ژاله را خواندم. نکاتی به نظرم رسید که آنها را بیان می کنم.
اولا اینکه ژاله خیلی راحت حرفش را به تو زده و ناراحتی اش را بی ملاحظه به تو ابراز کرده و این خیلی خوبه و یکی از نتایج خوب رابطه شما با هم هست.
من هم به گزینگ همیشه می گفتم:« گزینگ اگر یک روز تو به من فحش بدی آن روز، روز جشن من خواهد بود چرا که خدای مقدس خودت را از آن بالا به روی زمین واقعیت آورده ای و یک رابطه واقعی این چالش ها را نیز در بر دارد.»
ما همه انسان های واقعی و عینی و کاملا طبیعی با تمام احساسات خوب و بدمان هستیم.
از کتاب زینب 313-306
روز خوش دیگری بود. در راه بیمارستان به خانه سنگک تازه ای خریده بودم و مشغول ناخنک زدن به آن بودم. در همان مسیر سر سبز و با صفا پسر بچه ژنده پوش 13-12 ساله ای به من نزدیک شد. او با لب و دهان کج و معوج، گردن یک طرف شده و دستان فلج مانند گنگ و نا مفهوم گفت:
« هاااانووم! به من گومممک می گنی؟»

رهنمودهای زیبا ناوک

تماس با زیبا ناوک

zibanawak1@gmail.com 00491795737383

فیسبوک

آمار بازدیدکننده ها