Tuesday, April 21, 2015
باقر و ابوالفضل بعد از 12 سال
از داستان زیبا و خانواده آقای عربی ص 6-3
زندگی صمیمانه و پرمهر من با خانواده عربی شروع شده بود. بچه ها خیلی دوستم داشتند. برایشان قصه می خواندم، کمک درسی شان بودم، با هم بازی و تفریح می کردیم و...
در کارهای خانه هم با بهجت همکاری داشتم. همدل و همدردش شده بودم. با هم حرف می زدیم، حمام می رفتیم، خرید می کردیم و....
با عربی هم اکثر شب ها تا دیر وقت به مباحث عرفانی و پزشـکی می پرداخـتیم. گاهی با هم دانشـگاه می رفتیم. و گاهی به اتفاق همه اعضای خانواده میهمانی و حرم و گردش.
رابطه من و آقای عربی شگفتی و حیرت دانشجویان دیگر را برانگیخته بود و زندگی مشترک ما برایشان غیرقابل باور بودند. آخر من با ایده ها و نظرات ویژه و متفاوتم از دیگر مذهبیون به نوعی زیر ذره بین آنها بوده و مخالفین کمی نداشتم.
حضور من در این خانواده دستاوردهای زیادی برای همه ما داشت. بچه ها بقدری به من عشق داشتند که چندین روز دوری من برای آنها غیرقابل تحمل می شد.
هر باری که صدای زنگ خانه توسط من به گوش شان می رسید، این چهار تا بچه پرهیجان چنان باسرعت به سوی در خیز برمی داشتند که همیشه ترس افتادن از پله و صدمه دیدن شان را داشتم. آنها با دیدن من همگی از گردنم آویزان می شدند و مرا غرق بوسه می ساختند.
یک روز که سرما خورده بودم، از ترس انتقال بیماری به بچه ها خواستم با هشدار از نزدیکی آنها مانع از پریدن شان به سویم گردم، اما با چنان صحنه دلنشین و بامزه ای روبرو شدم که چاره ای جز خنده و تسلیم ندیدم.
- بچه ها یواش، یواش! مواظب باشید که امروز مرا نبوسید و به من نزدیک نشوید. من شدیدا سرما خورده ام.
لحظه ای همه درنگ کردند اما بلافاصله بعد باقر دوباره خودش را در بغلم انداخت و آویزان از گردنم شروع به بوسیدنم کرد:« خاله! من هم سرما خوردم» و بدنبالش زهرا با زبان شیرینش:
« آره، آره خاله من هم سرما خوردم» بعد ابولفضل و آخرسر رضا:« آره، آره خاله پس من هم سرما خوردم!!» و باز همان آش و کاسه همیشگی مان بود و گردن درد و خنده های من!
این بچه ها کمترین امکانات تفریحی و ورزشی را دارا بودند. بزرگترین آرزوی باقر و ابولفضل داشتن دوچرخه بود. ولی استطاعت مالی آنها اجازه تهیه این را هم نمی داد.
حقوق انترنی آقای عربی 15000 تومان در ماه باضافه درآمدش از آموزش و پرورش به زحمت کفاف اجاره و تهیه معاش زندگی شان را می داد.
در مسافرتی به تهران من از فاطمه و محمد خواهش کردم دوچرخه هائی که من چند سال پیش برایشان خریده بودم را به ابولفضل و باقر هدیه کنند
و اسباب بازی های قدیمی شان مثل خرس پشمالو و ماشین کنترل از راه دور، را به زهرا و رضا بدهند که آنها را سهیلا و نازیلا دو خواهر من برایشان هدیه داده بودند.
- بچه ها، دلبرک های من! تمام وسایل و اسبابهای ما در یک زمانی ارزش و اهمیت خاصی برای ما دارند که در زمان دیگری آن اهمیت و ویژگی برای دیگران بیش از آن ارزشها برای ما می شوند،
از این رو چه خوب که ما آنها را به کسانی بدهیم که بیشتر از ما نیازمندند و عشق و محبت بیشتری نثارشان می کنند. قطعا این ابزار و وسایل نیز خیلی خوشحال و ممنون ما خواهند شد که در دستان بهتر از خودمان قرارشان داده ایم. نظرتان چیه خوشگلک های من؟
فاطمه - نه! نه! مامان، اصلا حرفش را نزن، لااقل در باره وسایل من! من آنها را به کسی نمی دهم. اینها همه یادگاری اند.
- خوب عزیزم! اگر همه وسایلت را بخواهی به عنوان یادگاری نگه شان داری کلی باید نیرو و انرژی برای خفظ و نگهداری آنها صـرف کنی بدون آنکه آنها را به یک اسـتفاده مناسـبی برسانی. تازه یادت نمی آد چند سال پیش که کمی سنت پائین تر بود چقدر از داشتن این اسباب بازی ها خوشحال شده بودی؟ چند سال هم که از آن دوچرخه و وسایل دیگرت استفاده کردی نه؟ حالا هم بچه هائی هستند مثل آن زمان تو، که حالا تو می تـونی شادشان کنی. می دانی باقـر و ابوالفـضـل چـقدر از ایـن دوچـرخه ها خوشـحال می شوند. بذار که این پسرهای ناز و گل هم یادگارهائی از تو داشته باشند.
- نه مامان زینب، اصلا موافق نیستم! با تو باشه من باید همه وسایلم را هدیه کنم. من قبول ندارم و دلم نمی خواد همین!
چاره ای جز سکوت نداشتم. ادامه بحث بی فایده بود و دلم هم نمی خواست فاطمه بدون خواسته قلبی اش کاری بکند. مردد مانده بودم که محمد گفت:« ولی مامان من نظر دیگری دارم و حاضرم با کمال میل دوچرخه ام را به ابولفضل و باقر بدهم و ماشین کنترل از راه دورم را به رضا، به اندازه کافی با این ماشین بازی کرده ام. دوچرخه من کوچکتر از مال فاطمه است ولی اشکال نداره که مامان، نه؟»
وای! این جمـلات محـمد چقدر آرامش بخـشم بودند. احسـاس غرور به داشتن محـمد می کردم هرچند از اعتماد به نفس و نوع برخورد فاطمه نیز آنچنان ناراضی نبودم.
بعد از صحبت با جمال با خوشحالی این وسایل را به مشهد بردم. حمل و نقل دوچرخه آسان نبود بویژه، نمی دانم این دوچرخه سیاه و قشنگ چه نیروی عجیبی از خودش ساطع می کرد که مرتب مورد پرسش این و آن قرار می گرفتم" خانم این دوچرخه تان را نمی فروشید؟" انگار ناخودآگاه دیگران نیز دریافته بودند که چه انبوه احساسات زیبائی در این آهن پاره های به شکل دوچرخه درآمده نهفته شده اند.
آن سیاه دوست داشتنی را به یک دوچرخه فروشی نزدیک خانه آقای عربی بردم تا بعد وارسی همه جانبه و روغن کاری و تزئین، آن را آماده تحویل به ما نماید.
ماشین کنترل از راه دور را به رضا دادم و به زهرا نیز هدایای مناسبش را. موادغذائی و کوفته های دست پخت مامان را در یخچال گذاشتم. بعد با ابوالفضل و باقر راهی مغازه دوچرخه فروشی شدیم.
هر دو با دیدن آن عروس سیاه قشنگ از شادی فریاد بلندی کشیدند و برای تشکر از من دوباره از گردنم آویران شده و بوسه بارانم کردند.
آنها به نوبت سوار آن می شدند و روزانه خستگی ناپذیر پا می زدند و پا می زدند و پا می زدند و با هر فریاد شادی قلبم را مالامال از شور و شوق می کردند. 
 
 زیبا ناوک

0 دیدگاه:

Post a Comment

رهنمودهای زیبا ناوک

تماس با زیبا ناوک

zibanawak1@gmail.com 00491795737383

فیسبوک

آمار بازدیدکننده ها