روز عروسی نزدیک می شد وما دو نامزد سرکش سیاسی، بی اعتنا به رسم و رسومها وغرق در اند یشه های خود در استفاده از هر فرصتی برای پیشبرد اهداف خود بودیم.
در روز خرید انگشتری های نامزدی سیبا رو به علی می گوید:
- موافقی برای یک دزدی؟
- چرا که نه؟
- پس وقتی هر دو خانوادهً ما در مغازهً جواهر فروشی غافل از ما شدند و فروشنده مشغول با آنها علامتی بده تا انگشتری را کش بروم! و چنین هم شد. دو انگشتر خریده شد برای عروس و داماد جوان ویک انگشتر دزدیده
روز بعد سیبا انگشتر الماس نگین دار را به سر گروه تشکیلاتی خود جواد، برای مبارزه در راه کارگران و زحمتکشان!! هدیه می کند و جالب که مورد تشویق هم قرار می گیرد.
او دیگر رابین هودوارانه بلیط اتوبوس نمی داد، شکلات

