Showing posts with label اشعار زیبا ناوک. Show all posts
Showing posts with label اشعار زیبا ناوک. Show all posts
Monday, November 16, 2015


thiefروز عروسی نزدیک می شد وما دو نامزد سرکش سیاسی، بی اعتنا به رسم و رسومها وغرق در اند یشه های خود در استفاده از هر فرصتی برای پیشبرد اهداف خود بودیم.
در روز خرید انگشتری های نامزدی سیبا رو به علی می گوید:
- موافقی برای یک دزدی؟
- چرا که نه؟
- پس وقتی هر دو خانوادهً ما در مغازهً جواهر فروشی غافل از ما شدند و فروشنده مشغول با آنها علامتی بده تا انگشتری را کش بروم! و چنین هم شد. دو انگشتر خریده شد برای عروس و داماد جوان ویک انگشتر دزدیده
روز بعد سیبا انگشتر الماس نگین دار را به سر گروه  تشکیلاتی خود جواد،  برای مبارزه در راه کارگران و زحمتکشان!! هدیه می کند و جالب که مورد تشویق هم قرار می گیرد.
او دیگر رابین هودوارانه بلیط اتوبوس نمی داد، شکلات
Monday, September 21, 2015

مریدی پریشان خود را به پای شیخ صنعان انداخته بود و گریان التماس می کرد:0
آخر شیخ شما چرا؟ بر سر 700 مرید شما چه خواهد آمد؟
این همه رسوایی و بی آبروئی برای یک دختر ترسا، برای ورپریده ای که تمام آرامش و زندگی ما را بر هم زد. پس این همه رنج ها و ریاضت ها برای چه بودند؟
حاصل 70 سال عبادت چه می شود؟
نکنید با ما شیخ، برای یک زن، آن هم زنی کافر. التماستان می کنم همه چیز را نابود نکنید! خواهش می کنم، خواهش می کنم.
شیخ صنعان، متأثر دستی بر سر آن مرید کشید و آرام گفت:
70 سال عبادتی نبود، عادتی بود و دختر ترسا گذرگه ای بود برای من برای درک حقیقت!
Sunday, March 1, 2015










Wednesday, January 21, 2015
دکلمه جدید شعر "هی هی هی توئی که خدا می نامنت می خواهم با تو حرف بزنم!" از کتاب عادتی؟!عادتی؟!عادتی؟! زیبا ناوک با یک آهنگ عرفانی همراه با فتوهائی از حالات مختلف زیبا ناوک  9.2013 Hamburg

رهنمودهای زیبا ناوک

تماس با زیبا ناوک

zibanawak1@gmail.com 00491795737383

فیسبوک

آمار بازدیدکننده ها