روز عروسی نزدیک می شد وما دو نامزد سرکش سیاسی، بی اعتنا به رسم و رسومها وغرق در اند یشه های خود در استفاده از هر فرصتی برای پیشبرد اهداف خود بودیم.
در روز خرید انگشتری های نامزدی سیبا رو به علی می گوید:
- موافقی برای یک دزدی؟
- چرا که نه؟
- پس وقتی هر دو خانوادهً ما در مغازهً جواهر فروشی غافل از ما شدند و فروشنده مشغول با آنها علامتی بده تا انگشتری را کش بروم! و چنین هم شد. دو انگشتر خریده شد برای عروس و داماد جوان ویک انگشتر دزدیده
روز بعد سیبا انگشتر الماس نگین دار را به سر گروه تشکیلاتی خود جواد، برای مبارزه در راه کارگران و زحمتکشان!! هدیه می کند و جالب که مورد تشویق هم قرار می گیرد.
او دیگر رابین هودوارانه بلیط اتوبوس نمی داد، شکلات
و جوراب از فروشگاههای بزرگ می دزدید ونخود و لوبیا از خرده بورژوا
و جوراب از فروشگاههای بزرگ می دزدید ونخود و لوبیا از خرده بورژوا
و در ازای آنها کمک مالی به گروه خود می نمود واین چنین دزدی های خنده دار او برای ضربه به کاپیتالیسم و امپریالیسم ادامه داشت
برگشت اید ئو لوژیکی و اعتقادی سیبا به سوی خدا و مذهب و زینب وار زیستن او، هرچند که سالها با افسار دین عطش دزدی اورا مهار می نمود اما دین ناتوان تر از آن بود که به ریشه ها و عمق آن بپردازد از اینرو این گرایش بسان آتشی بود زیر خاکستر
با گذشت زمان و کم رنگ شدن احساس گناه بارقه های خفته جان گرفتند تا در فضائی آزاد خود را نشان دهند
این بار وسوسه های دزدی بی هیچ انگیزهً مادی و انسانی احاطه ام کرده بودند
و دیگر نیازی به توجیه رابین هودوارانه ای نداشتم
انبوه کالاهای رنگارنگ در برابرم چشمک می زدند
نه! وسوسه ها دیگر رهایم نمی کردند و من عاجز از شناخت و درک خود بودم
در درونم مبارزه دو نیرو مشهود بودند. نیروی مشوق به دزدی و آن دیگر مهارندهً آن
و وای که گاه! چه پریشان و درمانده از این کشمکش و جنگ می گشتم. تا آنکه با مشاور روانی ام به پژوهش و آنالیز آن پرداختیم و پرونده و اکتی* به نام "دزدی های زیبا" در روان درمانی ام باز شد.
:جالب بودند و حیرت انگیز تماشای خودان در آئینه روان درمانی گروهی
زنی با داشتن ثروت مکفی وشغل عالی از فروشگاهی رژ لبی می دزدید
مردی با کت و شلوار آراسته، ماشین ریش تراشی
دختری هیجده ساله، دو نوار موسیقی
پسری پانزده ساله، یک پاکت سیگار
در کنارم مرد میان سالی، گیره و پیچ های لوازم کار
ومادر شوهری در غیاب عروس اش انگشت به کرم صورت او می زد
و یا در آشپزخانه هول هولکی گوشت از قابلمه خورشت می دزدید
ومن هم می دزدیدم دو قاشق پلاستیکی با رنگهای زرد و سرمه ای را
یکی از انگیزه خود برای دزدی حرف می زد
آن دیگری از چگونگی آن و یکی هم از خوابهای خود از دزد! همه سراپا گوش بودیم، گوش
انگار که ندای درون ما بود که از زبان هر یک ما بیرون می آمد.
گاهی می خند ید یم ، گاهی سکوت می کردیم و گاهی گریه
و یگان وقت ساعتها در خود فرو می رفتیم.
بیان حالات واحساسات به همراه شناخت و نزدیکی بیشتر ما، به نهال امنیت و آرامش درونی د روجود ما جان می دهد.
چه نشاط آور بودند محو وسوسه های آزاردهندهً زجر آور ، با باروری و رشد آن نهال! من آسوده گشته بودم از آن وسوسه ها ، از آن خوابها
اما نیز انسانی دیگر! انسانی که دزدها را دوست می داشت
آنها را مجازات نمی کرد و از آنها دوری نمی گزید! و از آن زمان بود که من بر روی پنجرهً بیرونی خانه ام نوشتم:
خوش آمدی ای دزد گرامی ! اما لطفأ از در اصلی
Ziba 15. 8. 06 Hamburg
* Akt:پرونده
شعری از کتاب عادتی؟! عادتی؟! عادتی؟! زیبا ناوک 2011 hamburg
0 دیدگاه:
Post a Comment