از کتاب دوران زندان زیبا ص72-69
دختری 20-19 ساله، اسمش یادم نیست، بچه ای داشت حدود 2 ساله به نام حرّ. او احتمالاً در ارتباط با گروههای چپ دستگیر شده بود. بچه او، حرّ خیلی ناآرام بود. مرتب جیغ می کشید. معلوم بود که ناراحتی های زیادی را متحمل شده بود.
می گفتند این دختر در یکی از خانه های تیمی از فردی حامله می شود. شوهرش مدعی بوده این بچه از او نیست و نمیخواهد آن را ببیند. رفتار مادرهم با بچه خوب نبود. البته با مشکلات زیاد از دستگیری تا حاملگی، بچه داری، درگیری با شوهرش و ..، این رفتار از این جوان خام غیرقابل انتظار نبود. در واقع همه شرایط برای او قوز بالای قوز شده بود.
حکم او2 سال بود و مدت زیادی از محکومیتش نمانده بود. در ملاقاتهایش، خانواده او و شوهرش گفته بودند که او را با فرزندش نخواهند پذیرفت. این مادر در یک بحران بزرگی قرار گرفته بود که با این بچه چه کند و چه مسائلی در بیرون انتظارش را می کشد.
همه به طریقی در جریان قرار گرفته بودند. من با این مادر ارتباط نزدیکی نداشتم.
از طرفی در این بند زنی بود به نام مینو حدود30 ساله، یک خانم مهندس بسیار با شخصیت و محترم که دوران محکومیتش را می گذراند. او هم در رابطه با سهند دستگیر شده بود.
مینو در فعالیتهای سیاسی و اعتراضی بند شرکت نمیکرد ولی موضع مشخص خود را داشت. اهل مطالعه بود. برای خودش برنامه هایی داشت. بی احترامی به کسی نمی کرد ولی با هر کسی وارد رابطه نمی شد. حد و مرز مشخصی با همه داشت.
در این فاصله این مادرجوان و مینو چندین بار به طور مرتب به دفتر بند خوانده شدند و از آنجا به بخش اداری. تا آن موقع چیزی معلوم نشده بود.
روز آخر محکومیت آن مادر رسید. او را به دفتر بند خواندند. او خوشحال از آزادی اش با همه خداحافظی کرد و رفت، اما در کمال حیرت و شگفتی همه، بدون پسرش حرّ.
انگار این پسر خردسال فهمیده بود که چه سرنوشتی در انتظارش هست و این شاید آخرین بار باشد که مادرش را می بیند. صدای گریه و جیغ و داد او تمام بند را پر کرده بود.
هیچکس نمیتوانست او را آرام کند. مدت زمانی بعد از رفتن آن مادر، مینو به دفتر خوانده شد و آن پسر تحویل این مادر خوانده جدید شد.
همه حیران مانده بودند. بعضی به این مادر فحش و ناسزا می دادند و بعضی به شوهرش و..
مینو آرام بچه را در بغل گرفت و او را پیش خود برد، اما مگر این بچه آرام می شد نه!
بند به هم ریخته شده بود. حرّ مثل بچه های مادرمرده یا بچه های در فاجعه مانده گریه زاری می کرد. ما همه با درد شاهد این صحنه های ناراحت کننده از او بودیم.
مینو بسیارعاقلانه و خونسرد با این بچه رفتار می کرد. سنجیده و بجا، بدون هیجان و اینکه تحت تاثیر جو غالب قرار گیرد و به کسی اجازه نمی داد او را در این شرایط نصیحت و راهنمایی اش کنند. آرام و با صبر و حوصله،
ولی حرّ انگار میخواست برای بلایی که سرش آمده از این جامعه انتقام بگیرد و تمامی خشم و نفرت و عصبیت خود را بر مینو سرازیر کند.
روز بعد حرّ کمی آرامتر شده بود ولی هنوز احساسات خشونت بارش باقی بودند. مینو برای بازی و سرگرم کردن او به دیگران اجازه داده بود ولی تاکید کرده بود که در رفع نیازهای اولیه و مادی بچه کسی دخالت نکند.
او خودش به حرّ غذا می داد، لباسش را عوض می کرد، توالتش می برد، می خواباندنش و .. درتمام این روابط حرّ فقط مینو را می دید.
از روز بعد مینو به تمام هم بندی هایش گفت:« نام پسرش بهمن است نه حرّ» و از همه خواست که او را بهمن صدایش کنند.
خانواده مینو بسیار متمول و ثروتمند بودند و او را همه جانبه حمایت می کردند از جمله همسرش که بیرون بود و مرتب به ملاقاتش می آمد.
مسلم مینو ازپیش با آنها صحبت کرده بود. حاج داوود واسطه این کار شده بود. حاجی با اینکه می دید مینو فرد برگشته و توابی نیست ولی برخورد احترام آمیزی با او داشت.
این ماجرا به نوعی بر روی همه تاثیر مثبت خود را گذاشته بود.
چند روز بعد برای بهمن از طرف خانواده مینو وسایل بچه و لباس و انواع لوازم دیگر فرستاده می شود و چه چیزهای عالی و شیک و درجه یکی.
مینو با بردباری و محبت فراوان روشی کاملاً متفاوت از مادر واقعی بهمن داشت.
روزبروز بهمن تغییر می کرد. قشنگ تر و شیک تر می شد و رابطه عاطفی اش با مینو بهتر و بهتر. تغییرات بقدری محسوس بودند که انگار او یک بچه دیگری است. مفهوم مادر ناتنی بقدری بی معنا شده بود که کسی دیگر فکر نمی کرد مینو مادر واقعی بهمن نیست.
آن صحنه دلنشین هنوز یادم هست. در حیاط بزرگ بند مینو و سوسن نیلی، دندانپزشک ما آرام با هم قدم می زدند.
بهمن زیبا باوقار، مغرور، با لباسهای تمیز و آراسته، با موهای کنارزده شده خرامان خرامان پشت سر مادر راه می رفت. او دست در جیب های شلوار به اینوروآنور نگاه می کرد وهر از گاهی که از مادر دور می افتاد می دوید تا خود را به مینو برساند.
به نظرم مینو4 سال حکم داشت ولی گویا زودتر آزاد شد.
مینو بدون مبارزه در زندان، با عمل و رفتار و نوع زندگی خود توانست تاثیر زیادی روی انسانهای دیگر داشته باشد.
سالها بعد از آزادی ام، این ماجرا را برای برادربزرگم محمد که در بحبوحه دستگیری ها از ایران فرارکرده بود، تعریف کردم. او بقدری شیفته مینو شده بود که خواهش کرد، هر وقت از او خبری گرفتم حتما به او بگویم.
زیبا ناوک
دختری 20-19 ساله، اسمش یادم نیست، بچه ای داشت حدود 2 ساله به نام حرّ. او احتمالاً در ارتباط با گروههای چپ دستگیر شده بود. بچه او، حرّ خیلی ناآرام بود. مرتب جیغ می کشید. معلوم بود که ناراحتی های زیادی را متحمل شده بود.
می گفتند این دختر در یکی از خانه های تیمی از فردی حامله می شود. شوهرش مدعی بوده این بچه از او نیست و نمیخواهد آن را ببیند. رفتار مادرهم با بچه خوب نبود. البته با مشکلات زیاد از دستگیری تا حاملگی، بچه داری، درگیری با شوهرش و ..، این رفتار از این جوان خام غیرقابل انتظار نبود. در واقع همه شرایط برای او قوز بالای قوز شده بود.
حکم او2 سال بود و مدت زیادی از محکومیتش نمانده بود. در ملاقاتهایش، خانواده او و شوهرش گفته بودند که او را با فرزندش نخواهند پذیرفت. این مادر در یک بحران بزرگی قرار گرفته بود که با این بچه چه کند و چه مسائلی در بیرون انتظارش را می کشد.
همه به طریقی در جریان قرار گرفته بودند. من با این مادر ارتباط نزدیکی نداشتم.
از طرفی در این بند زنی بود به نام مینو حدود30 ساله، یک خانم مهندس بسیار با شخصیت و محترم که دوران محکومیتش را می گذراند. او هم در رابطه با سهند دستگیر شده بود.
مینو در فعالیتهای سیاسی و اعتراضی بند شرکت نمیکرد ولی موضع مشخص خود را داشت. اهل مطالعه بود. برای خودش برنامه هایی داشت. بی احترامی به کسی نمی کرد ولی با هر کسی وارد رابطه نمی شد. حد و مرز مشخصی با همه داشت.
در این فاصله این مادرجوان و مینو چندین بار به طور مرتب به دفتر بند خوانده شدند و از آنجا به بخش اداری. تا آن موقع چیزی معلوم نشده بود.
روز آخر محکومیت آن مادر رسید. او را به دفتر بند خواندند. او خوشحال از آزادی اش با همه خداحافظی کرد و رفت، اما در کمال حیرت و شگفتی همه، بدون پسرش حرّ.
انگار این پسر خردسال فهمیده بود که چه سرنوشتی در انتظارش هست و این شاید آخرین بار باشد که مادرش را می بیند. صدای گریه و جیغ و داد او تمام بند را پر کرده بود.
هیچکس نمیتوانست او را آرام کند. مدت زمانی بعد از رفتن آن مادر، مینو به دفتر خوانده شد و آن پسر تحویل این مادر خوانده جدید شد.
همه حیران مانده بودند. بعضی به این مادر فحش و ناسزا می دادند و بعضی به شوهرش و..
مینو آرام بچه را در بغل گرفت و او را پیش خود برد، اما مگر این بچه آرام می شد نه!
بند به هم ریخته شده بود. حرّ مثل بچه های مادرمرده یا بچه های در فاجعه مانده گریه زاری می کرد. ما همه با درد شاهد این صحنه های ناراحت کننده از او بودیم.
مینو بسیارعاقلانه و خونسرد با این بچه رفتار می کرد. سنجیده و بجا، بدون هیجان و اینکه تحت تاثیر جو غالب قرار گیرد و به کسی اجازه نمی داد او را در این شرایط نصیحت و راهنمایی اش کنند. آرام و با صبر و حوصله،
ولی حرّ انگار میخواست برای بلایی که سرش آمده از این جامعه انتقام بگیرد و تمامی خشم و نفرت و عصبیت خود را بر مینو سرازیر کند.
روز بعد حرّ کمی آرامتر شده بود ولی هنوز احساسات خشونت بارش باقی بودند. مینو برای بازی و سرگرم کردن او به دیگران اجازه داده بود ولی تاکید کرده بود که در رفع نیازهای اولیه و مادی بچه کسی دخالت نکند.
او خودش به حرّ غذا می داد، لباسش را عوض می کرد، توالتش می برد، می خواباندنش و .. درتمام این روابط حرّ فقط مینو را می دید.
از روز بعد مینو به تمام هم بندی هایش گفت:« نام پسرش بهمن است نه حرّ» و از همه خواست که او را بهمن صدایش کنند.
خانواده مینو بسیار متمول و ثروتمند بودند و او را همه جانبه حمایت می کردند از جمله همسرش که بیرون بود و مرتب به ملاقاتش می آمد.
مسلم مینو ازپیش با آنها صحبت کرده بود. حاج داوود واسطه این کار شده بود. حاجی با اینکه می دید مینو فرد برگشته و توابی نیست ولی برخورد احترام آمیزی با او داشت.
این ماجرا به نوعی بر روی همه تاثیر مثبت خود را گذاشته بود.
چند روز بعد برای بهمن از طرف خانواده مینو وسایل بچه و لباس و انواع لوازم دیگر فرستاده می شود و چه چیزهای عالی و شیک و درجه یکی.
مینو با بردباری و محبت فراوان روشی کاملاً متفاوت از مادر واقعی بهمن داشت.
روزبروز بهمن تغییر می کرد. قشنگ تر و شیک تر می شد و رابطه عاطفی اش با مینو بهتر و بهتر. تغییرات بقدری محسوس بودند که انگار او یک بچه دیگری است. مفهوم مادر ناتنی بقدری بی معنا شده بود که کسی دیگر فکر نمی کرد مینو مادر واقعی بهمن نیست.
آن صحنه دلنشین هنوز یادم هست. در حیاط بزرگ بند مینو و سوسن نیلی، دندانپزشک ما آرام با هم قدم می زدند.
بهمن زیبا باوقار، مغرور، با لباسهای تمیز و آراسته، با موهای کنارزده شده خرامان خرامان پشت سر مادر راه می رفت. او دست در جیب های شلوار به اینوروآنور نگاه می کرد وهر از گاهی که از مادر دور می افتاد می دوید تا خود را به مینو برساند.
به نظرم مینو4 سال حکم داشت ولی گویا زودتر آزاد شد.
مینو بدون مبارزه در زندان، با عمل و رفتار و نوع زندگی خود توانست تاثیر زیادی روی انسانهای دیگر داشته باشد.
سالها بعد از آزادی ام، این ماجرا را برای برادربزرگم محمد که در بحبوحه دستگیری ها از ایران فرارکرده بود، تعریف کردم. او بقدری شیفته مینو شده بود که خواهش کرد، هر وقت از او خبری گرفتم حتما به او بگویم.
زیبا ناوک
0 دیدگاه:
Post a Comment