| اکبر، زیبا و سعید |
بعد از چند بار ویراژ دادن ها وقتی او به ما کمی نزدیکتر شد، اشاره کردم به سمت ما بیاید. او با تعجب ایستاد ولی پیش نیامد. من با صدای کمی بلندتر:
« بیا جلو! نترس! مگه به خاطر ما اینور و آنور نمیری؟»
آن جـوان باز با شـک و تـردید درنگی کـرد و باز ویراژ داد و رفـت و بعد از دوری زدن دوباره در فاصله ای اما نزدیکتر ایستاد.
- من نمی فهمم چرا تو اینقدر از ما می ترسی؟ نه به اینکه با موتور هی ویراژ میدی و نه اینکه از ارتباط با ما می ترسی! تو نرو همون جا بایست. من میام پیشت!
اکبر با ترس و نگرانی اطراف را می پائید و هی این طرف و آن طرف را نگاه می کرد ولی ایستاده بود تا من به او نزدیک شوم.
- خب اسمت چیه؟
- اَاَاَبــر! اَبــر! اَبــر!
- چی؟!!! یه بار دیگه بگو! چرا اینطور صحبت می کنی؟
- اَاَاَبــر!( اکبر نمی توانست خوب کلمات را تلفظ کند. با دقت و توجه زیادی توانستم مفهموم حرفهایش را بفهمم.) من تقریبا ناشنوا هستم و نمی تونم هم خوب حرف بزنم. صدا کمی می شنوم ولی نه خوب. برای همین سمعک دارم ولی بیشتر از لب خونی می فهمم که دیگران چی می گن.
آره اکبر سمعک داشت.
- خب، حالا می خوای بهر حال با ما دوست بشی آره؟!
او در حالی که باز با نگرانی مرتب به اطراف نگاه می کرد با ترس و لرز گفت:
« آررره! ولی می ترسم من را کسی ببینه. مامانم بفهمه دعوام می کنه!»
- چـــــی؟ مامانم؟!!! یعنی چی؟ تو که یک پسر بزرگی! بهرحال من از طرف خودم می گم که با تو دوست میشم. این هم شماره تلفن من! دوستم گزینگ هم که اونجا ایستاده خودش باید تصمیم بگیره. فعلا حالا شماره من را بگیر! اما فقط 2-3 روز قزوینم. بعد یک ماهی نیستم تا از مسافرت آلمانم برگردم. شماره تلفنم تا آن وقت در دسترس نیست.
اکبر شماره تلفن من را گرفت و با سرعت از ما دور شد.
یک ماه و نیم بعد وقتی من مطبم را در قزوین باز کرده بودم، او دوباره تماس گرفت اما نه مستقیم:
« زیبااااا! خودتی؟ تنهائی؟ کجائی؟»
- معذرت، دوست من! میشه اول خودت را معرفی کنی بعد این همه سوال پشت سرهم ردیف کنی!
- من سعیدم! دوست اکبر. تو کجائی؟ میشه ترا ببینیم؟
- آره! بیائید هر دوتون مطب من! می خوای آدرس بدم؟
- نه بیا بریم بیرون!
- گفتم که بیائید هر دوتون مطب من، بعد می تونیم برای جاهای دیگه تصمیم بگیریم. ببینم چرا خود اکبر حرف نمیزنه؟
- اکبر فقط می تونه SMS بده، او تلفنی نمی تونه حرف بزنه. نمی فهمه، من همه کارهای تلفنی اش را انجام مـیدم. من هم جزو ناشـنواها هستم ولی خـیلی بهتر از اکبرم! زیبااااااااا! می تونی دختر برای ما پیدا کنی؟ ما هر دو دختر می خوائیم. می تونی؟
- سعید عجله نکن حالا! دختر هم پیدا میشه! حالا اول بیائید پیش من! ببینم اصلا می تونید با دخترها و خانمها خوب برخورد کنید.
هر از چند روزی سعید زنگ میزد و از خودش و نقل قول از اکبر برایم حرف می زد.
آنقدر حرفها و برخوردهای این پسر primitive و بدوی بود که تحمل آنها در روزهای اول نیروی زیادی از من می گرفت ولی گاهی هم حرص و عصبانیتم را نمی توانستم بپوشانم و مجبور به برخوردهای تندی با او می شدم.
تنها سادگی و صداقت در عمق این رفتارهای خام و بدوی این دو جوان بود که به من توان برای ادامه رابطه را با هر دو می داد.
بعد از مدتی یک روز سعید زنگ زد که اکبر می خواهد به مطبم بیاید. هرچند به سعید گفته بودم او هم بیاید ولی ترس های نهفته و ذهنیت های منفی از دیگران مانع از راحتی برخورد آنها می شدند.
سعید بیرون مطب ایستاده بود و اکبر بالا آمد.
- خب، اکبر بلاخره تصمیم گرفتی با من روبرو بشی! خیلی کار خوبی کردی و خوش آمدی! بفرما بشین!
- زیباااااا! تو اینجا چی کار می کنی؟ اون دختر منشی اسمش چیه و...
باز سوالات پرت و پلا داشتند ردیف می شدند که گفتم:
« خواهش می کنم اکبر! ما امروز می خواهیم با هم آشنا بشویم موافقی؟ اول بگو ببینم سعید نمی خواد بالا بیاد؟
- نه اون خیلی خجالتیه! بعد هم خیلی می ترسه!
- واقعا تاسف باره این ترس در شما جوانها! خب کم کم درست میشه! می خوای یه بار دیگه بری به او بگی که بیاد بالا! نمی خوام اون پائین اذیت بشه!
اکبر رفت و بعد از دقایقی برگشت:« نه! نمیاد1 میگه که منتظر می مونه!»
من و اکبر نیم ساعتی با هم از همه جا صحبت کردیم. از کار و زندگی و دوستان و روابط و وضعیت خانوادگی اش پرسیدم و به سوالات او در باره خودم جواب دادم.
پدر اکبر بنا بود و او هم با پدرش کار می کرد و روزی حدود 15000 تومان مزد می گرفت. او حتی امکان تحصیل در دانشگاه پیدا کرده بود ولی بعدا منصرف شده بود.
اکبر بشدت از خانواده اش بویژه مادرش می ترسید. از او خواستم که مادرش را با من آشنا کند و او را هم به مطب بیاورد و در باره رابطه اش با من با خانواده اش صحبت کند ولی ترس او قویتر از آن بود که پیشنهادات من را به این زودی عملی سازد.
هـر بار که او می آمد ربـع سـاعتی برایـش وقت می گذاشـتم و از کار و زندگی اش و پیشـبرد اهـدافـش می پرسیدم و رهنمودهائی به او می دادم.
او حتی در حدی نبود که من در باره کتاب ها و نوشته هایم با او صحبت کنم. احـساس می کردم که نمی تواند حتی من را در حد یک خانم دکتر ببیند. البته من با دکترهای معمول کاملا متفاوت بودم و این انتظار را هم از هیچکسی نداشتم.
با تمام این احوال رفتارهای خام و نسنجیده او و سعید، حرفهای بسیار سطحی و بدوی و حتی نوع زیبا صدا کردن شان نه نشانه تنها صمیمیت و راحتی آنها بلکه سطح پائین اجتماعی و فرهنگی شان نیز بود.
بعد از 3 ماه بلاخره سعید هم جرات کرد به مطبم بیاید. هر دو را به گرمی پذیرفتم. در اولین برخوردها سعید هم پریشان و نگران اطراف را می پائید، انگار منتظر کسی بود که او را تنبیه کند.
- سعید! تو و اکبر مهمانان من هستید. راحت باشید!
- این دختر منشی با ما دوست میشه؟ تلفنش را به من میدی؟
- ببین سعید! کمی صبر داشته باش! شاید او هم با شما دوست بشه. اینطور که من می بینم تو و اکبر واقعا پسرهای خوبی هستید ولی لازمه یه کم فقط در شیوه برخوردهایتان با دیگران تجدیدنظر کنید.
- من به اون دختر سلام کردم. جواب سلامم را داد. شاید او هم از من خوشش اومده!
- رقی(رقـیه) جـواب سلام هـمه مراجـعه کنـنده ها را میده! اگر خـیلی عـجله داری برم ازش بپرسـم که می خواد به تو شماره تلفن بده یا نه؟
- آخ نه! نه! بعدا! بعدا!
- خب پس حالا راحت بشین و کمی از خودت و کار و بارهات و مسائل دیگه مثل تفریحاتت را بگو!
این بار وقت بیشتری به هر دوشان اختصاص دادم. به قول بعضی از دوستان همیشه منتقدم!! عجب زیبا تو حوصله و وقت داری!
آره درسته واقعا! من همیشه هم حوصله دارم و هم وقت و همیشه هم همه ابعاد زندگی ام برکت دارند. هم وقتم هم حوصله ام هم مالم و هم حالم!
اکبر روزبروز خوش تیپ تر می شد و رفتارهای هر دو بهتر!
- ببین زیبا این شلوار را 50000 هزار تومان خریدم، این کاپشن را 60 تومان و....
- خوبه خیلی هم بهت میان! می دونی اکبر! تو پسر قشنگی هستی!
سعید- زیباااااا! میای بریم یه روز با هم پیتزا بخوریم؟ آرره؟
- باشه! فقط از چـند روز قبل هـماهنگ کنیم. این روزها روی بخش هائی از کتابـم دارم فـشرده کار می کنم. دلم می خواد تا حسش هست همین طور تا دیروقت مطب بمونم.
- خب ما ساندویچ می گیریم، میاریم مطب، با هم می خوریم. چطوره؟
- فکر بدی نیست! بعد از ساعت 8 هم اینجا معمولا کسی نیست و کاملا در اختیار خودمه!
- پس بیا امشب با هم غذا بخوریم! سه تائی! مهمون من! خوبه؟
- آره خوبه! کم کم هم داره گرسنه ام میشه! برید دو ساعت دیگه بیائید بچه ها!
- آخ جون! ساندویچ چی دوست داری زیبا؟ نوشابه چی؟ برا اون دختر منشی هم می گیرم. گفتی اسمش چی بود؟
- رقی! ولی تا اون وقت او رفته! براش از اون هله هوله هائی که همیشه می خرید بگیرید. من فردا بهش میگم که از طرف شما بوده. تازه با او هم در باره شما حرف زدم. اگر درست برخورد کنید و حرفهای چرت و پرت زیاد نزنید او هم دوست خوبی برای شما میشه.
سعید با خوشحالی کودکانه- خب باشه! بگو ساندویچ چی؟ ساندویچ چی؟ نوشابه هم بگیرم؟
- برای من ساندویچ مغز! بدون سس! نوشابه هم نمی خورم. دوغ برام بگیرید.
ساعت 8.5 اکبر و سعید با کلی ساندویچ و نوشابه و... مطبم آمدند.
صمد وکیل هم واحدی من که اتاق دیگر در اختیارش بود، آن روز به علت کار زیاد هنوز نرفته بود.
بچه ها کمی جا خوردند.
- راحـت باشید بـچه ها! در را هم باز بـذارید! صمد از دوسـتان خـوب منه و ما با هم کـوه می رویم. برادر همون منشی هم هست که شما ازش خوشتان آمده!
- وای نه! ما را دعوا نکنه!
- آخه چرا این فکر را می کنید؟ شما کار خطائی نکردید که شما را کسی سرزنش بکنه! از رقی هم خوشتون اومده، جرمی نیست. تا موقعی که شما مزاحم او نشوید و به او خلاف خواسته اش تعرضی نکنید کسی نمی تونه شما را زیر سوال ببره! ساندویچ و نوشابه ها را هم بیارید تا در آرامش و صمیمیت با هم بخوریم. دوست دارید به صمد هم تعارف کنید اما از ساندویچ خودتان! من خیلی گشنه امه و می خوام هم همه ساندویچ ام را خودم بخورم.
آن روز به من خیلی خوش گذشت. احساس می کردم که دیگر رفتارها و حرفهای سعید و اکبر آزاردهنده ام نیستند. پسرهای جوان 20-21 ساله ای که در کنار من یک دوسـتی خـوب با یک جـنس مخـالف را تجـربه می کردند. اعتماد و اطمینان، صمیمیت و آرامش به همه ما قدرت و نشاط بیشتری می داد و اینکه می توانیم همیشه برای همدیگر حاضر و دوست و یار وفاداری باشیم
و این چه احساس قشنگی بود و چه سرمایه بزرگی!
بعد از چندین ماه دیدار داشتم حق مشاوره ام را می گرفتم:
یک ساندویچ مغز، یک دوغ
و سبدی پر از عشق و محبت که تا به امروز هر روز با وجود سعید و اکبر، تلفن هایشان و دیدارهایشان پر و پر و پرتر می شود
و در کنارش نیز گاهگاهی هدایائی پر مهر مانند برنج از شالیزار پدر سعید یا از مادر اکبر و....
و من راضی بودم خیلی!
1388.1.18
« بیا جلو! نترس! مگه به خاطر ما اینور و آنور نمیری؟»
آن جـوان باز با شـک و تـردید درنگی کـرد و باز ویراژ داد و رفـت و بعد از دوری زدن دوباره در فاصله ای اما نزدیکتر ایستاد.
- من نمی فهمم چرا تو اینقدر از ما می ترسی؟ نه به اینکه با موتور هی ویراژ میدی و نه اینکه از ارتباط با ما می ترسی! تو نرو همون جا بایست. من میام پیشت!
اکبر با ترس و نگرانی اطراف را می پائید و هی این طرف و آن طرف را نگاه می کرد ولی ایستاده بود تا من به او نزدیک شوم.
- خب اسمت چیه؟
- اَاَاَبــر! اَبــر! اَبــر!
- چی؟!!! یه بار دیگه بگو! چرا اینطور صحبت می کنی؟
- اَاَاَبــر!( اکبر نمی توانست خوب کلمات را تلفظ کند. با دقت و توجه زیادی توانستم مفهموم حرفهایش را بفهمم.) من تقریبا ناشنوا هستم و نمی تونم هم خوب حرف بزنم. صدا کمی می شنوم ولی نه خوب. برای همین سمعک دارم ولی بیشتر از لب خونی می فهمم که دیگران چی می گن.
آره اکبر سمعک داشت.
- خب، حالا می خوای بهر حال با ما دوست بشی آره؟!
او در حالی که باز با نگرانی مرتب به اطراف نگاه می کرد با ترس و لرز گفت:
« آررره! ولی می ترسم من را کسی ببینه. مامانم بفهمه دعوام می کنه!»
- چـــــی؟ مامانم؟!!! یعنی چی؟ تو که یک پسر بزرگی! بهرحال من از طرف خودم می گم که با تو دوست میشم. این هم شماره تلفن من! دوستم گزینگ هم که اونجا ایستاده خودش باید تصمیم بگیره. فعلا حالا شماره من را بگیر! اما فقط 2-3 روز قزوینم. بعد یک ماهی نیستم تا از مسافرت آلمانم برگردم. شماره تلفنم تا آن وقت در دسترس نیست.
اکبر شماره تلفن من را گرفت و با سرعت از ما دور شد.
یک ماه و نیم بعد وقتی من مطبم را در قزوین باز کرده بودم، او دوباره تماس گرفت اما نه مستقیم:
« زیبااااا! خودتی؟ تنهائی؟ کجائی؟»
- معذرت، دوست من! میشه اول خودت را معرفی کنی بعد این همه سوال پشت سرهم ردیف کنی!
- من سعیدم! دوست اکبر. تو کجائی؟ میشه ترا ببینیم؟
- آره! بیائید هر دوتون مطب من! می خوای آدرس بدم؟
- نه بیا بریم بیرون!
- گفتم که بیائید هر دوتون مطب من، بعد می تونیم برای جاهای دیگه تصمیم بگیریم. ببینم چرا خود اکبر حرف نمیزنه؟
- اکبر فقط می تونه SMS بده، او تلفنی نمی تونه حرف بزنه. نمی فهمه، من همه کارهای تلفنی اش را انجام مـیدم. من هم جزو ناشـنواها هستم ولی خـیلی بهتر از اکبرم! زیبااااااااا! می تونی دختر برای ما پیدا کنی؟ ما هر دو دختر می خوائیم. می تونی؟
- سعید عجله نکن حالا! دختر هم پیدا میشه! حالا اول بیائید پیش من! ببینم اصلا می تونید با دخترها و خانمها خوب برخورد کنید.
هر از چند روزی سعید زنگ میزد و از خودش و نقل قول از اکبر برایم حرف می زد.
آنقدر حرفها و برخوردهای این پسر primitive و بدوی بود که تحمل آنها در روزهای اول نیروی زیادی از من می گرفت ولی گاهی هم حرص و عصبانیتم را نمی توانستم بپوشانم و مجبور به برخوردهای تندی با او می شدم.
تنها سادگی و صداقت در عمق این رفتارهای خام و بدوی این دو جوان بود که به من توان برای ادامه رابطه را با هر دو می داد.
بعد از مدتی یک روز سعید زنگ زد که اکبر می خواهد به مطبم بیاید. هرچند به سعید گفته بودم او هم بیاید ولی ترس های نهفته و ذهنیت های منفی از دیگران مانع از راحتی برخورد آنها می شدند.
سعید بیرون مطب ایستاده بود و اکبر بالا آمد.
- خب، اکبر بلاخره تصمیم گرفتی با من روبرو بشی! خیلی کار خوبی کردی و خوش آمدی! بفرما بشین!
- زیباااااا! تو اینجا چی کار می کنی؟ اون دختر منشی اسمش چیه و...
باز سوالات پرت و پلا داشتند ردیف می شدند که گفتم:
« خواهش می کنم اکبر! ما امروز می خواهیم با هم آشنا بشویم موافقی؟ اول بگو ببینم سعید نمی خواد بالا بیاد؟
- نه اون خیلی خجالتیه! بعد هم خیلی می ترسه!
- واقعا تاسف باره این ترس در شما جوانها! خب کم کم درست میشه! می خوای یه بار دیگه بری به او بگی که بیاد بالا! نمی خوام اون پائین اذیت بشه!
اکبر رفت و بعد از دقایقی برگشت:« نه! نمیاد1 میگه که منتظر می مونه!»
من و اکبر نیم ساعتی با هم از همه جا صحبت کردیم. از کار و زندگی و دوستان و روابط و وضعیت خانوادگی اش پرسیدم و به سوالات او در باره خودم جواب دادم.
پدر اکبر بنا بود و او هم با پدرش کار می کرد و روزی حدود 15000 تومان مزد می گرفت. او حتی امکان تحصیل در دانشگاه پیدا کرده بود ولی بعدا منصرف شده بود.
اکبر بشدت از خانواده اش بویژه مادرش می ترسید. از او خواستم که مادرش را با من آشنا کند و او را هم به مطب بیاورد و در باره رابطه اش با من با خانواده اش صحبت کند ولی ترس او قویتر از آن بود که پیشنهادات من را به این زودی عملی سازد.
هـر بار که او می آمد ربـع سـاعتی برایـش وقت می گذاشـتم و از کار و زندگی اش و پیشـبرد اهـدافـش می پرسیدم و رهنمودهائی به او می دادم.
او حتی در حدی نبود که من در باره کتاب ها و نوشته هایم با او صحبت کنم. احـساس می کردم که نمی تواند حتی من را در حد یک خانم دکتر ببیند. البته من با دکترهای معمول کاملا متفاوت بودم و این انتظار را هم از هیچکسی نداشتم.
با تمام این احوال رفتارهای خام و نسنجیده او و سعید، حرفهای بسیار سطحی و بدوی و حتی نوع زیبا صدا کردن شان نه نشانه تنها صمیمیت و راحتی آنها بلکه سطح پائین اجتماعی و فرهنگی شان نیز بود.
بعد از 3 ماه بلاخره سعید هم جرات کرد به مطبم بیاید. هر دو را به گرمی پذیرفتم. در اولین برخوردها سعید هم پریشان و نگران اطراف را می پائید، انگار منتظر کسی بود که او را تنبیه کند.
- سعید! تو و اکبر مهمانان من هستید. راحت باشید!
- این دختر منشی با ما دوست میشه؟ تلفنش را به من میدی؟
- ببین سعید! کمی صبر داشته باش! شاید او هم با شما دوست بشه. اینطور که من می بینم تو و اکبر واقعا پسرهای خوبی هستید ولی لازمه یه کم فقط در شیوه برخوردهایتان با دیگران تجدیدنظر کنید.
- من به اون دختر سلام کردم. جواب سلامم را داد. شاید او هم از من خوشش اومده!
- رقی(رقـیه) جـواب سلام هـمه مراجـعه کنـنده ها را میده! اگر خـیلی عـجله داری برم ازش بپرسـم که می خواد به تو شماره تلفن بده یا نه؟
- آخ نه! نه! بعدا! بعدا!
- خب پس حالا راحت بشین و کمی از خودت و کار و بارهات و مسائل دیگه مثل تفریحاتت را بگو!
این بار وقت بیشتری به هر دوشان اختصاص دادم. به قول بعضی از دوستان همیشه منتقدم!! عجب زیبا تو حوصله و وقت داری!
آره درسته واقعا! من همیشه هم حوصله دارم و هم وقت و همیشه هم همه ابعاد زندگی ام برکت دارند. هم وقتم هم حوصله ام هم مالم و هم حالم!
اکبر روزبروز خوش تیپ تر می شد و رفتارهای هر دو بهتر!
- ببین زیبا این شلوار را 50000 هزار تومان خریدم، این کاپشن را 60 تومان و....
- خوبه خیلی هم بهت میان! می دونی اکبر! تو پسر قشنگی هستی!
سعید- زیباااااا! میای بریم یه روز با هم پیتزا بخوریم؟ آرره؟
- باشه! فقط از چـند روز قبل هـماهنگ کنیم. این روزها روی بخش هائی از کتابـم دارم فـشرده کار می کنم. دلم می خواد تا حسش هست همین طور تا دیروقت مطب بمونم.
- خب ما ساندویچ می گیریم، میاریم مطب، با هم می خوریم. چطوره؟
- فکر بدی نیست! بعد از ساعت 8 هم اینجا معمولا کسی نیست و کاملا در اختیار خودمه!
- پس بیا امشب با هم غذا بخوریم! سه تائی! مهمون من! خوبه؟
- آره خوبه! کم کم هم داره گرسنه ام میشه! برید دو ساعت دیگه بیائید بچه ها!
- آخ جون! ساندویچ چی دوست داری زیبا؟ نوشابه چی؟ برا اون دختر منشی هم می گیرم. گفتی اسمش چی بود؟
- رقی! ولی تا اون وقت او رفته! براش از اون هله هوله هائی که همیشه می خرید بگیرید. من فردا بهش میگم که از طرف شما بوده. تازه با او هم در باره شما حرف زدم. اگر درست برخورد کنید و حرفهای چرت و پرت زیاد نزنید او هم دوست خوبی برای شما میشه.
سعید با خوشحالی کودکانه- خب باشه! بگو ساندویچ چی؟ ساندویچ چی؟ نوشابه هم بگیرم؟
- برای من ساندویچ مغز! بدون سس! نوشابه هم نمی خورم. دوغ برام بگیرید.
ساعت 8.5 اکبر و سعید با کلی ساندویچ و نوشابه و... مطبم آمدند.
صمد وکیل هم واحدی من که اتاق دیگر در اختیارش بود، آن روز به علت کار زیاد هنوز نرفته بود.
بچه ها کمی جا خوردند.
- راحـت باشید بـچه ها! در را هم باز بـذارید! صمد از دوسـتان خـوب منه و ما با هم کـوه می رویم. برادر همون منشی هم هست که شما ازش خوشتان آمده!
- وای نه! ما را دعوا نکنه!
- آخه چرا این فکر را می کنید؟ شما کار خطائی نکردید که شما را کسی سرزنش بکنه! از رقی هم خوشتون اومده، جرمی نیست. تا موقعی که شما مزاحم او نشوید و به او خلاف خواسته اش تعرضی نکنید کسی نمی تونه شما را زیر سوال ببره! ساندویچ و نوشابه ها را هم بیارید تا در آرامش و صمیمیت با هم بخوریم. دوست دارید به صمد هم تعارف کنید اما از ساندویچ خودتان! من خیلی گشنه امه و می خوام هم همه ساندویچ ام را خودم بخورم.
آن روز به من خیلی خوش گذشت. احساس می کردم که دیگر رفتارها و حرفهای سعید و اکبر آزاردهنده ام نیستند. پسرهای جوان 20-21 ساله ای که در کنار من یک دوسـتی خـوب با یک جـنس مخـالف را تجـربه می کردند. اعتماد و اطمینان، صمیمیت و آرامش به همه ما قدرت و نشاط بیشتری می داد و اینکه می توانیم همیشه برای همدیگر حاضر و دوست و یار وفاداری باشیم
و این چه احساس قشنگی بود و چه سرمایه بزرگی!
بعد از چندین ماه دیدار داشتم حق مشاوره ام را می گرفتم:
یک ساندویچ مغز، یک دوغ
و سبدی پر از عشق و محبت که تا به امروز هر روز با وجود سعید و اکبر، تلفن هایشان و دیدارهایشان پر و پر و پرتر می شود
و در کنارش نیز گاهگاهی هدایائی پر مهر مانند برنج از شالیزار پدر سعید یا از مادر اکبر و....
و من راضی بودم خیلی!
1388.1.18
زیبا ناوک
0 دیدگاه:
Post a Comment