از کتاب زینب 313-306
روز خوش دیگری بود. در راه بیمارستان به خانه سنگک تازه ای خریده بودم و مشغول ناخنک زدن به آن بودم. در همان مسیر سر سبز و با صفا پسر بچه ژنده پوش 13-12 ساله ای به من نزدیک شد. او با لب و دهان کج و معوج، گردن یک طرف شده و دستان فلج مانند گنگ و نا مفهوم گفت:
« هاااانووم! به من گومممک می گنی؟»
با تعجب و خنده جواب دادم:« این چه طرز صحبت کردنه پسر؟ درست حرف بزن!»
او باز با همان حالت و حرکات و با تلاش بیشتر برای فهماندن تکرار کرد:« هاانوم! به من گومک می گنی؟هاهش می گنم!»
از ادا و اطوارهاش خنده ام گرفته بود. مشخص بود که این کارهای او همه اش ساختگی و فیلم اند.
در همان حالی که راه می رفتم ادامه دادم:« ببین عزیزم! اگر با این اداهات می خوای پول بگیری فراموشش کن! چون من اصلا بدم می اد که به گدا پول بدم ولی اگر درست صحبت بکنی و می تونیم با هم دوست بشیم. اول بگو اسمت چیه؟»
او باز با همان حرکات: « گومک گن لطفا! آمممییر!»
ـ امیر؟ آره؟ من هم اسمم زینبه! بذار اول برات یک جوک تعریف کنم شاید به ارتباط بهتر ما کمک بکنه!( او سراپا گوش بدنبالم می آمد) امیر! یک پسر برای اینکه به سربازی نره، انگشت اشاره اش را اینطوری اΓ کج کرده بود تا به این خاطر او را از سربازی معافش کنند. موقع معاینه وقتی افسر از او می پرسد: « خوب پسر چرا تو نمی تونی سربازی بری؟»
ـ قربان! می بینید که انگشتم که چقدر کجه! من مثلا نمی تونم تفنگ دستم بگیرم.
افسر بعد از کمی صحبت پرسید:
« خوب حالا می تونی بگی که اولش این انگشت تو چطوری بوده؟»
و او بی اراده یک دفعه انگشتش را صاف و مثل اول می کند:« قربان! اینطوری!»
به این ترتیب راحت از تست و آزمایش رد شده و به سربازی فرستاده می شود. حالا تو هم اگه به من بگی قبلا دهنت چه شکلی بوده و چطوری حرف می زدی می تونیم با هم دوست بشیم. موافقی؟
در اینجا امیر بعد از کمی درنگ یک دفعه بدن و گردنش را راست و صدایش را صاف کرد و راحت و سلیس شروع به صحبت کرد.
ـ آخه می دونی چیه؟ من باید گدائی کنم. اگر هر شب 300 تومان خونه نبرم پدرم کتکم می زنه!
ـ به به! چه خوشحالم کردی با این درست و خوب حرف زدنت! حالا شدی دیگه دوست خوب من! در باره گدائی و وضعیت زندگی ات بعداً با هم صحبت می کنیم. الان دوست داری با من بریم خونه ما؟ مادربزرگ من کوکوسبزی خوشمزه ای درست کرده. می تونیم با هم بخوریم. میای با من؟
ـ آررره! ولی 10 تومن هم به من میدی؟
ـ ببین امیر! یک بار به تو گفتم که من به گدا پول نمی دم. شاید تو رابطه دوستی مان خیلی کارها هم برات بکنم ولی از این به بعد حداقل در رابطه با من گدائی را می ذاری کنار! باشه؟ چون من عصبی میـشم و ممـکنه هـم که با تکرار ایـن کارت من هم متـقابلا کاری بکـنم که تو عصـبانی بشی و این را نمی خواهم.
ـ خب باشه باشه! تو فقط ناراحت نشو! قبول!
من و امیر راهی خانه شدیم و بعد از معرفی او به خاماجان با هم سر سفره نشستیم. بگذریم از غرغر و تشرهای مرتب خاماجان به من به زبان ترکی! بعد از یک ساعتی امیر رفت.
فردای آن روز اول صبح امیر در خانه ما را زد.
او کمی تر و تمیزتر شده بود و آن کفشی که از هر دو کف پاره بود را نپوشیده بود. سیاه چردگی اش و صورت پر از خط و خطوط مختلف ناشی از زخم های گذشته از با نمکی و دلنشینی اش نمی کاست.
او برای من نامه ای نوشته بود و روی آن یک بسته آدامس به عنوان هدیه!
امیر سواد زیادی نداشت ولی با همان خط نازیبا ونه چندان خوانایش نوشته بود که من را خیلی دوست دارد و می خواهد که مادرش بشوم.
آخ! آخ! آخ! چه انتظاری بزرگ داشت از من! و من تا چه حدی می توانستم پاسخگوی این کمبود عشق و محبت او باشم؟ جان! چه احساسی در او بیدار شده بود.
کم کم رفت و آمد امیر به خانه ما زیاد شده بود. او خانه ما حمام میرفت، غذا می خورد، تلویزیون نگاه می کرد و...
پدر او با نامادری اش در یکی از مناطق بسیار پائین مشهد زندگی می کردند. مادرش در 2 سالگی در جلوی چشمان امیر در اثر سوختگی شدید ناشی از ترکیدن کپسول گاز فوت کرده بود. پدرش از فقر و اعتیاد حتی شناسنامه های بچه هایش را فروخته بود. امیر و خواهرش شرایط بسیار اسفباری داشتند.
با خودم تصمیم گرفتم که یک روز به دیدار پدر او خانواده اش بروم. در آن روز دو نفر از دوستانم که اتفاقی در جریان قرار گرفته بودند راضی نشدند که من تنها آن محله بروم و مرا همراهی کردند.
امیر راست می گفت. پدر و نامادری او در شرایط فقر مادی در یک اتاقک که با چادر در آن را پوشانده بودند زندگی میکردند و بدتر از آن فقر فرهنگی آنها بود که فشارهای وارده بر خود را بر روی فرزندانشان اعمال می کردند.
امیر و خواهرش از آن دو متنفر بودند و بزرگترین تکیه گاه عاطفی آنها عمه اش بود که گهگاهی پیش او می رفتند.
بعد از مدت زمانی از آشنائی مان یک روز با امیر قرار گذاشتم که او را به فروشگاهی ببرم تا یک دست کامل لباس برای او بخرم و من هم او را در آن لباس های قشنگ ببینم.
امیر از خوشحالی نمی دانست چه کار کند. من سعی کردم که این روز هرچه زودتر باشد تا او کمتر انتظار بکشد. آخر خودم هم از هیچ چیزی به اندازه انتظار متنفر نیستم.
هرچند که اجاره خانه و هزینه های زندگی ام را پدرم متقبل شده بود ولی به علت نداشتن محل درآمد ثابت دستم آن چنان باز نبود. با این حال نمیدانم این انرژی مثبت انسانها و موجودات اطرافم بود یا چی که من در این کارهای نشاط بخش به دیگران و خودم همواره یک جورهائی حمایت می شدم و مقدمات و امکاناتش به سرعت هم فراهم می شدند.
در روز مقرر چشمانم را بستم و از 15-10 هزار تومانی که در حسابم بود نزدیک 6 هزار تومان برداشتم و با امیر راهی فروشگاه بزرگی در مشهد شدیم.
با سلیقه خودش امیر کت و شلوار، کفش، بلوز، جوراب و شورت و چند تکه وسایل دیگر خریدیم که حدود 5500 تومان شدند. همه را امیر با خوشحالی تمام در بغلش گرفته بود و می خواست که هر چه زودتر به خانه شان ببرد.
در هنگام خداحافظی گفتم:« امیر! من دوست دارم که ترا همیشه در لباسهای قشنگ و تمیز ببینم. اگر دوست داشتی فردا این لباسها را بپوش و پیش من بیا!»
ـ نمی دونی خاله زینب! من امروز چقدر خوشحالم. خیلی دوستت دارم. خیلی! این اولین بار در زندگی من است که لباس نو می خرم. الان هم آنقدر هیجان زده ام که نمیدونم چی کار می کنم. همه اش میخوام برم خونه! من من فردا میام پیشت! باشه؟
فردا امیر آمد ولی برخلاف انتظارم دیدم که او لباس دیگری پوشیده است. یک بلوز آبی کمرنگ و یک شلوار جین، که به این پدرسوخته سیاه چه اینها خوب می آمدند و چه دوست داشتنی شده بود.
حیف با آن ته مانده های افکار مذهبی و عرفی در وجودم هیچ گاه امیر را نبوسیدم و از هر تماس بدنی با او پرهیز داشتم و احساساتم را نیز به زیبائی و صراحت امروز ابراز نمی کردم. حالاتی که امروز نه تنها مانع نمی شوم که بشدت به ضرورت آنها نیز باور دارم.
از طرفی کمی هم از امیر ناراحت شده بودم که لباس های نو را نپوشیده بود.
ـ امیر! چرا اون لباسهائی که من برات خریدم را امروز نپوشیدی؟
ـ می دونی خاله زینب! من دیشب اصلا خونه خودمان نرفتم و مستقیم رفتم پیش عمه ام که آن لباسها را برای عید من نگه داره. می دونم حرف تو را گوش نکردم ولی من هیچ عیدی نبوده که لباس نو پوشیده باشم برای همین به عمه ام گفتم که اینا را نگه داره تا من هم مثل بقیه عید امسال لباس نو بپوشم. ولی نگاه کن! من این بلوز و شلوار جین را با این کفشها تهیه کردم که برای تو بپوشم. دست دومنند ولی تر و تمیزند نه؟! کفشهام را ببین خاله! اصلا پاره نیستند. خوشت نمیاد از اینا؟ بگو دیگه هان؟!
ـ خب اشکال نداره! خـوب کاری کردی. این لباس ها هم خیلی بهت میان! خیلی با نمک و دوسـت داشتـنی شـدی. یک وقـت دیگه هم برای خواهــرت یک سـری لباس و وسایل می خریم. باشه؟
ـ می دونی چیه خاله؟ من دیگه تصمیم گرفتم که اصلا گدائی نکنم. یک سری وسایل واکسی تهیه کردم که تو خیابان خیام هر روز آنجا مشغول کار بشم. وضعم هم که خوب شد با خواهرم از خانه بابام و نامادری ام بیرون می آئیم و خودمان زندگی میکنیم.
ـ آخ! امیر چه خبر خوبی! که تو کار واکسی را شروع می کنی. این خیلی بهتر از گدائی و کاغذهای فال فروختنه! وضع و حال خودت هم که خوب شد قطعا در زندگی خواهرت هم اثر می گذارد. من تازه یک فکر تازه ای برای تو دارم. دلت میخواهد که ابولفضل دوست دانشجوی من کمی با تو برای بهتر شدن سواد و تحصیلت کار کنه. شاید اصلا عشق و علاقه به درس و مدرسه پیدا کردی. دوست داری که چند بار با ابوالفضل امتحان کنی؟
امیر را با ابوالفضل آشنا کردم و او هم چه صمیمانه واز ته دل با امیر کار می کرد هر چند این تمرینات و با عدم استقبال امیر چند جلسه ای طول نکشید ولی عشق و محبت بین او و من و ابوالفضل را به همدیگر را فزونتر کرد.
شدت یافتن احساسات امیر به من عوارض منفی خود را نیز به همراه داشت. ورود هر مردی به خانه من مساوی با واکنش های منفی او ناشی از حسادتش بود . او نمی توانست حضور هیچ مردی را در زندگی من تحمل کند و هر کسی که حتی در دانشگاه یا بیمارستان مصاحب من می شد زیر سوالات شدید او می رفت که با من چه کار دارد و این ناراحتی و عذاب بزرگی برای من شده بود. توصیه، نصیحت، اعتراض به امیر فایده ای نداشت و به مرور مزاحم بزرگی برای من شده بود.
امیر دیگر از من دست نمیکشید. هر جا میرفتم او هم بود. جلسات درسی، بیمارستان، سالنهای کنفرانس، نمازخانه، کتابخانه و خلاصه هر جایی که بودم یک طوری سر و کله او هم پیـدا می شد آنقـدر هم ورُجک و آب زیرکـاه بـود که وقـتی هـم او را به آنـجا راه نمی دادند یک راه هایی پیدا می کرد.
چند باری که او را دعوا کرده بودم و از من قهر کرده بود، نمیدونم چطوری خودش را به پشت بام خانهمان رسانده بود و آنجا آخ! آخ! حسابی ریده بود.
وای وای! بدترین گُهای که توی عمرم دیده بودم، مدفوع و گُهای بسیار بسیار بد بو که با گریه آنجا را پاک کرده بودم.
نمی دانم حالت روحی و روانی داشت یا چی که تا ساعت ها و گاه تا روز بعد آن بوی گند از دماغم بیرون نمیرفت و حالت تهوع پیدا می کردم و این کار امیر چند بار تکرار شد. داشتم دیوانه می شدم. دیگر حتی تا از لباس پهن کردن در پشت بام ترس برم میداشت که مبادا او باز آنجا را کثیف کرده باشد. البته این حالت آن زمانی من بود و من امروز دیگر به مدفوع و ادرار و کلا به انواع کثافات معمول حالت متفاوت از گذشته دارم و حساسیت هایم اصلا مثل سابق نیست.
البته امیر انکار میکرد که او بوده ولی تمامی شواهد و حالات او دال بر آن بودند و اینکه این مساله نقطه ضعف شدید من شده بود و حربهای موثر برای امیر در مبارزه منفی و نشان دادن اعتراض اش به من. امیر دیگر همه را عاصی کرده بود. یک روز آنقدر از دستش حرص خوردم و کفری شدم که انگشتر طلای عقیق نشان و گردنبند طلایم را در آوردم و با حالت گریان گفتم:
« امیر! بیا اینها را بگیر و دست از سر من بردار و برو! دیگه از دست تو من دیوانه دارم می شم!»
امیر وقتی دیگر من را در آن حالت دید او هم گریه کنان گفت:
« نه! من هیچی نمی خوام! نه طلا، نه پول! تو اصلا من را درک نمی کنی احساس من را نمی فهمی. من خودت را می خوام و اینکه مال من بشی!»
ـ بـرو از جـلوی چشـمام دور شو! برای مـن جـمال دوم نشو! فهـمیدی؟ من مـال هیچـکس نیسـتم و نمی خوام هم باشم! شیرفهم شدی؟ کشتی منو با این ادا، اطوارهات، با این به من چسبیدن هات، با این حسادتهای عوضی ات، با اون پشت بام ریدنهات و گُههای متعفنات، دیگه برای من تو هیچ جا آبرو نذاشتی. دیگه نمیدونـم از دست تو چی کار کنم؟ حـالم از ایـن عشـقهایی که آدم را خفه می کـنند بـهم می خوره! بخدا می خوام از دست تو فرار کنم! میدونی چیه؟ اصلا من از تو می ترسم. آره، باور کن میترسم از بس وبال گردنم شدی. بچه معمولی هم که نیستی! تو ختم روزگاری! با قاچاقچی، با دزدها، با همه جور خلافکار بزرگ شدی! تو ده تا آدم بزرگ را توی جیبات میذاری. میدونی امیر! باور کن که آرزو دارم که از دستت خلاص شم! چه جوری نمی دونم! حالا برو دیگه تا یه مدت نبینمت! فهمیدی برو تا بعد که کمی حالم خوب شه!
البته من امیر را دوستش داشتم ولی پیچیدگی این پدیده و سیستم بیمار و ناهنجاری که او در آن بزرگ شده بود عظیم تر از توانایی من در پیشبرد کاملا موفقیت آمیز این رابطه بود و این معـضل من با امیر همچـنان به قـوت خـود باقـی بود تا این که خوشبـخـتانه باز با درخـواست من در تهران برای میهمانی و ادامه انترنیام موافقت شد و من آن خانه پرخاطره را خالی کرده و به اتفاق خاماجان راهی تهران شدیم.
امیر علیرغم تعارضـات خود تا آخرین لحظه خداحافظی مرا همراهی می کرد هر چند من در یک حالت Ambibalance و دوگانه اما با کشش بیشتر به جدائی از او بودم.
در همان زمان یک کارگردانی بعد از آشنایی با امیر و من قصد تهیه فیلم از زندگی ما را کرده بود که اما بعد دیگر از او خبری نمی شود.
دو سال بعد یک روز امیر در تهران به من زنگ میزند که تهران آمده و میخواهد که مرا ببیند. من مخالفتی نمیکنم بعد از ساعتی او زنگ در خـانه پدری من را در خـیابان ناهــید روبـروی پارک ملت می زند و خواهان دیدار با من می شود.
با دیدن او مادرم ابتدا فکر کرده بود که او گداست و می خواست که با تشر او را رد کند. اما وقتی دید من او را می شناسم و او را دوست خودم معرفی می کنم باز داد و هوارش بالا رفت:
« آخ! زینب تو پای کیها را به این خانه باز نکردی؟ بگو هان؟! این پسره گدا حق ندارد که وارد خانه بشه! فهمیدی؟ تو هم حق نداری با این آدمها رفت و آمد کنی!»
و وقتی فرآن خواسته بود برای نشکستن دل امیر به او غذایی بدهد که زود از آنجا برود. امیر قبول نکرده بود و گفته بود: «نه! من غذا نمی خوام من خاله زینب ام را می خوام!»
من که بعد از گذشت زمان ناراحتیهایم از امیر رفع شده بود به او اشاره کردم که پارک ملت برود و من تا 20-10 دقیقه دیگر آنجا پیشاش میروم.
بعد از ربع ساعتی وقتی روبروی پارک ملت امیر را دیدم او تنها نبود و چند نفر هم دوست های یکی از یکی اجق و جق تر، با دندان های ریخته و کثیف و تیز با موهای کثیف و پریشان، تیپ کارگرهای افغانی که در ساختمان های نیمه ساخته زندگی میکنند بودند البته آنها هم بعد به من گفتند که شبها را در چنان جاهایی می خوابند.
در جلوی پارک وقتی همه آن 5-4 نفر که با تعریفهای امیر دوستدار من شده بودند، به من نزدیک شدند و خاله خاله گویان با من هـمراه شـدند، رهـگذران و عابـران پـیاده متـعجب و حـیران به ما نـگاه میکردند. چند نفری هم پیشم آمدند و گفتند: « خانم! اگر اینا مزاحم شما شدن بگید تا ما کمکتان کنیم.»
که جوابم این بود " نه! مرسی اینها همه با منند و دوستان من هستند."
در آن روز ترتیب ملاقات امیر که حدود 15 ساله شده بود را با جمال دادم که البته برخورد جمال با او خیلی بهتر از مادرم بود.
آنها با هم حدود نیم ساعتی از همه جا حرف زدند و من به امیر گفتم که هر وقت در تهران کاری داشت توسط جمال رفع و رجوع نماید.
آن روز آخرین دیدار من با امیر بود که بسیار پخته و مودب و جا افتاده تر از گذشته با من برخورد می کرد و این اقدام او که به سراغم آمده بود نشانهای از ماندگاری عشق و محبت قشنگ فیمابین ما بود که هرگز از دل و وجود هیچ کداممان بیرون نمیرفت. امید که امیر عزیز را بعد از سال ها باز ببینم.
زیبا ناوک
« هاااانووم! به من گومممک می گنی؟»
با تعجب و خنده جواب دادم:« این چه طرز صحبت کردنه پسر؟ درست حرف بزن!»
او باز با همان حالت و حرکات و با تلاش بیشتر برای فهماندن تکرار کرد:« هاانوم! به من گومک می گنی؟هاهش می گنم!»
از ادا و اطوارهاش خنده ام گرفته بود. مشخص بود که این کارهای او همه اش ساختگی و فیلم اند.
در همان حالی که راه می رفتم ادامه دادم:« ببین عزیزم! اگر با این اداهات می خوای پول بگیری فراموشش کن! چون من اصلا بدم می اد که به گدا پول بدم ولی اگر درست صحبت بکنی و می تونیم با هم دوست بشیم. اول بگو اسمت چیه؟»
او باز با همان حرکات: « گومک گن لطفا! آمممییر!»
ـ امیر؟ آره؟ من هم اسمم زینبه! بذار اول برات یک جوک تعریف کنم شاید به ارتباط بهتر ما کمک بکنه!( او سراپا گوش بدنبالم می آمد) امیر! یک پسر برای اینکه به سربازی نره، انگشت اشاره اش را اینطوری اΓ کج کرده بود تا به این خاطر او را از سربازی معافش کنند. موقع معاینه وقتی افسر از او می پرسد: « خوب پسر چرا تو نمی تونی سربازی بری؟»
ـ قربان! می بینید که انگشتم که چقدر کجه! من مثلا نمی تونم تفنگ دستم بگیرم.
افسر بعد از کمی صحبت پرسید:
« خوب حالا می تونی بگی که اولش این انگشت تو چطوری بوده؟»
و او بی اراده یک دفعه انگشتش را صاف و مثل اول می کند:« قربان! اینطوری!»
به این ترتیب راحت از تست و آزمایش رد شده و به سربازی فرستاده می شود. حالا تو هم اگه به من بگی قبلا دهنت چه شکلی بوده و چطوری حرف می زدی می تونیم با هم دوست بشیم. موافقی؟
در اینجا امیر بعد از کمی درنگ یک دفعه بدن و گردنش را راست و صدایش را صاف کرد و راحت و سلیس شروع به صحبت کرد.
ـ آخه می دونی چیه؟ من باید گدائی کنم. اگر هر شب 300 تومان خونه نبرم پدرم کتکم می زنه!
ـ به به! چه خوشحالم کردی با این درست و خوب حرف زدنت! حالا شدی دیگه دوست خوب من! در باره گدائی و وضعیت زندگی ات بعداً با هم صحبت می کنیم. الان دوست داری با من بریم خونه ما؟ مادربزرگ من کوکوسبزی خوشمزه ای درست کرده. می تونیم با هم بخوریم. میای با من؟
ـ آررره! ولی 10 تومن هم به من میدی؟
ـ ببین امیر! یک بار به تو گفتم که من به گدا پول نمی دم. شاید تو رابطه دوستی مان خیلی کارها هم برات بکنم ولی از این به بعد حداقل در رابطه با من گدائی را می ذاری کنار! باشه؟ چون من عصبی میـشم و ممـکنه هـم که با تکرار ایـن کارت من هم متـقابلا کاری بکـنم که تو عصـبانی بشی و این را نمی خواهم.
ـ خب باشه باشه! تو فقط ناراحت نشو! قبول!
من و امیر راهی خانه شدیم و بعد از معرفی او به خاماجان با هم سر سفره نشستیم. بگذریم از غرغر و تشرهای مرتب خاماجان به من به زبان ترکی! بعد از یک ساعتی امیر رفت.
فردای آن روز اول صبح امیر در خانه ما را زد.
او کمی تر و تمیزتر شده بود و آن کفشی که از هر دو کف پاره بود را نپوشیده بود. سیاه چردگی اش و صورت پر از خط و خطوط مختلف ناشی از زخم های گذشته از با نمکی و دلنشینی اش نمی کاست.
او برای من نامه ای نوشته بود و روی آن یک بسته آدامس به عنوان هدیه!
امیر سواد زیادی نداشت ولی با همان خط نازیبا ونه چندان خوانایش نوشته بود که من را خیلی دوست دارد و می خواهد که مادرش بشوم.
آخ! آخ! آخ! چه انتظاری بزرگ داشت از من! و من تا چه حدی می توانستم پاسخگوی این کمبود عشق و محبت او باشم؟ جان! چه احساسی در او بیدار شده بود.
کم کم رفت و آمد امیر به خانه ما زیاد شده بود. او خانه ما حمام میرفت، غذا می خورد، تلویزیون نگاه می کرد و...
پدر او با نامادری اش در یکی از مناطق بسیار پائین مشهد زندگی می کردند. مادرش در 2 سالگی در جلوی چشمان امیر در اثر سوختگی شدید ناشی از ترکیدن کپسول گاز فوت کرده بود. پدرش از فقر و اعتیاد حتی شناسنامه های بچه هایش را فروخته بود. امیر و خواهرش شرایط بسیار اسفباری داشتند.
با خودم تصمیم گرفتم که یک روز به دیدار پدر او خانواده اش بروم. در آن روز دو نفر از دوستانم که اتفاقی در جریان قرار گرفته بودند راضی نشدند که من تنها آن محله بروم و مرا همراهی کردند.
امیر راست می گفت. پدر و نامادری او در شرایط فقر مادی در یک اتاقک که با چادر در آن را پوشانده بودند زندگی میکردند و بدتر از آن فقر فرهنگی آنها بود که فشارهای وارده بر خود را بر روی فرزندانشان اعمال می کردند.
امیر و خواهرش از آن دو متنفر بودند و بزرگترین تکیه گاه عاطفی آنها عمه اش بود که گهگاهی پیش او می رفتند.
بعد از مدت زمانی از آشنائی مان یک روز با امیر قرار گذاشتم که او را به فروشگاهی ببرم تا یک دست کامل لباس برای او بخرم و من هم او را در آن لباس های قشنگ ببینم.
امیر از خوشحالی نمی دانست چه کار کند. من سعی کردم که این روز هرچه زودتر باشد تا او کمتر انتظار بکشد. آخر خودم هم از هیچ چیزی به اندازه انتظار متنفر نیستم.
هرچند که اجاره خانه و هزینه های زندگی ام را پدرم متقبل شده بود ولی به علت نداشتن محل درآمد ثابت دستم آن چنان باز نبود. با این حال نمیدانم این انرژی مثبت انسانها و موجودات اطرافم بود یا چی که من در این کارهای نشاط بخش به دیگران و خودم همواره یک جورهائی حمایت می شدم و مقدمات و امکاناتش به سرعت هم فراهم می شدند.
در روز مقرر چشمانم را بستم و از 15-10 هزار تومانی که در حسابم بود نزدیک 6 هزار تومان برداشتم و با امیر راهی فروشگاه بزرگی در مشهد شدیم.
با سلیقه خودش امیر کت و شلوار، کفش، بلوز، جوراب و شورت و چند تکه وسایل دیگر خریدیم که حدود 5500 تومان شدند. همه را امیر با خوشحالی تمام در بغلش گرفته بود و می خواست که هر چه زودتر به خانه شان ببرد.
در هنگام خداحافظی گفتم:« امیر! من دوست دارم که ترا همیشه در لباسهای قشنگ و تمیز ببینم. اگر دوست داشتی فردا این لباسها را بپوش و پیش من بیا!»
ـ نمی دونی خاله زینب! من امروز چقدر خوشحالم. خیلی دوستت دارم. خیلی! این اولین بار در زندگی من است که لباس نو می خرم. الان هم آنقدر هیجان زده ام که نمیدونم چی کار می کنم. همه اش میخوام برم خونه! من من فردا میام پیشت! باشه؟
فردا امیر آمد ولی برخلاف انتظارم دیدم که او لباس دیگری پوشیده است. یک بلوز آبی کمرنگ و یک شلوار جین، که به این پدرسوخته سیاه چه اینها خوب می آمدند و چه دوست داشتنی شده بود.
حیف با آن ته مانده های افکار مذهبی و عرفی در وجودم هیچ گاه امیر را نبوسیدم و از هر تماس بدنی با او پرهیز داشتم و احساساتم را نیز به زیبائی و صراحت امروز ابراز نمی کردم. حالاتی که امروز نه تنها مانع نمی شوم که بشدت به ضرورت آنها نیز باور دارم.
از طرفی کمی هم از امیر ناراحت شده بودم که لباس های نو را نپوشیده بود.
ـ امیر! چرا اون لباسهائی که من برات خریدم را امروز نپوشیدی؟
ـ می دونی خاله زینب! من دیشب اصلا خونه خودمان نرفتم و مستقیم رفتم پیش عمه ام که آن لباسها را برای عید من نگه داره. می دونم حرف تو را گوش نکردم ولی من هیچ عیدی نبوده که لباس نو پوشیده باشم برای همین به عمه ام گفتم که اینا را نگه داره تا من هم مثل بقیه عید امسال لباس نو بپوشم. ولی نگاه کن! من این بلوز و شلوار جین را با این کفشها تهیه کردم که برای تو بپوشم. دست دومنند ولی تر و تمیزند نه؟! کفشهام را ببین خاله! اصلا پاره نیستند. خوشت نمیاد از اینا؟ بگو دیگه هان؟!
ـ خب اشکال نداره! خـوب کاری کردی. این لباس ها هم خیلی بهت میان! خیلی با نمک و دوسـت داشتـنی شـدی. یک وقـت دیگه هم برای خواهــرت یک سـری لباس و وسایل می خریم. باشه؟
ـ می دونی چیه خاله؟ من دیگه تصمیم گرفتم که اصلا گدائی نکنم. یک سری وسایل واکسی تهیه کردم که تو خیابان خیام هر روز آنجا مشغول کار بشم. وضعم هم که خوب شد با خواهرم از خانه بابام و نامادری ام بیرون می آئیم و خودمان زندگی میکنیم.
ـ آخ! امیر چه خبر خوبی! که تو کار واکسی را شروع می کنی. این خیلی بهتر از گدائی و کاغذهای فال فروختنه! وضع و حال خودت هم که خوب شد قطعا در زندگی خواهرت هم اثر می گذارد. من تازه یک فکر تازه ای برای تو دارم. دلت میخواهد که ابولفضل دوست دانشجوی من کمی با تو برای بهتر شدن سواد و تحصیلت کار کنه. شاید اصلا عشق و علاقه به درس و مدرسه پیدا کردی. دوست داری که چند بار با ابوالفضل امتحان کنی؟
امیر را با ابوالفضل آشنا کردم و او هم چه صمیمانه واز ته دل با امیر کار می کرد هر چند این تمرینات و با عدم استقبال امیر چند جلسه ای طول نکشید ولی عشق و محبت بین او و من و ابوالفضل را به همدیگر را فزونتر کرد.
شدت یافتن احساسات امیر به من عوارض منفی خود را نیز به همراه داشت. ورود هر مردی به خانه من مساوی با واکنش های منفی او ناشی از حسادتش بود . او نمی توانست حضور هیچ مردی را در زندگی من تحمل کند و هر کسی که حتی در دانشگاه یا بیمارستان مصاحب من می شد زیر سوالات شدید او می رفت که با من چه کار دارد و این ناراحتی و عذاب بزرگی برای من شده بود. توصیه، نصیحت، اعتراض به امیر فایده ای نداشت و به مرور مزاحم بزرگی برای من شده بود.
امیر دیگر از من دست نمیکشید. هر جا میرفتم او هم بود. جلسات درسی، بیمارستان، سالنهای کنفرانس، نمازخانه، کتابخانه و خلاصه هر جایی که بودم یک طوری سر و کله او هم پیـدا می شد آنقـدر هم ورُجک و آب زیرکـاه بـود که وقـتی هـم او را به آنـجا راه نمی دادند یک راه هایی پیدا می کرد.
چند باری که او را دعوا کرده بودم و از من قهر کرده بود، نمیدونم چطوری خودش را به پشت بام خانهمان رسانده بود و آنجا آخ! آخ! حسابی ریده بود.
وای وای! بدترین گُهای که توی عمرم دیده بودم، مدفوع و گُهای بسیار بسیار بد بو که با گریه آنجا را پاک کرده بودم.
نمی دانم حالت روحی و روانی داشت یا چی که تا ساعت ها و گاه تا روز بعد آن بوی گند از دماغم بیرون نمیرفت و حالت تهوع پیدا می کردم و این کار امیر چند بار تکرار شد. داشتم دیوانه می شدم. دیگر حتی تا از لباس پهن کردن در پشت بام ترس برم میداشت که مبادا او باز آنجا را کثیف کرده باشد. البته این حالت آن زمانی من بود و من امروز دیگر به مدفوع و ادرار و کلا به انواع کثافات معمول حالت متفاوت از گذشته دارم و حساسیت هایم اصلا مثل سابق نیست.
البته امیر انکار میکرد که او بوده ولی تمامی شواهد و حالات او دال بر آن بودند و اینکه این مساله نقطه ضعف شدید من شده بود و حربهای موثر برای امیر در مبارزه منفی و نشان دادن اعتراض اش به من. امیر دیگر همه را عاصی کرده بود. یک روز آنقدر از دستش حرص خوردم و کفری شدم که انگشتر طلای عقیق نشان و گردنبند طلایم را در آوردم و با حالت گریان گفتم:
« امیر! بیا اینها را بگیر و دست از سر من بردار و برو! دیگه از دست تو من دیوانه دارم می شم!»
امیر وقتی دیگر من را در آن حالت دید او هم گریه کنان گفت:
« نه! من هیچی نمی خوام! نه طلا، نه پول! تو اصلا من را درک نمی کنی احساس من را نمی فهمی. من خودت را می خوام و اینکه مال من بشی!»
ـ بـرو از جـلوی چشـمام دور شو! برای مـن جـمال دوم نشو! فهـمیدی؟ من مـال هیچـکس نیسـتم و نمی خوام هم باشم! شیرفهم شدی؟ کشتی منو با این ادا، اطوارهات، با این به من چسبیدن هات، با این حسادتهای عوضی ات، با اون پشت بام ریدنهات و گُههای متعفنات، دیگه برای من تو هیچ جا آبرو نذاشتی. دیگه نمیدونـم از دست تو چی کار کنم؟ حـالم از ایـن عشـقهایی که آدم را خفه می کـنند بـهم می خوره! بخدا می خوام از دست تو فرار کنم! میدونی چیه؟ اصلا من از تو می ترسم. آره، باور کن میترسم از بس وبال گردنم شدی. بچه معمولی هم که نیستی! تو ختم روزگاری! با قاچاقچی، با دزدها، با همه جور خلافکار بزرگ شدی! تو ده تا آدم بزرگ را توی جیبات میذاری. میدونی امیر! باور کن که آرزو دارم که از دستت خلاص شم! چه جوری نمی دونم! حالا برو دیگه تا یه مدت نبینمت! فهمیدی برو تا بعد که کمی حالم خوب شه!
البته من امیر را دوستش داشتم ولی پیچیدگی این پدیده و سیستم بیمار و ناهنجاری که او در آن بزرگ شده بود عظیم تر از توانایی من در پیشبرد کاملا موفقیت آمیز این رابطه بود و این معـضل من با امیر همچـنان به قـوت خـود باقـی بود تا این که خوشبـخـتانه باز با درخـواست من در تهران برای میهمانی و ادامه انترنیام موافقت شد و من آن خانه پرخاطره را خالی کرده و به اتفاق خاماجان راهی تهران شدیم.
امیر علیرغم تعارضـات خود تا آخرین لحظه خداحافظی مرا همراهی می کرد هر چند من در یک حالت Ambibalance و دوگانه اما با کشش بیشتر به جدائی از او بودم.
در همان زمان یک کارگردانی بعد از آشنایی با امیر و من قصد تهیه فیلم از زندگی ما را کرده بود که اما بعد دیگر از او خبری نمی شود.
دو سال بعد یک روز امیر در تهران به من زنگ میزند که تهران آمده و میخواهد که مرا ببیند. من مخالفتی نمیکنم بعد از ساعتی او زنگ در خـانه پدری من را در خـیابان ناهــید روبـروی پارک ملت می زند و خواهان دیدار با من می شود.
با دیدن او مادرم ابتدا فکر کرده بود که او گداست و می خواست که با تشر او را رد کند. اما وقتی دید من او را می شناسم و او را دوست خودم معرفی می کنم باز داد و هوارش بالا رفت:
« آخ! زینب تو پای کیها را به این خانه باز نکردی؟ بگو هان؟! این پسره گدا حق ندارد که وارد خانه بشه! فهمیدی؟ تو هم حق نداری با این آدمها رفت و آمد کنی!»
و وقتی فرآن خواسته بود برای نشکستن دل امیر به او غذایی بدهد که زود از آنجا برود. امیر قبول نکرده بود و گفته بود: «نه! من غذا نمی خوام من خاله زینب ام را می خوام!»
من که بعد از گذشت زمان ناراحتیهایم از امیر رفع شده بود به او اشاره کردم که پارک ملت برود و من تا 20-10 دقیقه دیگر آنجا پیشاش میروم.
بعد از ربع ساعتی وقتی روبروی پارک ملت امیر را دیدم او تنها نبود و چند نفر هم دوست های یکی از یکی اجق و جق تر، با دندان های ریخته و کثیف و تیز با موهای کثیف و پریشان، تیپ کارگرهای افغانی که در ساختمان های نیمه ساخته زندگی میکنند بودند البته آنها هم بعد به من گفتند که شبها را در چنان جاهایی می خوابند.
در جلوی پارک وقتی همه آن 5-4 نفر که با تعریفهای امیر دوستدار من شده بودند، به من نزدیک شدند و خاله خاله گویان با من هـمراه شـدند، رهـگذران و عابـران پـیاده متـعجب و حـیران به ما نـگاه میکردند. چند نفری هم پیشم آمدند و گفتند: « خانم! اگر اینا مزاحم شما شدن بگید تا ما کمکتان کنیم.»
که جوابم این بود " نه! مرسی اینها همه با منند و دوستان من هستند."
در آن روز ترتیب ملاقات امیر که حدود 15 ساله شده بود را با جمال دادم که البته برخورد جمال با او خیلی بهتر از مادرم بود.
آنها با هم حدود نیم ساعتی از همه جا حرف زدند و من به امیر گفتم که هر وقت در تهران کاری داشت توسط جمال رفع و رجوع نماید.
آن روز آخرین دیدار من با امیر بود که بسیار پخته و مودب و جا افتاده تر از گذشته با من برخورد می کرد و این اقدام او که به سراغم آمده بود نشانهای از ماندگاری عشق و محبت قشنگ فیمابین ما بود که هرگز از دل و وجود هیچ کداممان بیرون نمیرفت. امید که امیر عزیز را بعد از سال ها باز ببینم.
زیبا ناوک
0 دیدگاه:
Post a Comment