در دوران نوجوانی ام، سرشار از عشق بودم و این عشق را نثار خواهر کوچکم «نازیلا» مى كردم تا او را از این نظر سیراب سازم. از هر آنچه كه در توان داشتم ؛ كمك مى گرفتم تا او كمبودهاى عاطفى مرا دوباره تجربه نكند. کتابهای کودکان را برای او به شكل نمایش و قصه تعریف میکردم. کتابهای علمی را با آزمایش هاى عملى به او یاد میدادم.
در باره تولد و تولیدمثل انسانها و حیوانات به خوبی او را توجیه می کردم. او را كنجكاو و با روحیه اى كنكاش گر بار مى آوردم. اعضای بدن انسان را به خوبی میشناخت. در تمام نقاشیهایش آدمها را با اعـضای بدن شان می کشید. اندیـشه ها و توضـیحات کـودکانه اش را به همان زبان خودش در زیر آنها می نوشتم. تخیلاتش همه را به وجد میآورد و باعث خنده ى دیگران مى شد.
آماده كردن مرغ و ماهی براى غذا فرصت خوبى براى تشریح اعضای بدن حیوانات در حضور نازیلا بود. پولهایم را جمع میکردم و
