Showing posts with label مقالات کودکان زیبا ناوک. Show all posts
Showing posts with label مقالات کودکان زیبا ناوک. Show all posts
Thursday, July 23, 2015
در دوران نوجوانی ام، سرشار از عشق بودم و این عشق را نثار خواهر کوچکم «نازیلا» مى كردم تا او را از این نظر سیراب سازم. از هر آنچه كه در توان داشتم ؛ كمك مى گرفتم تا او كمبودهاى عاطفى مرا دوباره تجربه نكند. کتاب‌های کودکان را برای او به شكل نمایش و قصه تعریف می‌کردم. کتاب‌های علمی را با آزمایش هاى عملى به او یاد می‌دادم.
در باره تولد و تولیدمثل انسانها و حیوانات به خوبی او را توجیه می کردم. او را كنجكاو و با روحیه‌ اى كنكاش گر بار مى آوردم. اعضای بدن انسان را به خوبی می‌شناخت. در تمام نقاشی‌هایش آدمها را با اعـضای بدن شان می کشید. اندیـشه ها و توضـیحات کـودکانه اش را‌ به همان زبان خودش در زیر آنها می نوشتم. تخیلاتش همه را به وجد می‌آورد و باعث خنده ى دیگران مى شد.
آماده كردن مرغ و ماهی براى غذا فرصت خوبى براى تشریح اعضای بدن حیوانات در حضور نازیلا بود. پول‌هایم را جمع می‌کردم و
Sunday, May 3, 2015
از کتاب سیبا ص 44-42
در دوران نوجوانی ام، سرشارازعشق بودم و این عشق را نثار خواهر کوچکم «نازیلا» مى كردم تا اورا از این نظر سیراب سازم. ازهر آنچه كه در توان داشتم ؛ كمك مى گرفتم تا او كمبودهاى عاطفى مرا دوباره تجربه نكند. کتاب‌های کودکان را برای او به شكل نمایش و قصه تعریف می‌کردم. کتاب‌های علمی را با آزمایش هاى عملى به او یاد می‌دادم.
در باره تولد و تولیدمثل انسانها و حیوانات به خوبی اورا توجیه می کردم. او را كنجكاو و با روحیه‌ اى كنكاش گر بار مى آوردم. اعضای بدن انسان را به خوبی می‌شناخت. درتمام نقاشی‌هایش آدمها را با اعـضای بدن شان می کشید. اندیـشه ها و توضـیحات کـودکانه اش را‌ به همان زبان خودش در زیر آنها می نوشتم. تخیلاتش همه را به وجد می‌آورد و باعث خنده ى دیگران مى شد.
آماده كردن مرغ و ماهی براى غذا فرصت خوبى براى تشریح اعضای بدن حیوانات در حضور نازیلا بود. پول‌هایم را جمع می‌کردم و برای او حیوانات مختلف می‌خریدم تا درارتباط با حیوانات، احساس بهتری بیابد. ارتباط با نازیلا و تربیت او برایم بسیار دلنشین بود.
Monday, April 27, 2015
از کودک 5 ساله شیرین زبانی پرسیدم: اسمت چیست ، عسل من؟
با پرروئی دلنشینی جوابم داد: " نمی خوام به تو بگم"
صراحتش به دلم نشست و گفتم: آفرین به این جرأتت ، مرسی، خوشم آمد.
یک دفعه پدر تشری به او زده و گفت:
« بی تربیت نباش بچه! اولاً شما، نه تو! دوماً زود به خانم بگو که اسمت کامران است، زود باش!»

دوستان عزیز
من مدت بیش از 4 ماه است که با خانواده ناهید، آرمان ناهید 44 ساله، گزینگ قاضی 38 ساله، دیاکو 8 ساله و مدیای 4 ساله به اتفاق زندگی می کنیم.
در مدت اخیر بدنبال مشکلاتی که من با دیاکو پیدا کردم برآن شدم که برای حل و فصل آن، شما دوستان را به نظرخواهی دعوت کنم.
Sunday, April 26, 2015
زیبا و خانواده آلمانی ص 39-35
علیرغم وجود اختلافات در این خانواده من هرگز شاهد برخوردهای عصبی و هیجانات شـدید در آنها نبودم. داد و فریـادها و اعمال نظرات رایج ایـرانی ها در بین آنها به چـشم نمی خوردند.
ارزش به اصالت فردی و احترام به استقلال و آزادی انسانها مانع از متقاعد نمودن و اصرار درتحمیل عقاید به یکدیگر می شدند.
مشاوره یا مشورت در یک رابطه برابر به معنای اجازه گرفتن ازهم نبودند.
دریک رابطه برابر چنانچه مشـاوره ای صورت گیرد اخـتلاف نظر موجب اطاعت جبری از دیگری نمی شود بلکه فرد شنونده نظرات دیگران، در نهایت خود تصمیم گیرنده در اموراتش می باشد. زن و مرد ملزم به اطاعت از هم نیستند و بچه ها نیز حق تصمیم گیری در مسائل خویش دارند.
گزینگ و مدیا
مدیا دختر 3 ساله ای است که دوست دارد خودش تنها حمام کند، تلفن ها را جواب بدهد، ظرف بشورد، لخت لخت باشد، گاهی دیگران را کتک بزند، فحش بدهد و.. خلاصه هر کاری که دوست دارد انجام دهد.....
با سوالات زیر تبادل اندیشه ای با هم در چگونگی برخورد به او می کنیم.
لطفا واکنشهای بلافصل خود را بنویسید!
Tuesday, April 21, 2015
از کتاب زینب 313-306
روز خوش دیگری بود. در راه بیمارستان به خانه سنگک تازه ای خریده بودم و مشغول ناخنک زدن به آن بودم. در همان مسیر سر سبز و با صفا پسر بچه ژنده پوش 13-12 ساله ای به من نزدیک شد. او با لب و دهان کج و معوج، گردن یک طرف شده و دستان فلج مانند گنگ و نا مفهوم گفت:
« هاااانووم! به من گومممک می گنی؟»
Sunday, April 19, 2015
ص 319- 312 کتاب زینب
یک روز مریم دوستم با پسر کوچک 2-1.5 ساله اش پیش من آمدند. مریم خسته بود. به او پیشنهاد کردم که کمی استراحت کند و من علی کوچولو با هم برای خرید و گردش بیرون برویم. با توجه به شناختی که او از روش تربیتی و برخورد من با بچه ها داشت، پرسید:
« زینب! بذار پس لباسهای کهنه اش را بپوشانم. با اجازه هائی که تو به بچه ها میدی باید از خیر این لباس نوی علی بگذرم.»
- آره بهتره عوضش کنی!
من و علی کوچولو بیرون آمدیم. او تاتی تاتی کنان پشت سر من می آمد. از چند متری او را می پائیدم. 200 قدمی دور نشده بودیم که متوجه شدم علی خودش را روی خاک های دم جوب انداخته و توی گرد و خاک و آشغال و خرده برگ وول می خورد.
-
Friday, April 17, 2015
یکی از تفـریحات پیشـنهادی مـن به جـمال کوه نوردی بود که جـمال هـم از آن استـقبال می کرد. طبیعی است که دوست داشتیم که بچه هایمان نیز همراه ما باشند.
محمد در آن وقت 18 ماهه شده بود و فاطمه نزدیک 5 سالگی. چقدر برای این بچه ها این کوهنوردی لذت بخش بود.
هیچوقت یادم نمی‌رود آن روز را در بالای کوههای دربند، محمد این پسر تخس و مغرور من که تازه راه رفتن و ادای کلماتی را یاد گرفته بود، در آن باریکه راههای خاکی و سنگلاخی و گل آلود با خطر لغزش و پرت شدن بالا بی پروا تاتی تاتی می کرد و آنگاه که با ترس پیش می رفتم تا دستش را بگیرم، با عصبانیت و تندی با ابروان درهم فشرده اعتراض می کرد:
« دستی نه! دستی نه!»
حدود 10 روز پیش در بحبوحه بحث های زیادی که مابین من و گزینگ و آرمان در باره ماجرای "انتقام زیبا" بود، یک دفعه دیاکـو گفت:« ولی مـن سـامـان را خیلی دوسـتش دارم، حـتی بیشـتر از تو زیـبا! و می خوام که او را خونه مون دعوت کنم.»
- چه خوب، این استقلال ترا نشان می ده دیاکو! می خوای سامان را دعوتش کن ولی خودت باید این کار را بکنی. چون من اصلا دوست ندارم در این شرایط او فکر کنه که من تو را عاملی برای نزدیکی خودمان کردم. دوست داری جدا از ما رابطه خودت را با سامان ادامه بده یا به او زنگ بزن!
- آره دوست دارم. شماره اش را به من میدی؟
Monday, April 13, 2015

3-2 ماه پیش که تهران، خانه مرجان اجلالی رفته بودم، او رو به من گفت:
« زیبا! مدتهاست که می خوام یکی از این 70-60 بچه هام را به تو هدیه کنم. می دونی! من همه این عروسکهام را با عشق خاصی خریده ام و مثل بچه های منند. ببین که چقدر دوستت دارم که می تونی یکی از اونا را انتخاب کنی!»

- آخ! جانمی جان! وااااااای مرجان! می خوام عروسکی خیلی نرم و لطیف باشه و یکی که مدیا هم خوشش بیاد. براش برنامه ای دارم.

رهنمودهای زیبا ناوک

تماس با زیبا ناوک

zibanawak1@gmail.com 00491795737383

فیسبوک

آمار بازدیدکننده ها