- چه خوب، این استقلال ترا نشان می ده دیاکو! می خوای سامان را دعوتش کن ولی خودت باید این کار را بکنی. چون من اصلا دوست ندارم در این شرایط او فکر کنه که من تو را عاملی برای نزدیکی خودمان کردم. دوست داری جدا از ما رابطه خودت را با سامان ادامه بده یا به او زنگ بزن!
- آره دوست دارم. شماره اش را به من میدی؟
فکر کردم شاید دیاکو تا فردا این موضوع را فراموش کند ولی اول صبح سراغم آمد.
- زیبا! شماره را میدی؟
بگذریم از اینکه اول اشتباهی شماره خودم را به او دادم و بعد از تلفن، کلی خندیدیم ولی جالب اینجا بود که بعد او سریع شماره موبایل سامان را حفظ کرده بود.
- زیبا! ببین درست میگم 09192693299
- پدرسوخته! به این زودی اونو حفظ شدی؟ شماره من را هم اینطور حفظی؟ آخه لامصب! سامان فقط یک هفته مهمان شما بود. من 4 ماهه با شمام. پس حق آب و گل کجا میره؟
و دیاکو می خندید و می خندید.
دیاکو بعد از چند بار تلفن جوابی نشنید و با ناراحتی پیش من آمد.
- ول کن دیاکو! وقتی سامان شماره اینجا را می بینه فکر می کنه که منم و جواب نمیده.
- خب، پس من چی کار کنم؟
- حالا حتما ویرت گرفته که با او تماس بگیری؟ می خوای برو از بیرون زنگ بزن!
- آخ جون! کارت تلفن هم دارم. الان میرم. مدیا میای بریم به سامان زنگ بزنیم؟
- آرررررره!
دیاکو نیم وجبی با مدیای، نخود ورجک 3 ساله نیم ساعت بیرون بودند و از سه باجه تلفن به سامان زنگ زده بودند ولی باز بی نتیجه!
در این فاصله گزینگ رو به من:« زیبا! این کارهات دیگه داره حالم را بهم می زنه! چــقدر لی لی به لالای سامان می ذاری؟ تو خودت یه چیزیت میشه!»
آخ! مثل ترقه بالا رفتم و داد کشیدم:
« ببین همین حرفا ناراحتم می کنه ها! فکر می کردم که این کار باعث چنین برداشت هائی بشه ولی به خودم گفتم نباید به حرفهای دیگران اهمیت بدم. مهم اینه که دیاکو بتونه برای ایده و نظرش جدا از موافقت یا مخالفت اطرافیانش اقدامی بکنه چرا که این در اعتماد به نفسی و استقلال شخصیتی اش بسیار اهمیت دارد. من هرچند ته دلم از هر اقدامی که سامان را برای من زنده بکنه خوشحال میشم ولی دوست دارم این حرکت دیاکو بدون اعمال نظر من باشه. حالا دیگه هر فکری دوست داری بکن! این برای من تعیین کننده نیست!»
دیاکو دوباره ناراحت پیش من آمد.
- زیبا! جواب نمیده آخه من چی کار کنم؟
گزینگ با تشر گفت:« دیاکو! ول کن دیگه! وقتی نمیشه یعنی اینکه او نمی خواد به تلفن ما جواب بده!»
- ولی گـزینگ، ســامان اصـلا به فکرش هم نمیرسه ممکنه دیاکو پشـت خـط باشه! حـالا دیاکو تو حـتما می خوای با او حرف بزنی؟
- آرررررره!
- خب بذار یه کم فکر کنیم و مثل ایکیوسان کله مون را به کار بیندازیم که چه راه حل هائی به غیر از تلفن وجود داره. نامه یه راه حله ولی چی می خواد؟ آدرس و کلی دنگ و فنگ دیگه مثل... تمبر و پاکت و پست آن و تازه طول می کشه. راه حل دیگه؟ ایمیل چی؟
- آره آره ایمیل خوبه ولی من ایمیل آدرس ندارم. ایمیل تو چی؟
- چرا میشه! ولی سامان دیونه کله شق، ایمیل من را هم باز نمی کنه مگر ایمیل گزینگ!
- دایه! اجازه دارم برای فرستادن نامه ام از ایمیل تو استفاده کنم؟
- نه خیر! من هم نمی خوام برای سامان از ایمیل من استفاده بشه!
- دیـاکو! بفرما اینـور هم یه کله شق دیـگه تشـریف دارن! اصـرار نکن! بذار ببینیم که چه کار دیگه ای می تونیم بکنیم...آها نظرت در باره حسن چیه؟ با ایمیل من نامه ترا به او بفرستیم او هم به سامان جونت!!
- هورا هورا!! آره این کار را می کنیم.
و دیاکو زود شروع به تایپ نامه چند خطی اش می کند و آن را به حسن می فرستیم و حالا باید منتظر نتیجه می ماند.
- هی دیاکو! از این به بعد برای خودت یک آدرس ایمیل درست کن. اینجوری نمیشه ها! که ده نفر در خدمت جنابعالی باشند.
و دیاکو می خندید.
- راستی دیاکو این هم بگم که سامان دیگه دوست نداره سامان صداش کنند و میگه نوذره.
- ولی من سامان را بیشتر دوست دارم و نمی خوام نوذر صداش کنم. من همون سامان میگم.
- آفرین! کار خوب را تو می کنی! هر کاری دوست داری همون را بکن!
بعد از ظهر دیاکو طبق معمول با من به مطب آمد تا نیم ساعتی آنجا با من باشد و پشت میز منشی نشست. 5 دقیقه ای نگذشته بود که از همان فاصله پرسید: « زیبا! نظر را با کدوم ز می نویسند؟»
- بلدی طناب بنویسی؟ روی ط طناب یک نقطه بذار میشه ظ نظر!
بعد از حدود نیم ساعتی دیدم دیاکو با یک نوشته ای سراغ من آمد. از خواندن آن بهت ام زد.
نظر دیاکو
من با این موافق نیستم. انتقام زیبا موافق نیستم.
چرا زبا می خواد انتقا بگیرد؟
من آن کسی که می شناسم را دوست دارم
حالا من از ترف خدم به زیبا می گم تو نباید انتقا به گی ری!
دستگاه اسکن نداشتم که این جملات و نقاشی هایش را ضمیمه نامه کنم. او را بوسیدم و از اینکه در این رابطه با احساس مسئولیت دخالت کرده و نظر داده بود، تشویقش کردم.
بعدا ضمن صحبت با مراجعه کننده ای به مطب بودم که او باز کاغذی را جلویم گذاشت با این محتوا که زیبا کی جوابم را می دهی؟
- دیاکو! برای جواب به سوال تو من کمی به زمان نیاز دارم. فردا بعد از ظهر خوبه؟
- آره ولی می خوام که همین جا توی مطب تو باشه نه توی راه خونه یا خونه!
جواب به سوال دیاکو راحت نبود. من نمی خواستم برای دلخوشی او سرسری حرفی زده باشم که در عمل با آن مغایر باشد. باید این دیدگاه و نظرات خودم را در یک شکل قابل فهم برای یک بچه 8 ساله فرموله می کردم.
شب هنگام این ماجرا را به آرمان تعریف کردم. وقتی او نیز مثل گزینگ به من برخورد کرد که" تو دیگه زیبا شورش را درآوردی با این همه ناز کشیدن های سامان!"
حالم حسابی گرفته شد ولی فقط به این بسنده کردم که من سامان نیستم که دنبال این و آن بیافتم که مبادا فکر غلط در باره اش بکنند. من هر کاری درست بدانم، انجام می دهم . با نفس عمل دیاکو موافقم و به سوالاتش هم جدی جواب خواهم داد. حال خوشتان بیاید یا نیاید.
در این فاصله دیاکو خودش با حسن تماس می گیرد و مطمئن می شود که نامه اش به سامان فوروارد شده است. او احساس شخصیت و بزرگی می کرد و نقش مثبت دخالت او اعضای دیگر خانواده و دوستان را هم تحت تاثیر قرار داده بود.
مرجان همسایه صمیمی آنها، از شدت شعف و حیرت مرتب دست خط دیاکو را به صورتش می کشید و قربون صدقه اش می رفت:
« وای! خدای من! باورم نمیشه! ترا خدا این کاغذها را نگه دار گزینگ!»
فریاد شادی دیاکو وقتی به اوج خود رسید که سامان با او تماس گرفت. او چنان سامان، سامان می کرد و به ما پز می داد که برای من یکی ضمن خوشحالی جای حسودی را هم باز می کرد. آرمان هم ابتدا آن چنان صمیمی در تلفن کاک نوذر گفت که من فکر کردم او از فامیل هایش هست. بهر حال سامان و دیاکو با هم حرف زدند و دیاکو آنچه که می خواست را انجام داد و این مهم ترین اصل بود.
بعد از ظهر فردا دیاکو برای صحبت جدی پیش من به مطب می آید.
- خب بگو زیبا! برایت نوشته بودم که تو نباید از سامان انتقام بگیری!
- دیاکو! بگذار ما اول باید نبایدها را برای هم تعیین نکنیم! تو نظرت را دادی من هم نظرم را در این باره به تو می گویم. اگر کسی به تو ضربه ای بزند، مثلا ماشین ات را خراب بکند، شخصیت ات را خرد کند، تو عکس العملی نشان نمی دهی؟
کلمه انتقام یعنی چه؟ چرا ما از این کلمه می ترسیم. انتقام که همیشه اسلحه برداشتن و کشت و کشتار نیست. انتقام یعنی گرفتن آنچه از تو ضایع شده و راضی نشدن صرف به بخشش. خب این کجاش بده؟ اگر کسی ماشین ات را خراب کرده بیاید درستش کند بعد بگوید ببخشید! با ببخشید خالی که ضرر ماشین تو جبران نمیشه! سامان هم باید آنچه از من ضایع کرده را احیا کند. آیا من اشتباه می کنم؟همین طوری ول کن و عفو کن و انتقام بده و... را قبول ندارم.
سامان از حق من بطور کامل دفاع نکرده بود. من هم تلافی کردم. حالا هم با این باصطلاح انتقام مساله یر به یر شده. تو هم زیاد نگران نباش! من او را خیلی دوستش دارم حتی بیشتر از گذشته.
- ولی تو با زور این کار را کردی و به خانواده اش خواستی همه چیز را بگی. حالا خوبه یکی هم بیاد بگه من همه کارهائی که تو کردی را میرم به مامان و بابات میگم. خوبه؟! خوبه بدون خواست تو همه کارهای ترا بگه؟
- آره خوبه! بذار همه برن بگن! من هرچه برای خودم می پسندم برای دیگران هم می پسندم.
بعد از نیم ساعتی بحث دیاکو متفکرانه سرش را تکان داد و گفت:
« نظر آخر من اینه که نصف کار تو درست بوده و نصف کارت غلط!»
- خب باشه این هم نظر توست و برای خودت محترمه! نظر من هم برای خودم. موافقی؟
پس بزن قدش!
و دستان مان را محکم بهم زدیم.
زیبا ناوک پائیز1387
0 دیدگاه:
Post a Comment