Friday, April 17, 2015
یکی از تفـریحات پیشـنهادی مـن به جـمال کوه نوردی بود که جـمال هـم از آن استـقبال می کرد. طبیعی است که دوست داشتیم که بچه هایمان نیز همراه ما باشند.
محمد در آن وقت 18 ماهه شده بود و فاطمه نزدیک 5 سالگی. چقدر برای این بچه ها این کوهنوردی لذت بخش بود.
هیچوقت یادم نمی‌رود آن روز را در بالای کوههای دربند، محمد این پسر تخس و مغرور من که تازه راه رفتن و ادای کلماتی را یاد گرفته بود، در آن باریکه راههای خاکی و سنگلاخی و گل آلود با خطر لغزش و پرت شدن بالا بی پروا تاتی تاتی می کرد و آنگاه که با ترس پیش می رفتم تا دستش را بگیرم، با عصبانیت و تندی با ابروان درهم فشرده اعتراض می کرد:
« دستی نه! دستی نه!»
زبونش را بخورم آنقدر با جرات و اعتماد به نفس این کلمه را بر زبان میراند که از قدرت اراده او عقب می نشستم. دل توی دلم نبود. باهر قدم او که بی پروا از لبه این باریکه راهها به سمت دره ها قدم برمی داشت دلم هری می ریخت ولی خودم را کنترل می کردم تا مبادا ترس ریشه گرفته در وجودم را به او انتقال دهم.
دلم می خواست او همچنان پیش رود و هرگز مفهمومی به نام ترس را نیاموزد. اما جمال كاملاً با اخلاقیات و رفتار محمد هماهنگ بود و شاید او خیلی خوب می‌توانست ترس و نگرانی خود را كنترل كند. محمد با قدم ها و کون گنده اش که پوشک به آن بسته بودیم من و جمال را متحیر و مجذوب خود می کرد، اما چه زجری این بچه کشید بعد از کثیف کردن خودش تا وقتی ما بعد از مسافتی به آب گرمی در گرمابه كنار امام‌زاده صالح در بازار تجریش دسترسی پیدا کردیم.
ارتباط با فاطمه و محمد دنیای جدیدی را به روی من باز کرده بود. با تمام وجودم دلم میخواست تجارب و دستاوردهای زندگی‌ام به آنها انتقال دهم. همانگونه که ابعاد مثبت شخصیتی من بر روی آنها اثرات مثبتی داشت تاثیر منفی ابعاد منفی شخصیتی ام نیز بر روی آنها غیرقابل اجتناب بودند.
دلم می خواست بچه هایم شخصیتی قوی داشته باشند و بتوانند بعدها در جامعه مقابل دیگران خواسته‌هایشان را بگویند و از حقشان دفاع کنند و قادر به پیشبرد و تحقق آرزوهایشان باشند.
این امر مستلزم این بود که آنها ابتدا در برابر ما یعنی پدر و مادرشان قوی باشند. از اینرو اطاعت از پدر و مادر و گوش به حرف آنها دادن و بت نمودن آنها را برای بچه ها قبول نداشتم.
به فاطمه و محمد می گفتم:« هر چه ما یعنی پدر و مادر به شما می گوئیم الزاما درست نیستند و شما ملزم به قبول آنها نیستید. حرفهای ما را بشنوید اگر دوست داشتید و درست به نظرتان آمد انجام دهید.»
این جمله را قبول نداشتم و نمی خواستم آنها از ما بشنوند که "شما بچه اید و نمی دانید!"
آنقدر راحت و علمی و سیستماتیک با آنها گفتگو می کردم که طرز صحبت کردن آنها بسیار متفاوت و به چشم خورنده از دیگر بچه های هم سن و سال خودشان شده بودند.
عاشق صحبت و گفتگو و بحث با آنها بودم. ارتباط فرهنگی و روحی بسیاری با هم پیدا کرده بودیم. لذا کاربرد جملاتی مانند من اصلاً نظر ترا قبول ندارم، رفتارت اصلا درست نبود، تو باید مامان از من معذرت بخواهی، بابا یا مامان! من موافق برنامه شما نیستم، من به پیشنهاد شما اعتراض دارم و امثالهم کم نبودند که همه نشان دهنده ارتباط کلامی زیاد ما و ارتقای فرهنگ گفتاری آنها بودند.
ارزش به اصالت فردی و اتکا به تصمیمات خود و عدم ترس از ابراز نظرات و جرات سـوال کـردن و زیر سـوال بردن روز بروز در آنـها تقویت می شدند بدون آنکه بی تربیت یا پررو و گستاخ نامیده شوند. بخصوص محمد که آنقدر با قدرت و علمی برخورد می کرد که خود من را به تناقض می انداخت و نمی توانستم هم به او انتقادی بکنم.
مثلا یک روز مادر جمال وقتی به او گفت:« محمد اگر این کار بد را بکنی خدا ترا به جهنم می بره و توی آتش می‌سوزاند.»
محمد با خنده و مسخره جواب داد:« مامانی! منو گول نزن! یک حرفی بزن که باور کردنی باشه!
ما زیرزیرکی یواشکی به هم نگاه کرده و خندیدیم. من اصلا چنین مباحثی با محمد نداشتم و خودم معتقد به آخرت و جهنم و بهشت بودم. تعجب می کردم ولی اینقدر سیستم فکری و برخوردی این بچه علمی و منطقی شده بود که نمی توانست حرفهای سطحی و بی پایه را بپذیرد. این برایم جالب بود ولی از طرفی می کوشیدم که به طرق علمی توجیه گر این اعتقاداتم هم باشم و این واقعا کار ساده ای نبود.
خوشبختانه جمال با استقبال از این نوع برخورد باز و علمی حمایتم می کرد و برای فاطمه و محمد یک دمکرات و مدافع واقعی بود ولی متاسفانه نمی توانست یا نمی خواست این روش برخوردها را به دیگران از جمله بچه های برادرش تعمیم دهد و تبعیض رفتاریش مشهود بود بطوری هر چند جمال اساساً آدم خشنی نبود اما به خواسته ناهید جاری من و خواهرانش از جمال به عنوان عامل مهار بچه هایشان استفاده می‌کردند. بخصوص میثم و محسن که از جمال بشدت می ترسیدند.
این مرا رنج می داد ولی قدرت من برای تاثیر و تغییر در این امر چندان نبود.
جمال از سه سالگی فاطمه تعریف می کرد که یکبار وقتی او وارد خانه می شود، فاطمه از ترس و خجالت رقص خودش را قطع می کند.
جمال برای رفع این ترس روز دیگر شروع به رقص در برابر فاطمه می کند و او را تشویق به رقصیدن مشترک می‌كند. این برخورد و تکرار آن به مرور شرم و ترس نهفته او را نسبت به پدر از بین می برد. نوع دیگر چنین رفتاری را من یکبار در خانه متوجه شدم.
حمیرا دختر جوانی بود عادی و نه چندان مذهبی. او هم مثل بقیه جوانان نیازهای طبیعی خودش را داشت. فاطمه با کشش به عمه جوانش به اتاق او بیشتر رفت و آمد داشت تا لوازم آرایش و نوارهای موسیقی و انواع وسایل دیگر او را امتحان کند.
البته من و جمال برای فاطمه 6 ساله لوازم آرایش تهیه كرده بودیم و هیچ محدودیتی برای او از این بابت نبود هرچند من، به علت دافعه درونی‌ام به آرایش هیچ الگوی مناسبی برای او نبودم.
یک روز بطور اتفاقی و سرزده وارد اتاق حمیرا شدم که از بالکن آن چیزی بردارم. نمیدانستم که کسی در آن اتاق است. یک دفعه فاطمه را دیدم که وحشت زده ضبط صوت حمیرا را خاموش کرد و فوری با ترس گفت:
« مامان قرآن بود، بخدا قرآن بود!» با شنیدن این جمله از شدت ناراحتی کوپ کردم و به دیوار تکیه دادم و چشمانم را بستم. بعد از لحظاتی آرام از اتاق خارج شدم.
این جمله فاطمه نشانه بزرگ یک فاجعه و شکست من در نوع رفتارهای من با این بچه بود. چقدر باید او از من و اعتقادات دینی و تعصباتم ترس در وجودش می بود که با ورود من طفلک وحشت زده ضبط صوت را خاموش می کرد تا من مبادا متوجه نوار موسیقی بشوم و تازه به دروغ خوشایند من متوسل شود که « مامان قرآن بود» مشكلی همواره جمال در برخی از برخوردهای من با بچه‌ها داشت.
جبران و ترمیم چنین رفتارهائی تنها با یک جمله و یک رفتار میسر نبود. من در نوع برخوردهایم می بایستی حسابی تجدید نظر می کردم تا آنچنان احساس امنیت و آرامشی در محیط اطرافم ایجاد می شد که بچه ها به دور از سیستم تظاهر و دروغ خود را همانگونه که بودند نشان می دادند نه آن گونه که من می خواستم.
ادعای تغییر رفتار و رویه زندگی‌ام بطور کل اغراقی بیش نیست. شخصیت و بافت وجودی من محکم تر و سخت تر از آن بودند که با تجدید نظر و تفکری به زودی تغییر یابند ولی اینکه رفتار فاطمه تکان و ضربه‌ای شد که من به سیستم و بافت شخصیتی‌ام عمیق تر شوم به واقعیت نزدیکتر است که بر مبنای همین شناخت ها تغییرات اساسی به مرور شکل می گیرند.
***
محمد بسیار غد و کله شق بود و مغرور و عمیق. نگاههای او، رفتارش، حرفهایش تا عمق وجودم نفـوذ می کردند. او آنقـدر مغرور بود که حـتی از سنـین پائین تر از معمول به بستن پوشـک اعتراض می کرد بطوری که مامان با درک حالات او موافق پوشک بستن به او نبود و محمد هم به واقع شلوارش را کثیف نمی کرد. انگار این کار را کسر شأن خودش می دید. مادر جمال دیوانه این پسر بود و رابطه بسیار عمیقی بین آنها ایجاد شده بود.
من عاشق هر دو این بچه ها شده بودم. از صحبت با آنها، بیرون رفتن، گذران امور زندگی با آنها عشق میکردم. گاهی آنقدر این بچه ها را می بوسیدم که در انظار عمومی مثلا در اتوبوس و جاهای دیگر غیر معمول به نظر می رسید. بر جای جای بدن شان بوسه می زدم، آنها را می بـوئـیدم و روح می گرفتم و واقعا لذت می بردم. بیشتر اوقات با هم بودیم و عشق من حرف زدن و بحث و گفتگو با آنها بود. فاطمه هم مرا زیاد می بوسید و لبان قلوه‌ایش را غنچه می کرد و جلو می آورد و براحتی از لب بوسه می داد. اما دریغ از یک بوسه از محمد. هرچند او در برابر بوسه های زیاد من که گاه از سر تا پاهایش بود هیچ مقاومتی نمی‌کرد ولی هرگز مرا نمی بوسید که نمی بوسید.
برای او یک شعر با آهنگی روی آن درست کرده بودم که همیشه برایش می خواندم و محمد در موقع خواندن این آواز با چشمان باز و خیره به من که صحنه اش در ذهنم حکاکی شده مانده است سراپا گوش می شد. محمد را من محی صدا می کردم.
برای محی من! « کی منو می بوسی؟، کی منو می بوسی؟»
برای فاطمه هم شعر دیگری درست کرده بودم که خودش همراهی ام می کرد.
خوشگل من کیه؟ فاطمه، نازدار من کیه؟ فاطمه، دلدار من کیه؟ فاطمه،
دلبر من کیه؟ فاطمه، دوزدار من کیه؟ فاطمه، عشق من کیه؟ فاطمه
زرنگ من کیه؟ فاطمه و......
همین طور صفات و ویژگی های دیگری که برای او به کار می بردم و او با دلبری و ناز در برابر اینها جوابم را می داد که فاطمه. فاطمه مثل بچه های دیگر حساسیت روی مسائل در خفا مانده داشت، اما به راحتی به خود جرات سوال می داد.
او با هشیاری نماز نخواندن زنان ( در مواقع پریود ماهانه شان) را فهمیده بود و بامزه هر ماه در موقع پریود من، با خنده های زیرکانه و صدای آرام که مثلا کسی نشنود می پرسید:
« مامان! چرا نماز نمی خونی؟»
- برای اینکه پریودم. در این مواقع زنان مجاز به نماز و روزه و عبادتهای خاص نیستند.
- پریود چطوری است؟
- پریود ماهانه که تو هم احتمالا در 14- 13 سالگی خواهی داشت، یک خونریزی طبیعی از قسمت واژن و دیواره های رحم زنان است. یک روز که با هم دانشگاه رفتیم همه این قسمتها را روی مدل به تو نشان می دهم. باشه عزیزم؟
علیرغم برخورد طبیعی و راحت من باز فاطمه زیرزیرکی می خندید و منتظر می شد تا دوباره این سوالش را تکرار کند. واقعا خنده ام می گرفت هربار که سوال مشابه اش را می شنیدم ولی می دانستم که این نیاز اوست که دوباره و چندباره راحت در باره این موارد و حریمهای ممنوعه حرف بزند و بشنود تا بدون احساس شرم و ناامنی اینها برایش طبیعی و عادی گردند.
در این رابطه یک روز وقتی در توالت بودم او را صدا کردم و پرسیدم:
« فاطمه! می خواهی این خون ماهانه را هم ببینی که به چه صورتی است. ببین! این هم نوار بهداشتی پرخون من!»
فاطمه باتعجب و کمی حالت چندش خیره به من و نوار بهداشتی در دستم شد:
« آره دیدم، مرسی» و زود از پیشم رفت.
برای عادی و راحت تر شدن او را برای خرید نوار بهداشتی به مغازه می فرستادم و می دانستم که همین باعث سوال و بحث بیشتر او در این روابط خواهد شد.
فاطمه را چندین بار به دانشگاه تهران برده بودم تا در قسمت آناتومی با تشـریح اعضای بدن روی مدل های آنجا شناخت او را هر چه بیشتر عینی تر نمایم.
برای او بسیار جالب بودند قسمتهای داخلی بدن بویژه در مدل زن حامله که در شکمش می توانست جنین را ببیند و چگونگی مراحل رشد و بدنیا آمدن اش را.
فاطمه آنقدر ذوق زده می شد که انگار می خواست تمام این آموخته ها را ببلعد و طبیعی که من هم با دیدن حالات و شنیدن سوالات پی در پی اش کیف دنیا را می کردم.
تمام مراحـل تولد یک نوزاد را بی ملاحـظه و سانسـور و دروغ چنان ساده و روان برایـش تشـریح می کردم که راحت این دختر بچه 7-6 ساله همه را می فهمید. علاقه اش باعث شده بود که او را به‌کررات دانشگاه ببرم. بعدها از دوستانم نیز میخواستم که او را همراه خود ببرند و همین نقش را در موارد دیگر برایش ایفا کنند.
مصطفی طالبی دانشجوی نمایش و بازیگر تئاتر از دوستانم از دوستان خانوادگی‌ام که به خانه ما رفت و آمد داشت عاشقانه این وظیفه را به عهده گرفته بود و چند باری فاطمه را با به دانشکده و خانه اش برده بود.
مصطفی طالبی بعد از 15 سال
از مصطفی خواسته بودم که فاطمه را پشت صحنه تئاتر ببرد و تمام این مراحل را به او نشان دهد. آنقدر فاطمه از این برنامه و همراهی با مصطفی استقبال کرده بود که حتی تصمیم گرفته بودم که از مصطفی بخواهم که او را به شهرشان مرند ببرد که البته نشد.
جالب برایم این بود که من در فاطمه علیرغم کم سن و سالی اش احساسات بسیار خوشایند وعشقی و قطعا در نهان جنسی را نسبت به جنس مخالف می دیدم. در صحبت از مصطفی چنان با احساس و عاشقانه از او حرف می زد که لذت می بردم.
- مامان! من خیلی مصطفی را دوست دارم. خیلی ازش خوشم می‌آد. آخه می دونی پسر خیلی خوب و با شعوری است.
نازک، انگار یک دختر 20 ساله بود که از احساسش حرف می زد. ولی او نمی دانست که ناخودآگاه در دل مامان هم عشق مصطفی آرام آرام و خزنده در حال روئیدن بود.
این جرات سوال کردن و ابراز احساسات در محمد هم قوی بود کما اینکه یک بار این پدرسوخته عجیب مرا در منگنه و تناقضات درونی ام گذاشت.
در مواقعی که تهران بودم حمام کردن بچه ها را من به عهده داشتم. وان و امکانات آب بازی و دیگر تفریحات را نداشتیم. سعی می کردم که با همان امکانات محدود در موقع حمام کردن با همدیگر تفریح داشته باشیم.
موهای فاطمه را با کف به اشکال مختلف در می آوردم یا موهای خودم را برای شانه زدن یا شامپو کردن و بازی در اختیارشان می گذاشتم، کف کاری کنند آب بریزند،... خلاصه به هر سه‌مان خوش بگذرد. هرچند در تمام موارد خصلت های دیکتاتورمابانه و تعصبات و سخت گیری هایم نیز نمیتوانستند خود را پنهان کنند.
در آن زمان مثل امروزم فرهنگ برهنگی نداشتم. با کرست و شورت تا آخرین لحظه حمام می کردم و وقتی بچه ها بیرون می رفتند لخت کامل می شدم و دوش می گرفتم و متاسفانه این حالت را در حمام کردن تا سالها سال بعد حتی بدون حضور کسی داشتم.
گاهی بچه های دیگر مثل محمدحسین فانی پسرعمه محمد نیز با ما حمام می کردند و از نظر من هیچوقت مانعی نبود. یک بار موقعی که من با این دو محمد در حمام بودم. یک دفعه محمد من گفت:
« مامان! حالا من می خوام ترا بشورم. همیشه تو ما را شستی. حالا من می خوام. لیف بده به من و این لباساتو در بیار!»
جا خوردم. احساس قدرت و منطق و جذبه اش میخکوبم کرد. متنفر بودم از جوابی که بزرگترها از روی ضعفشان به بچه ها می دادند که "شما بچه اید و ما بزرگ" نه! اگر این جواب را می دادم در برابر خودم کوچک می شدم.
محمد در آن موقع 6-5 ساله بود. در تناقض با اعتقادات دینی و اخلاقی ام قرار گرفته بودم. باید زود تصمیم می گرفتم که هم ارضا کنده خودم باشد و هم پاسخگوی نیاز محی و ارتقا دهنده قدرت او.
- باشه! محی من، حق با توست! بیا بگیر این هم لیف!
و شورت و کرستم را درآوردم. در درونم اضطرابی بود اما به روی خودم نمی آوردم. خودم را مشغول به شستن موهایم کردم. محمد بعد از کشیدن لیف به بدنم وقتی به قسمت تناسلی ام رسید کمی درنگ کرد. زیرچشمی متوجه تمام حرکاتش بودم. لیف را در همان قسمت نگاه داشت و سرش را بالا آورد و با یک ابروی به بالا انداخته نگاهی به من انداخت تا عکس العمل من را ببیند.
ناز آن ابروهای درهم و قیافه متفکرش را!
من هم انگار نه انگار و به ظاهر بی اعتنا به چنگ زدن موهایم با شامـپو ادامه دادم. دلـم تاپ توپ می کرد که این نیم وجبی باز مرا به چه امتحان دیگری خواهد کشاند ولی گویا برای او هم همین کافی بود. کوتاه مدتی بعد محمد دیگرهمیشه تنها حمام می‌کرد و به کسی اجازه حمام کردنش را نمی داد.
***
در گیرودار مشکلات درسی و تغییر محل سکونتم فاصله برگشت من به تهران زیاد شده بود. دلم برای جمال و بچه ها تنگ شده بود. جمال بدنبال کارهایش بود و در تماس تلفنی که با هم داشتیم می گفت که نمی تواند به مشهد بیاید و از من می‌خواست که من به تهران بروم. من هم درسم زیاد بود. وقتی دیدم هیچ طوری نمی شود، یک دفعه فکری به ذهنم رسید.
- جمال! حالا که نه من می توانم به تهران بیایم و نه تو به مشهد، فاطمه را بفرست بیاد! اینطوری حداقل کمی از فشارهای روحی من کم می شود. تازه هم برای مامان خوبه و هم برای فاطمه.
- چی میگی زینب؟ بچه 6-5 ساله آن هم دختر را چه جوری بفرستم بیاد پیش تو؟
- خیلی راحت، با هواپیما! نگران آمدنش هم نباش. کافیه فقط به مهماندار سفارشات لازم را بکنی. همین! تو فاطمه را تهران سوار هواپیما کن من اینجا می گیرمش. قطعا تجربه بزرگی برای او میشه.
- نمی دونم ، آخه چی بگم، دودلم زینب؟
- جمال عزیزم، خواهش می کنم قبول کن! کاری نداره. باورم داشته باش که اتفاقی نمی افتد. دختر و پسر هم نداره این تفاوتها تو اذهان ماست. تو فقط دل به دریا بزن و به خواهش من آره بگو، بعد نتیجه مثبت اش را می بینی!
جمال بعد از کمی سکوت با حالتی که معمولا در برابر پیشنهادات من داشت گفت:
« بذار کمی فکر کنم. شاید اصلا تونستم با برادر امیر که مهماندار هواپیماست هماهنگ کنم . فردا پس فردا خبرش را به تو می دهم.» تو دیونه ، من از تو بدتر!
فراموش نشدنی بود برای من و فاطمه آن روز در فرودگاه مشهد و چه دل انگیز آنگاه که این جانک زیبا با موهای صاف روی شانه اش ریخته، خندان و با پز و غرور از پله های هواپیما به پائین می آمد و از آن دور به من دست تکان می داد.
افتخار می کردم به داشتن او و تحقق آرزوهایم در وجود او. آرزوهائی که به واسطه بچه بودن و بویژه دختر بودن از نیل به آنها حتی در سه چهار برابر سن فاطمه محروم بودیم. آرزوهائی چون خانه دوستانمان رفتن، شب خانه آنها ماندن، تنها مسافرت کردن، با پسرها بازی کردن، گفتگو و بحث با پدر ومادر و اطاعت نکردن و بدنبالش تنبیه نشدن و اساسا آرزوی تربیت نشدن و دهها آرزوهای دیگر...
این مسافرت برای فاطمه یک واقعه بزرگی در زندگی اش شده بود و همیشه و همه جا از آن سخن می گفت. تنها گاهی با ناراحتی و عصبانیت از دیگران شکایت می کرد:
« مامان! چرا خیلی ها باور نمی کنند که من در 5 سالگی تنهائی با هواپیما مسافرت کرده ام و به من می گویند که من دروغ می‌گم. آخه خیلی حرصم می گیره.»
فاطمه نزدیک یک هفته پیش من بود تا بعد باهم به تهران برگردیم.
وقتی کلاس داشتم او را در حیاط دانشگاه که محوطه باز و بزرگی بود رها می کردم تا یکی دو ساعتی به بازی مشغول شود. می دانستم او آنقدر اجتماعی است که تنها نخواهد ماند و خودش دوستانی پیدا خواهد کرد. همین طور هم بود و با باغبان دانشکده دوست شده بود، با خدمتکاران و ...خلاصه باهرکس و ناکسی که گذرش به او می خورد.
فاطمه همه جا به راحتی می رفت و محبوب همگان بود.
یکبار بعد از کلاس هر جا را نگاه کردم فاطمه را ندیدم. دوستانم نگرانش شده بودند.
- زینب! نکنه گم شده باشه، آخه چطور یک دختربچه 5 ساله را تنها رهایش می کنی؟
- نگران نباشید. خودش مثل یک کفتر جلد برمی گردد. به او گفتم کجاها می تواند من را پیدا کند.
و کتابخانه بودیم که این خانم کوچولو سلانه سلانه آمد وتا من را دید، دوید تا پیشم بیاید.
- کجا بودی فاطمه گلم؟ خوش می گذره؟
- آره خیلی. با پسرهای دانشجو دوست شدم. اونا هم منو به کافه تریاشون دعوت کردند من هم رفتم. هی از من سوال می‌کردند و من هم براشون همه چیز را تعریف می کردم. نگاه کن! مامان یکی شون هم یک نامه نوشته به تو بدم که کجاها منو بردند.
همه زدیم زیر خنده. تازه کنجکاوی های دوستانم زیاد شده بود و از پسرها می پرسیدند و فاطمه هم با ناز و ادا و اطوار:
« انگار حالا نوبت شماهاست که هی از من سوال کنید، هان؟»
بعد از انقلاب متاسفانه با آن تحجرات فکری در رژیم اسلامی دخترها و پسرها از هم جدا بودند و مانع ارتباط آنها با هم می‌شدند. بسیاری مرا برای روشهای تربیتی ام سرزنشم می کردند با این گوشزد که اتفاق یک بار می افتد، این دختر بچه است، آدمهای ناجور دراطرافمان زیادند و امثالهم. ولی من کار خودم را می کردم.
آیا برای اتفاقی که می خواست یک بار بیفتد عمری ترس و واهمه به یدک کشیدن و به خاطر آن محروم سازی خود از لذائذ زندگی منطقی بود ؟ نه!
نمی خواستم در وجود فاطمه از کوچکی ترس از دزد و تجاوز و امثالهم رخنه کند و محرومیتها، ترسها و مواردی که خودم از اوان کودکی ام بسیار بسیار از آنها رنج برده بودم، داشته باشد.
دلم می خواست که بچه هایم به همه خوش بین باشند و دنیا را زیبا ببینند و با چشیدن طعم آزادی و رهائی از لحظه لحظه زندگی شان با همه کس و همه چیز لذت ببرند.
بی جا نیست اینجا شاید اشاره به یک فیلمی که شاهکار یک کارگردان نابغه بود و جایزه كن را نصیب خود ساخت اشاره كنم.
پدری محکوم به اعدام به اتفاق پسر کوچک 5 ساله اش در یکی از بازداشتگاههای مخوف و رعب آور زمان هیتلر بسر می‌برد. این پدر برای اینکه فرزندش تا آخرین لحظات از زندگی پدر خاطرات دردناکی نداشته باشد چنان تظاهر میکند که گوئی تمام این صحنه ها برای او بازی و نمایش هستند.
- پسرم یادت هست ما باهم تفنگ بازی می کردیم، دشمنانمان را می کشتیم، دستانشان را می بستیم و ... خوب اینها هم دارند بازی می کنند، آنجا که الان دارند یکی را می زنند، یکی را دعوا می کنند، یکی را فحش می دهند و یکی را هم می کشند.... عزیزم! همه بازی است و فیلم و نمایش تئاتر....
پدر تا لحظه آخر که او را به جوخه اعدام می برند چـنان بازی زیبائی برای فرزند کوچکش اجــرا می کـند که پسر نه تـنها ناراحت نـبوده بلکه با هیـجان نیز همه را دنـبال می کرد.
بدینـسان بچـه کوچک با قلـمداد این صحنه ها به عنوان بازی و نمایش متحمل هیچ درد و ناراحتی نمی شود و ذهیتش عاری از ترس و واهمه می ماند.
نمونه تقریبا مشابه ای را در یکی از اشعار ملک الشعرای بهار شاهد می شویم.
مادری صدور حکم اعدام برای پسرش را از طرف قاضی شهر خبردار می شود. به پیش او رفته و و بعد از دلداری فراوان و امید به او می گوید:
« پسرم اصلا نگران نباش! من با داروغه شهر وعده کرده ام که در ازای تحویل خانه ما ترا آزاد نماید. تو صبر کن همه کارها درست می شود. امیدت را از دست نده که من قرار آزادی ات را گرفته ام حتی اگر تا روز اجرای حکم ات طول بکشد. آن روز هم چشمت به من باشد. اگر در تن من پیرهن سفید دیدی، مطمئن باش که ترا از پای دار آزادت خواهند کرد ولی اگر دیدی لباس سیاه پوشیده ام بدان که من موفق نشده ام.»
پسر محکوم تا روز اجرای حکم با امید به آزادی اش روزگار گذراند و وقتی هم در جمع مادرش را با لباس سفید دید، خشنود از آزادی اش شد و تا لحظه کشانده شدن طناب دار بر گردنش، پسر و مادر شاد و خندان به هم نگاه می کردند و می خندیدند.
مادر با این ترفند درد و ترس مرگ را از پسرش زدود و خود نیز دل به آن خوش کرد که پسرش غم نهفته در درونش را هرگز ندید تا غصه مادر نیز بر دردهای او افزوده گردد.
تعریف این داستان ها به معنای تائید یا ارزش گذاری روی آنها نیست و تنها اشاره ای است به روشهای مختلف تربیتی و جنبه عدم القا ترس و چگونگی رفع آن در فرزندان.
یك بار به جمال پیشنهاد كردم كه اسم فاطمه را در كلاس زبان بنویسیم، جمال هم سریعاً موافقت كرد. فردای آن روز با فاطمه رفتیم و در یك آموزشگاه زبان ثبت نام كردیم. اما در میدان توحید! فاصله خانه ما تا ایستگاه اتوبوس كه نزدیك میدان شهرزیبا بود.
پیاده حدودا 15 دقیقه می‌شد و احتمالاً برای پاهای كوچك فاطمه 6 ساله 25 دقیقه و زمان رسیدن اتوبوس از شهر زیبا تا میدان توحید فكر كنم چیزی حدود 1 ساعت، و فاطمه هفته‌ای 3 جلسه این مسیر را به تنهایی می‌رفت و در كلاس حاضر می‌شد و باز می‌گشت. تنها با 2 تومان پول بلیط....
بعضی ها به من تشر می زدند:
« آره اینها چون بچه های خودت نیستند اینطوری عمل می کنی. اگر مادر واقعی شان بودی هرگز این کارها را نمی کردی.»
جوابم در برابر این نکوهش ها تنها سکوت بود و سکوت و جای بحث و گفتگو نبود. من نه خلافش را می توانستم ثابت کنم و نه صحت آن را.
گویی مُهر وStigma نامادری بر پیشانی من داغ شده بود و پاک نمودن و زودودن این مُهر سوخته كه ناشی از ناخالصی فرهنگی بود در اطراف ما هست به راحت و سریع عملی نبودند و چاره ای نبود برای من و اندیشه ها و روشهای تربیتی من جز به محک گذاردن واقعیت در گذر زمان....
***
در اوایل تحصیلم که محمد کوچک بود، جمال اکثرا با فاطمه به مشهد می آمد ولی بعدها او نیز همراه دلنشین ما شده بود. حالت و رفتار باز و راحت فاطمه همه جا به چشم خورنده بود.
یک روز موقع برگشت ما سه نفر از تهران به مشهد با قطار من و جمال متوجه می شویم که مدتی است از فاطمه خبری نیست. کم کم به این فکر افتادیم که بدنبال او برویم. کوپه ها را پشت سر گذاشتیم و از این واگن به آن واگن. متعجب بودیم که این دختر شیطون در این قطار درندشت به کجا رفته؟!!
بلاخره بعد از حدود 150 تا 200 متری در چند واگن آن طرفتر صدای این بلبل زبون را از فاصله ای شنیدیم. آرام و بی صدا پیش رفتیم. چندین سرباز در یک کوپه ای او را روی میز کناری پنجره قطار نشانده بودند و با شور و علاقه او را به سوال و جواب کشانده بودند.
بله! باز فاطمه دلبری می کرد:
« آخه می دونید چیه؟ مامان من داره در مشهد دکتری می خونه، بابام هم سردبیر مجله است. یک برادر هم دارم به اسم محمد و.......»
من و جمال به زور جلوی خنده مان را گرفتیم تا شاید این دختر خودسر دفعه دیگر ما را هم از الواطی ها و تللری پللری‌هایش با خبر کند هر چند در دل واقعا به وجود او افتخار می کردیم.
***
یک روز عـصر فاطمه بعد از 3-2 ساعتی بازی با بچه ها در کوچـه به خانه برمی گردد و از من می پرسد:« مامان! اجازه میدی من برم خونه مهسا تا باز باهم بازی کنیم؟»
ـ اگر از من می پرسی که آنجا بروی من موافق نیستم. فکر نمی کنی دیگر بازی بس باشه. دیر وقت هم هست. به محمد هم بگو، بیاد خانه، ولی این نظر منه، حالا خود دانی! هرکاری دوست داری بکن!»
فاطمه کمی مردد و مشکوک به من نگاه کرد، بعد بدون هیچ کلامی در را بست و از خانه خارج شد. بله! از خانم خوشگله خبری نبود.
ایشان با تصمیم خودشان راحت خانه مهسا رفته بودند!! دو سه ساعت بعد وقتی فاطمه سیر از بازی با مهسا شده بود، به خانه برمی گردد. لحظاتی دم در ایستاده و با دودلی و نگرانی و ترس از دعوا به من نگاه می کرد.
ـ عسلم بیا تو! و راحت باش! خیلی ازت خوشم آمده.
ـ چرا؟ یعنی تو نمی خوای دعوام کنی که من به حرفت گوش ندادم.
ـ درست برعکس خیلی هم خوشم آمد. چون تو نظر من را شنیدی ولی آن کاری را کردی که دلت خواست. آفرین! همیشه همینطور باش. حرفهای دیگران را بشنو ولی خودت تصمیم بگیر! بیا حالا با آن لبهای شیرین ات یک بوس بده به من!
نمونه این رفتار هم را از محمد در سن سه سالگی اش به یاد دارم.
روزی می خواستیم همه باهم بعد از مدتها به رستوران برویم. بعد از اینكه همه حاضر شدن یک دفعه محمد گفت که دوست ندارد بیاد. هرچه خواستیم او را قانع کنیم نشد که نشد. او تصمیمش را گرفته بود که خونه بماند.
بابا بزرگش خواست دعوایش کند که بچه تو باید بیائی و من گفتم: « خوب بگذاریم محمد خانه بماند. ما خودمان می رویم.» در برابر اعتراض پدر جمال هم که این بچه خردسال را چطور تنها می گذاری زود گفتم: « ببینید محمد پسر عاقلی است و راحت هم در خانه می تواند بماند. محمد تو اینو می خواستی. نه؟ خوب بمون خونه!» جالب تر از رفتار محمد برخورد جمال بود، او با دقت اتفاقات را زیر نظر داشت و پس از تمام شدن گفتگوها جمال گفت: « خداحافظ محمد جان !» و رفت بیرون ....
من خانه را از همه جنبه مثل بستن کپسول گاز و غیره چک کردم و در را بستیم و رفتیم. بعد از ساعتی که برگشتیم هر دو طرف راضی از خود بودیم.
جمال می‌گفت یكبار كه من مشهد بودم تمام خانواده برای افطار دعوت شده بودند، محمد از جمال می‌پرسد:« آنجا كه می‌خواهیم برویم كجای تهران است؟»
ـ سه راه افسریه.
ـ سه راه افسریه كجاست؟
جمال نقشه تهران را باز می‌كند و از روی نقشه سه راه افسریه را به او نشان می‌دهد.
محمد ـ خونه ما كجاست؟
جمال آن را هم نشان می‌دهد و انگشتش را روی مسیر می‌كشد از غربی‌ترین نقطه تهران تا شرقی‌ترین آن...
محمد- این همه ( راه ) می‌خوایم بریم كه شام بخوریم! من نمیام.
و باز مخالفت همه خانواده و زیر بار نرفتن های محمد.
این بار جمال درها را می‌بندد و می‌روند.
جمال می‌گفت بعد از رسیدن به مقصد آقای فانی به دلیل خستگی از مسیر طولانی بلند بلند گفت:
« معلوم شد از همه عاقل‌تر محمد بود! این همه راه برای یه آش رشته!»
در واقع این گونه حرکات فاطمه و محمد برای خود من نیز آموزش تحمل و عدم تحمیل اعتقاداتم بودند، هرچند که امثال تحمیل های مختلف از من باز کم نبودند.
یادم نمی رود که ناشی از تحجرات و بستگی های فکری ام چگونه این دخترک ناز را در کلاس اول تحت فشار قرار می دادم که الفبای فارسی را درست یاد بگیرد و در دیکته به او برای کلماتی مانند دندان که طفلک نمی توانست بنویسد چقدر اذیت می‌شد و اثرات منفی این فشار بر روی هر دوی ما بود.
یا تحمیل سحرخیز نمودن بچه ها و بیدار کردن آنها قبل از سیری کامل شان از خواب. همین فشار من متاسفانه بر روی جمال هم بود و او را که چنان اعتنایی به نماز صبح نمیکرد، بزحمت بیدارش می کردم که نماز صبح بخواند یا حتما بعد از هر نزدیکی غسل کند. مزخرفاتی که امروز هیچ اعتقادی به آنها ندارم ولی به خاطرشان عزیزانم را بسیار اذیت می کردم.
وای! چقدر تنبلی برایم امری نکوهیده و تابو بود و بر این مبنا نمی خواستم همسر و فرزندانم این خصلت منفی را دارا باشند، در حالی که تنبلی امروز به عنوان یکی از روشهای استراحت و ریلاکس سازی انسان محسوب می شود و حتی متخصصین پوست برای رفع چین و چروکهای صورت و بدن آن را توصیه می کنند.
در یکی از اشعارم به نام "امروز می خواهم تنبلی کنم" به این نکات اشاره کرده ام.
حـقا که تنـبلی امـری پسـندیده و عـالی است! اما تا به ایـن حـقایق واقـف گردم، خـودم و اطـرافـیانم می بایستی قربانی این اعتقادات و افکار پوسیده می شدیم.
نمونه دیگرآن اصرار بی جای من در تربیت و با ادب بودن بچه ها بود. عدم بکار بردن حرفهای رکیک و فحش و ناسزا یا انواع دیگر تربیتهای حک شده در وجودمان. اولین باری که کلمه کُس خُل یا کُوس خور را در حین دعوای محمد با پسری در کوچه از او شنیدم کم مانده بود سکته کنم. آخ که چقدر برایم دردناک بود و آنچنان دادی بر سر این چاوکم کشیدم که نزدیک بود او قالب تهی کند.
« محــــــمد! این چه حرفی بود که تو زدی؟ از کجا اینـو یاد گرفتی بی تربیت؟»
یا اصرار من در عدم استفاده از تنقلاتی مانند آدامس و شکلات و امثالهم.
آنقدر این فشارها غیرمستقیم بر بچه ها زیاد شده بودند، که یک روز در خیابان صحنه ای مانند شوک الکتریکی مرا بخود آورد.
در حین آمدن به خانه در کوچه یک دفعه متوجه شدم که محمد از روی زمین آدامس جویده شده ای را برداشت و در دهانـش گذاشت! چی؟!!!
کلمـات شـاید عـاجز از نمـایش حـالت من در آن لحـظه باشـند. چشـمانم می خواستند از حدقه درآیند.
من برای این بچه هایم آدامس نمی‌خرم، اجازه آدامس جویدن نمی دهم. حالا در برابر چشمان خودم محمد آدامس جویده کثافت را از روی زمین بر می دارد و می خورد...
نه!نه! نمی توانم باور کنم دلم می‌خواست دستم را توی دهن محمد کنم و از دهانش آن کثافت را بیرون بیاورم. اما فشار شوک در جایم خشکم کرده بود و تنها فریادی از من به گوش رسید "محــــــــــمد!"
آخ! آخ! آخ! می خواستم خودم را بزنم. از خودم متنفر شده بودم. آن از ماجرای فاطمه و شنیدن نوار موسیقی و دروغش با دیدن من که قرآن بود و این از محمد که آدامس جویده شده کثافت را از روی زمین برمی دارد و می خورد. محمد و فاطمه مقصر نبودند. این دو صحنه و نمونه های دیگر نشانگر بارز ضعفهای تربیتی من بر روی آنها بودند.
بعد از آن بود که من برای آنها آدامس خریدم و اعتراضی دیگر به خریدهای آنها نمی کردم.
و چه جای خوشحالی که آنها حداقل در رابطه با نوع غذا خوردن آزادی کامل داشتند. محمد میوه خیلی دوست داشت و گاهی حتی به جای غذا میوه می خورد.
من از این بابت اصراری در تحمیل نوع غذا و چگونگی رعایت آداب بر آنها نداشتم. هر وقت دوست داشتند غذا می خوردند، خودشان غذا می کشیدند و خودشان می خوردند و کاملا راحت بودند.
چقدر برایشان نمایش اجرا میکردم که مثلا اسراف نکنند. مثلا برنج می شدم و باهاشون حرف میزدم:
« آخه ببینم شما بچه ها! نمی دونید چقدربرای من برنج این دهقان زحمت کشیده، من را در شالیزارها تا به زانو در آب کاشته‌اند، درو کرده اند، پاک کرده اند، از سبوس هایم جدا کرده اند، دودم داده اند، به بازار برده اند، زیر آفتاب و باران مرا به مشتریان فروختند، بعد مامانی مرا شسته و پاک کرده و ساعتها رویم زحـمت کشـیده که برای فاطمه و محمد خوشـمزه شـوم، حالا به همین راحـتی منـو نمی خورید و می اندازید دور؟ آخه چرا؟ مگر منو دوست ندارید بخورید برم توی شکمتان و شما را قوی کنم؟ خوب دوست ندارید بدرفتاری با من نکنید! خوب من هم بلاخره احساس دارم....»
هرچند که این نمایشهای من برایشان خنده دار و عجیب بودند ولی سراپا گوش می شدند و گاه خود نیز مشتاقانه وارد بازی می شدند.
امروز من در تربیت کودک دیدگاه بسیار بازتری نسبت به گذشـته دارم. یکی از اشعارم "اسـمم را نمی خواهم بگویم"، اشاره به این نکات تربیتی در فرزندان دارد که چگونه تحت عنوان ادب و تربیت، فرزندان مان را از فردیت خودشان خارج می سازیم.
ناگفته نماند که علیرغم اشتباهاتم در مجموع برخوردهای من نسبت به روش تربیت دیگران از جمله جاری و خواهرشوهرم زهرا بسیار متفاوت بودند و تکیه کلام جمال هم همواره امید بخش روشهای من « زینب! بچه ما یک راننده خوشبخت بشود بهتر از اینست که یک دکتر بدبخت شود.»
این تجارب با بچه ها نیز خود مرا آموزش می داد ،بطوریکه من در برخورد با محمد موفق تر از فاطمه بودم . بویژه در رابطه با پیشبرد امور تحصیلی شان.
در اولین روزی که محمد می خواست به مدرسه رود، با تمام تشریفاتی که برایش تدارک دیده بودیم، یکدفعه آقا میل شان نمی کشد به مدرسه برود.
- محی! سرویس مدرسه دم در است، بیا برو سوار شو، ببین محمد حسین هم حاضره.
- نه! من امروز می‌خوام خونه بمونم. اصلا چرا باید مدرسه برم؟ کی گفته؟
- خوب می خوای چی کار کنی خونه بمونی؟ ببین همه بچه ها چه قشنگ میرن مدرسه، بیا برو پسر نازم!
- گفتم که نه! همه بچه ها دوست دارن برن ولی من نمی رم. می خوام بازی یا هر کار دیگری که دلم خواست بکنم.
توی دلم گفتم:« بر مصب ات لعنت بچه!» اما چی کار می توانستم بکنم؟ نتیجه تربیت خودم بود. من می گفتم بگذار آزاد باشند و هرکاری که دوست دارند بکنند.
- خوب، محی! نرو، هرجور دوست داری ولی اگر بعداً از من پرسیدند که چرا محمد نیامده میگم دلش نمی خواست و خودت باید جوابشون را بدی!
- حالا بذار ببینیم که اصلا می خوام برم مدرسه یا نه.
آی زکی! روتو برم بشر! و ایشان!! تمام روز در محیط آرام، بدون بچه های دیگر به بازی و تفریح خود مشغول شدند!!
بله! آقا روز دوم هم مدرسه نمی خواست برود.
خدایا عجب گیری کردم حالا چه جوری قانعش کنم.
- محی! ببین! نمیخوای مدرسه را ببینی؟ آنجا کلی با بچه های جدید آشنا میشی، دنیای جدیدی می بینی و ......
گاهی هم از حرصم می گفتم: « اصلا هر کاری دوست داری بکن، بلاخره این مملکت به سپور و عمله هم نیاز داره برو بشین سر بازی و تفریح ات و....» محمد بی اعتنا به دیگر بچه ها دو روز سیر بازی کرد. گاهی میرفت و می آمد و یواشکی عکس العمل های من را زیر نظر می‌گرفت. من هم حسابی حرص می خوردم ولی چیزی نمی گفتم.
بلاخره روز سوم این پرروی عزیز ما از موضع بالا ابروئی به بالا انداخته و می گوید:
« آره، بد نیست من امروز برم مدرسه یک سری بزنم. می خوام ببینم اونجا چه خبره »
و همان شد که محمد در مدرسه واقعا یک بچه نابغه گردید.
ما هیچ وقت به او در درسش کمکی نکردیم و تا زمانی که من از جمال جدا می شدم من از این بچه حتی بندرت نمره نوزده یادم می آمد.
عجیب او در تمام اموراتش مستقل و موفق بود.
یک روز در خانه مشغول کارهای خودم بودم که فاطمه و محمد با ناراحتی از بیرون پیش من آمدند و گفتند:« مامان! عمو سلیم برای محسن و میثم دو تا دوچرخه خریده، آنها هم نمی‌ذارند که بهشون دست بزنیم. ما هم می خواهیم دوچرخه داشته باشیم. آخر چرا آنها خیلی چیزها داشته باشند ما نه؟»
آنقدر ناراحت شده بودند که نمی دانستم برایشان چکار کنم.
- بچه ها بنشینید یک لحظه ببینم چکار می توانم بکنم. می دانم خیلی ناراحتید ولی بگذارید ببینم چه فکری می توانم بکنم. چند دقیقه ای فرصت به من بدهید.
دوچرخه یک اسباب بازی معمولی نبود. آن را یک وسیله نه صرفا سرگرم کننده برای آنها می دیدم بلکه ضروری برای بالا بردن تحرکشان، برای فزونی نشاط و شادی و تامین تفریحات سالمشان و شاید نیز تحقیق آرزوهای نهفته درونی خودم در آنها و اینکه نیز با داشتن آن خود را در برابر محسن و میثم فقیر و ناتوان نبینند.
یا خرد کمکم کن! چگونه باید هزینه اش را تامین کنم؟
خرید دو دوچرخه خوب برای هر دو آسان و راحت نبود ولی باید همان لحظه این عقده بچه ها را برطرف می کردم و با وعده و وعیدهای الکی بیشتر زجرشان نمی دادم.
آخ یاری ام نما! از کجا؟ از کجا؟
یکدفعه مثل ایکـیـوسان باهوش در کارتونها فکری به ذهنم رسید و خیره به دستبند زنجیر طلای دست راستم شدم. آه! آن هم هدیه ای بود از مادرم. بعد از آزادی‌ام از زندان یکبار خودش به دستم کرده بود. می دانست من اهل طلا و جواهر نیستم ولی با این جمله "زینب! دختر عزیزم نمی دونی چقدر طلا برای زن خوبه؟ این هم یک زنجیر ساده است. ببین چقدر قشنگه و بهت میاد! آفرین بذار در دستت کنم" مرا راضی کرده بود.
ـ خوب، بچه ها بروید زود حاضر شوید. امروز برای هردوتان دوچرخه می خرم. زود باشید. مگر من می‌ذارم که شما ناراحت بشید دلبرهای من! ولی تا بابا بیاید باید هر دوتان دوچرخه سواری یاد گرفته باشید، طوری که بابا از تعجب شاخ دربیاره، موافقید؟
فاطمه و محمد با خوشحالی بغلم پریدند:« قول میدیم مامان! قول میدیم»
دستبند طلا را در جواهرفروشی به قیمت 17500 تومان فروختم و از آنجا فوری به خیابان امیریه محل دوچرخه فروشی ها رفتیم. بعد از این کلی اینجا و آنجا را دیدن بلاخره با انتخاب خودشان دوتا دوچرخه خیلی قشنگ و سیاه رنگ در دو اندازه متفاوت به قیمت 17000 تومان خریداری کردیم و سوار بر یک تاکسی بار که به 500 تومان راضی شده بود به خانه برگشتیم.
وای، وای، که بچه ها دیگر نمی دانستند از خوشحالی چکار کنند. حالا دیگه نوبت آنها بود که کمی به بچه های دیگر پز بدهند. جای نصیحت هم نبود. در واقع اینطوری حداقل کمی آرام می شدند.
ـ بچه ها الان برمی گردم. حاضر شوید که بهتان دوچرخه سواری یاد بدم.
و چه کیفی می کردم همراه با عرق ریختن های زیادم در دویدن همراه دوچرخه های آنها. کمتر از دوساعت کافی بوده برای این دو بچه پرشور که مثل فرفره با دوچرخه از اینور کوچه به آنور برانند.
به جمال زنگ زدم زودتر بیاید که بچه ها برایش یک سورپریز دارند.
چشمان جمال از شعف و شادی می خندیدند وقتی فاطمه و محمد سوار بر دوچرخه فرز و شتابان جلوی بابا نمایش می دادند و برای من جوابی نداشت جز بی کلام در آغوش کشیدنم و بی پروا در خیابان غرق بوسه کردنم.
***
محمد را همه جا مرد خودم می نامیدم. در تاکسی یا در خرید از جایی از او می خواستم که پاسخگوی مردم باشد. مسیرهای مورد نظرم را بگوید، پول تاکسی را بپردازد یا در خرید لوازم و غیره و چه کیفی می کرد جانکم محمد،وقتی من به فروشنده یا راننده می گفتم:
« آقا لطفا از ایشان بپرسید یا با ایشان حساب کنید»
چند سال بعد که ارتباطم با خانواده ام تا اندازه ای برقرار شده بود، پدرم امکان استفاده از اتومبیل خانه را در اختیارم گذاشته بود. طبیعی، که این امکان خوبی برای من در گسترش برنامه های فرهنگی و آموزشی و پیشبرد اهدافم بویژه با بچه ها شده بود. تمام فوت و فن رانندگی را به آنها یاد داده بودم و به نوبت کنار من می نشستند و دنده عوض می کردند، البته غیر از دنده عقب!
ـ دنده1!حالا دنده 2! حالا 3! حالا 4! غر نزن محی! حواس فاطمه را پرت نکن. الان نوبت تو هم میشه و میای آنقدر دنده عوض می کنی که خسته بشی دیگه!
فاطمه همان مدرسه ای می رفت که محسن و میثم به آنجا می رفتند. با این تفاوت که یک هفته دخترها صبحی بودند و یک هفته پسرها. این مدرسه در فاصله شاید 700 متری خانه ما بود. ناهید جاری من تا چندین سال هر روز این دو پسر را به مدرسه می رساند و آنها را پس از تعطیل شدن به خانه می آورد، درست برعکس من.
من از همان روز اول که فاطمه خواست به مدرسه برود، مسیر خانه به مدرسه را به او یاد دادم، که خودش بدون من برود و برگردد. او هم خیلی راحت و آسوده قبول کرد. این برای فاطمه که تنها به اینجا و آنجا می رفت ،یک کار بسیار ساده ای بود.
من مواقعی به دنبال او می رفتم که از نظر عاطـفی و روحـی این نیاز در او برجسـته می شد و او می گفت:« مامان امروز بیا دنبالم که ترا با دوستانم آشنا کنم یا با هم برگردیم و... » و امثالهم نه از این جنبه که فاطمه کوچک است و ناتوان و ناقادر به این رفت و آمد و می‌دیدم چگونه محسن و میثم که یکی همسن فاطمه و دیگری دوسال بزرگتر از او بود، به این دختر کوچکتر و کم جثه‌تر از خودشان غبطه می خوردند.
در یکی از این روزها که من بدنبال فاطمه رفته بودم، چند نفر از دوستانش پرسیدند که من آیا مادر فاطمه هستم؟ من جواب دادم:
« بله من مادر فاطمه هستم اما نه مادر تنی بلکه همان به اصطلاح نامادری. فاطمه اگر دوست داشت، می تواند برایتان توضیح بدهد. فاطمه نظر تو چیه؟»
فاطمه کمی خودش را عقب کشید و سکوت کرد و کمی خجالت از این حقیقت، ولی میدانستم که با صحبت و گفتگو، این امر برای او و هم کلاسی هایش کم کم حل می شود.
- فاطمه عزیزم! راحت بگو به دیگران که من نامادری ات هستم. لازم نیست که چیزی را در دلت نگه داری، خوشگلم این جای خجالت نداره. تازه هر کی مسخره ات کرد، به آنها پز بده و بگو من دو تا مامان دارم و شما یکی. اگر هم من را دوست داری، بگو به آنها که نامادری ات را دوست داری. بگو عزیزم! هر چه در دلت هست، ما کاری نکردیم که لازم به پنهان کردن آن پیش دیگران باشیم.
و چه دلنشین بود برای من، گاه جواب بلند فاطمه به بچه های کوچه که او را برای داشتن نامادری مسخره میکردند :« حالا که می بینید نامادری من از همه مامانهای شما بهتره! و همه اش می‌گید کی مامانت ما را باز این ور و آن ور میبره؟»
در طی چندین سال زندگی با جمال و بچه ها به مرور این حقیقت برایم روشن تر شده بود که هم خودم و هم بچه ها را از این دوگانگی مادر بچه ها بودن بیرون آورم و این واقعا ساده نبود.
مدتها در دانشگاه تظاهر به داشتن دو فرزند می کردم و خودم را مادر آنها می خواندم و بندرت هم شنیدن کلماتی که فاطمه یا محمد به من شبیه تر هستند، برایم خوشحال کننده می شد. اما انبوه واکنشهای تعجب و حیرت آور دیگران در رویارویی با این امر بسیار بسیار بیشتر از قبول و تایید آن بودند.
در درونم غوغایی بود و در پیستون فشار نهاده شده. اما بروز نمی دادم و تظاهر به مادری می کردم. شاید ناشی از نیاز نهفته در من در مادر بودن و فرزند داشتن و نیاز به خانواده....
اما آنچه در وجود این زینب، در غلیان و جوشش بود اصیل تر از نیازهای خانوادگی بودند. برای همین دوگانگی، ناامنی، تناقض همراهان همیشگی این خانواده کوچک ما شده بودند.

زیبا ناوک

0 دیدگاه:

Post a Comment

رهنمودهای زیبا ناوک

تماس با زیبا ناوک

zibanawak1@gmail.com 00491795737383

فیسبوک

آمار بازدیدکننده ها