ص 319- 312 کتاب زینب
یک روز مریم دوستم با پسر کوچک 2-1.5 ساله اش پیش من آمدند. مریم خسته بود. به او پیشنهاد کردم که کمی استراحت کند و من علی کوچولو با هم برای خرید و گردش بیرون برویم. با توجه به شناختی که او از روش تربیتی و برخورد من با بچه ها داشت، پرسید:
« زینب! بذار پس لباسهای کهنه اش را بپوشانم. با اجازه هائی که تو به بچه ها میدی باید از خیر این لباس نوی علی بگذرم.»
- آره بهتره عوضش کنی!
من و علی کوچولو بیرون آمدیم. او تاتی تاتی کنان پشت سر من می آمد. از چند متری او را می پائیدم. 200 قدمی دور نشده بودیم که متوجه شدم علی خودش را روی خاک های دم جوب انداخته و توی گرد و خاک و آشغال و خرده برگ وول می خورد.
- علی جانم! دوست داری خاکی بشی؟
(با زبان شیرین خودش)- آلـلـلـلـله! دووت دالم!
- پس دوست داری من حرفی ندارم. من هم وامی ایستم هر وقت از بازی سیر شدی، بگو!
ولی مگر علی کوچولو از این کار سیر می شد.
او دیوانه وار از خوشـحالی و شـادی جیـغ می کشید و روی خاک ها و آشغال ها غلت می زد و وقتی مخالفت من را نمی دید بیشتر و بیشتر غلت می خورد و کیف می کرد و کیف!
صورتش، موهایش، لباسهایش همه خاکی و کثیف شده بودند. من هم راحت به درخت کناری تکیه دادم و آرام و ساکت تماشایش می کردم و گاه می خندیدم.
علی از شدت شور و شعف دست و پا می زد و جیغ های شادی می کشید.
من وقتی دیدم این آقا کوچولو خیال دست کشیدن از آن خاک بازی ندارد به راهم ادامه دادم. علی تا متوجه شد که من او را تنها گذاشتم سریع برخاست و همان طور خاک آلود پشت سرم راه افتاد. همه به او نگاه می کردند. دست او را نمی گرفتم و می خواستم که هرجائی که دوست دارد برود. او هم پرروتر از من بی اعتنا به همه خودش می رفت و می رفت و آنگاه تغییر جهت می داد که از فاصله ای من را می دید و چون می خواست با من باشد بسویم می آمد.
رهگذران با تعجب نگاهمان می کردند و شاید در دلشان به این مادر بی نزاکت!! بد و بیراه می گفتند که بچه اش را اینقدر کثیف و نامرتب به خیابان آورده است.
به خیابان اصلی رسیدیم. با خودم گفتم " آیا ممکن است که او ناگهان به سمت اتومبیل ها خیز بردارد و...؟" ولی نخواستم به ترس از این امر فکر کنم.
- خانم! دست بچه ات را بگیر! ممکنه زیر ماشین بره!
- من نمی خوام دست او را بگیرم. او هر وقت خواست می تواند دست من را بگیرد. فعلا که می بینید که این آقا کوچولو خودش را تواناتر از من می بیند. نگران زیر ماشین رفتن او هم نباشید. این ترسها و نگرانی شماهاست که حوادث وحشتناک را می آفرینند وگرنه در طبیعت هیچ واقعه دهشتناک و ترسناکی وجود ندارد.
من این حرفها را می زدم ولی در ته ته دل خودم هم ترس وجود داشت. ترس از تمامی آنچه به من تحت عنوان ترس آموخته بودند، لذا با نگرانی و اضطراب در فاصله ای از علی تماشاگر او شده بودم. او کمی به خیابان و اتومبیل ها نگاه کرد و باز به سویم آمد.
وارد نانوائی سنگکی شدیم تا نانی بگیرم. بین نانوای فروشنده و مشتریان یک میله چوبی درازی بود که مانعی برای ورود آنها به قسمت نان پزی بود.
علی کوچولو بی اعتنا از زیر آن چوب گذشت و به سمت تنور رفت. من با خونسردی ناظر او شده بودم.
داد و هوار نانوا بلند شد:« خانم! خانم! جلوی بچه تان را بگیرید!»
- فعلا که اتفاقی نیافتاده بگذارید کنجکاوی او برطرف شود. من جلوی او را نمی گیرم. او هرجائی که دوست داشت می تواند برود. اگر مزاحم شماست خودتان جلویش را بگیرید!
(بعضی از مشتریان)- یعنی چه خانم؟ بچه بره خودش را بسوزونه؟ این دیگه چه منطق و تربیتی است؟
- ببینید! من قصد متقاعد کردن شما را ندارم. شما هم لطف کنید به من نصیحت نکنید! از این حرف ا و نصایح گوش های همه ما و مادر علی هم پر است. من که جلوی شما را نگرفتم، هر حرفی دوست دارید شما می توانید به علی کوچولو بزنید ولی من می خواهم که او حداقل از طرف من احساس مانعی نکند و یک بار هم شده مزه آزادی مطلق را بچشد، حتی برای زمان کوتاهی. این در خاطره ذهنی او مانده و حک خواهد شد و تمامی این ذهنیت های حکاکی شده در ذهن آینده ها را می سازند.
آن نانوا با حوصله و صبر علی کوچولو را به سمت بیرون راهنمائی کرد و او هم کمی بعد پیش من آمد و ما هر دو راهی خانه شدیم.
علی آنقدر شاد و شنگول راه می رفت که تو گوئی از او خوشبخت تر باز هم خود اوست و من هم چه با غرور بدنبالش!
50 متری به خانه نمانده بود که یک موتورسواری جلویم ترمز کرد و باصدای لرزان و هیجان زده گفت:« خانم! خانم! سسسلاااام! میشه، میشه چند دقیقه ای با شما صحبت کنم؟ خواهش می کنم! خواهش»
- سلام! حتما که میتوانید! اصلا نیازی به خواهش نیست! راحت صحبت تان را بفرمائید!
- وای! وای! آنقدر هیجان زده ام که نمی دونم از کجا شروع کنم؟ خانم من نیم ساعت، سه ربعی ست که دنبال شما افتادم و محو شخصیت شما شدم و محو کارهای بی نظیرتان! من در همین کوچه عضو باشگاه ورزشی هستم و یک روز در میان برای تمرین آنجا می روم ولی امروز در آن مسیر با دیدن شما و کارهای شما با این بچه آنقدر محو شما و رفتارتان شدم که برنامه امروزم را کنسل کردم و دنبال شما راه افتادم. شما! شما! من را با این کارهایتان، برخوردهایتان، آرامش تان دیوانه کردید! من دیگر نتونستم که پا پیش نذارم. واقعا دوست دارم که با شما آشنا بشم و خیلی چیزها از شما یاد بگیرم. من، من، اسمم جواده ممکنه اسم شما را بپرسم؟
- زینب! من هم خوشحالم از آشنائی با تو جواد! و اینکه من تاثیرات قشنگ روحی، روی تو داشته ام.
- ببخشید! شما ازدواج کردید؟
- آخ! باز هم این سوال دردناک و عذاب آور! همین را برایت بگویم جواد! که من با مادربزرگم در این خانه که آنجا می بینی با هم تنها زندگی می کنیم و تو هم می تونی راحت و بدون هیچ هراسی خونه ما بیائی. می بینی؟ اونجا پلاک 13 طبقه سوم. منزل نوبری. الان هم مریم دوستم، مادر علی خونه ماست. هر وقت دوست داشتی بیا!
- می دونید زینب خانم! من مدت زمان زیادی بدنبال عرفان و شناخت شمس و مولانا بودم. می خوام حتما در این رابطه با شـما صحبتی داشته باشم. شما نمی دونید که چه دگرگونی در من ایجاد کردید؟! نمی دونم چی بگم! اجازه دارم که فردا خدمت تان برسم؟
- باشه اشکالی نداره! فردا از ساعت یک بعد از ظهر من خونه هستم. خوبه؟
- من همون ساعت خونه شما هستم. فقط...فقط...نمیدونم چی بگم...باشه بمونه برای فردا!
جواد رفت و من او را با نگاهی گرم و صمیمی بدرقه کردم و با همان ایـفوریا و خوشی بی نهایت ام ناشی از حالات بیماری مانی ام به همراه علی کوچولو به سمت خانه رفتیم.
آخ! آخ! آخ!
ای حکیم دانای روزگار! ای کارگردان هستی!
تو چه زیبا وقایع را با نظم و ترتیب خاصی به هم می پیوندی!
فردا صبح قبل از آنکه به بیمارستان بروم خانم مرندیان در خانه ما را می زند. بعد از کمی صحبت:
« زینب جان! دختر دانشجویم فاطی که حامله بود این روزها بچه اش بدنیا می آید. آره، اولین نوه من! برای سیسمونی بچه هم تقریبا هیچ کاری نکردم. کاش حـداقل می تونستم پارچه اش را تهیه کنم و خودم به کمک دختر دیگرم آنها را بـدوزیم، ولی پول همـین پارچه ها را هم ندارم. سر این خانه و تعمیرات آن خیلی قرض بالا آوردم. شوهرم هم از آن موقع که از پشت بام افتاده دیگه نمی تونه بنایی کنه. والله دیگه یک تنه نمی تونم از عهده همه این مخارج بر بیام. حالا هم مشکلم سیسمونی این بچه شده. اگر فقط چند متر پارچه می تونستم بخرم....
- حالا خانم مرندیان! زیاد خودت را ناراحت نکن! خوب شد که این حرفها را به من گفتی که با هم یک فکری بکنیم. من الان عجله دارم و باید بیمارستان برم ولی ظهر از محل کارت یک راست بیا پیش من تا ببینیم چی کار می تونیم بکنیم، باشه؟
ظهر کمی زودتر به خانه آمدم تا آماده پذیرایی از جواد دوست موتورسوار دیروزی باشم. حدود همان ساعت 1 بود که جواد در زد. او باز هیجان زده و دستپاچه به نظر می رسید. بعد از 10 دقیقه ای او خواستم که از خودش برایم بگوید.
او جوانی بود حدود 26- 25 ساله که یک مغازه بزازی در خیابان خسروی داشت و... بعد از کمی معارفه از هر دو طرف مان او به ادامه صحبت دیروز پرداخت.
- زینب خانم می خوام از این آرامشی که در وجودتان هست برایم بگوئید از اینکه راحت به دیگران اعتماد می کنید، هراسی از حوادث ناگوار ندارید! این حالت را دیروز چه در برخوردت با علی کوچولو دیدم و چه امروز در برخوردت با من، تو خیلی رها و آزادی! چطور به این نقطه رسیدی؟ من چند سالی است مطالعات عرفانی شروع کرده ام و با عشق به شمس و مولانا در پی راه حقیقتم. می دانم که این راه بسیار سختی است ولی برای رسیدن به این حقیقت شیرین حاضر به هر کاری ام.
- برخلاف عموم عرفای ما که این راه را برای خواص نه عوام و آن هم در رنج و ریاضت های فراوان می دانند من نظر دیگری دارم، هر چند سال ها این رنج و ریاضت ها را خودم متحمل شده ام ولی حاضرم دستاوردهایم را در این راه راحت و روان در اختیار دیگران قرار دهم و آن هم نه با زبان خواص و نه با کلیدها و رازهایی که طالبان آن برایش رنج و عذاب فراوانی متحمل شوند. آخر تا به کی هی تکرار طریق، تکرار مسیر و راز داری و سّر نگه داشتن؟
من حلاج را می ستایم که "انا الحق" گفت و اسرار هویدا کرد و آنهم در بین خاص و عام هر چند به قیمت گرانی و به بهای جانش! حال باید با همان جوهره کار روشی اتخاذ کنیم که خود فدا نشویم و جانمان را به مانند حلاج از دست ندهیم و این هنر بزرگی است. من به جایی رسیده ام ...
در اینجا زنگ در خانه باز به صدا درمی آید. بله! خانم مرندیان بود. بعد از سلام و علیکی کوتاه خانم مرندیان در گوشه ای می نشیند تا ناظر صحبت های ما باشد.
- خوب زینب خانم! در این راه عرفان شما چه پیامی برای من دارید؟
- بسیار راحت و ساده و صریح عشق بی معامله به تمامی ذرات هستی، باور به وحدت وجود، زندگی در حال بدون ترس از گذشته و آینده و لبیک به حق بدون تفکر. اینهاست اسرار بزرگ عرفان که ابتدا باید آنها را شناخت و باورشان کرد و بعد در لحظه لحظه زندگی به کارشان بست. برای تمرین در این مسیر آیا حاضری الان گامی برداری؟
- آره حاضرم!
- آیا توانایی این را در خودت می بینی در این لحظه به منی که نمی شناسی اعتماد کنی و به درخواستی که در این لحظه در برابر تو قرار می گیرد لبیک بگویی البته ملزم نیستی!
جواد بعد از کمی تامل گفت:« نمی دانم و نمی توانم اصلا تصور کنم که تو چه از من درخواست خواهی کرد ولی باشه بگو! سعی می کنم و با این نیت پیش می روم که جوابم آری باشد.»
- خیلی خوب! امروز صبح خانم مرندیان پیش من آمده بود و از خرید پارچه برای نوه اش که بزودی به دنیا خواهد آمد برای من می گفت. آیا تو که یک بزاز و پارچه فروشی حاضری هرچه خانم مرندیان الان درخواست کند بدون فکر به مقدار و جنس و قیمت آنها برآورده کنی؟!
خانم مرندیان سراپا گوش و چشمانش گرد شده بود.
جواد لحظاتی به او و من نگاهی کرد و.... گفت:« آررره! (بعد رو به خانم مرندیان) خانم مرندیان! شما بفرمائید که چه پارچه هائی و چقدر و چه رنگ هایی می خواهید. هر چه دوست دارید. بگوئید تا من برایتان تهیه کنم!»
خانم مرندیان با حیرت و ناباوری به من گفت : « آخه زینب خانم؟!»
- خانم مرندیان راحت و بی ملاحظه به سوال جواد جواب بده و به هیچ چیز دیگری فکر نکن! خواهش می کنم!
او کمی به فکر فرو رفت و بعد:« خب، من پارچه برای سیسمونی بچه می خوام.»
جواد- خوب بذارید به عهده من که خودم بهترین پارچه را برای شما انتخاب کنم! فقط بفرمائید چند متر می خواهید و چه رنگ هایی؟
- 2 متر رنگ سفید 2 متر صورتی ، 2متر آبی روشن جمعا 6 متر کافی است.
- خب چیز دیگری لازم ندارید؟
- نه مرسی! اینها کافی هستند ولی میشه بگید که حدودا قیمت آنها چند می شوند. می دونم که جنس خوب متری کمتر از 1000 تومان نیست.
- شما خانم مرندیان به قیمت اش دیگه فکر نکنید. آنها هدیه اند از طرف من به شما! اگر اینجا می مانید من الان با موتورم برم مغازه و با این پارچه ها برگردم.
جواد بسرعت رفت و بعد از نیم ساعتی با یک بسته کادوپیچی شده و با یک شاخه گل روی آن برگشت.
خانم مـرندیان پارچـه ها را یکی پـس از دیـگری باز و تا می کرد و با شـادی و هیـجان می گفت:« وای خدای من! این یک معجزه است. در این شرایط، این پارچه ها بهترین هدیه برای من هستند. باورم نمیشه! الهی پسر هر آرزوئی داری به آن برسی»
من رو به جواد:« من دیگر پیامی بیش از این برای تو ندارم. این کار متعلق به امروز و این لحظه و حال تو بود. اینکه تو در لحظات و احوال دیگر چه تصمیمات دیگری در این سیر بگیری بستگی به خودت و مقتضای آن حال دارد. غرق کتب و احادیث و فراگیری عرفان از مکاتب نشو که گر در خانه کس است یک حرف بس است و حرفی که جان داشته باشد و از بطن عمل و واقعیت عینی برخاسته باشد قطعا بر دل خواهد نشست. من امروز گران بهاترین آموخته های خود را در راز رهایی و رستگی به تو هدیه کردم. امید که بر دل و جانت نشسته باشد!»
جواد رفت و من دیگر او را ندیدم یک سال بعد با آدرس قدیمی که از مغازه او داشتم بدنبالش رفتم و از تک تک مغازه داران از او جویا شدم. بلاخره مغازه او را یافتم ولی خود او را نه! ولی رفیق او محمود را که بعد از شنیدن ماجرای من و جـواد و کار بزرگ او، تمایـل به عـرفان و نیز ارتبـاط با مـن نشان می دهد. من هم در همان روز این پسر خوش تیپ را به محله زن بیوه ها می برم.
محمود آنقدر گیج و منگ من شده بود که انگار روح دیده بود.
در طی مسیر به محله زن بیوه ها به او می گویم:« اولین قدم در عرفان گذر از ملاک های مادی و سطحی رایج در جامعه است. ابتدا به این بیندیش که آیا بطور مثال در ارتباط با زن بیوه ای از این محله فقیرنشین طاقت بی آبرویی و رسوایی را داری و قادر به دفاع علنی از آنچه می کنی هستی که توفیق در همین دو راه تو را به مقام شیخ صنعان خواهد رساند.»
و در مسیر برگشت از آن محله هم از ماشین شیک محمود برای حمل دوچرخه ای که برای پسر 8 ساله آقای داودیان خریده بودم استفاده می کنم با توضیح علت خرید آن دوچرخه برای آن پسر که درس دوم عرفان من برای محمود بود.
آقای داودیان از آنجائی که پسر کوچکش علی اصلا درس خوان نبود. برای او شرط و شروط گذاشته بود که اگر او خرداد ماه آخر سال قبول بشود برایش دوچرخه خواهد خرید.
این پسر آنقدر در حسرت این دوچرخه مانده بود که همین عامل مضاف بر فشارهای دیگر او شده بود.
مدتی که من رفت و آمد به خانه آنها داشتم شاهد این نوع رفتارهای معامله گرانه آقای داودیان با اثرات تخریبی اش روی علی بودم، تا جایی که یک روز دیدم حرف و گفتگو دیگر روی آقای داودیان اثر ندارد، خودم تصمیم به خرید دوچرخه برای علی گرفتم و چه خوب که امروز توانستم با تو این دوچرخه را به او برسانم و به او بگویم" بیا علی! این هم آن دوچرخه ای که آرزویش را داشتی! حالا اگر دوست داری درس بخون اگر هم دوست نداری نخون!"
درس دوم عرفان من برای تو هم محمود همین عدم معامله گری و نفی شرط و شروط و نشان دادن کراهت جایزه و تنبیه است که در نهایت خود تخریب انسانها ببارآورنده است.
محمود را هم مثل جواد بیش از دو بار ندیدم و دیدارهای کوتاه ما با هم خاطره ای خوش و به یاد ماندنی برای هر سه ما شد.
زیبا ناوک
« زینب! بذار پس لباسهای کهنه اش را بپوشانم. با اجازه هائی که تو به بچه ها میدی باید از خیر این لباس نوی علی بگذرم.»
- آره بهتره عوضش کنی!
من و علی کوچولو بیرون آمدیم. او تاتی تاتی کنان پشت سر من می آمد. از چند متری او را می پائیدم. 200 قدمی دور نشده بودیم که متوجه شدم علی خودش را روی خاک های دم جوب انداخته و توی گرد و خاک و آشغال و خرده برگ وول می خورد.
- علی جانم! دوست داری خاکی بشی؟
(با زبان شیرین خودش)- آلـلـلـلـله! دووت دالم!
- پس دوست داری من حرفی ندارم. من هم وامی ایستم هر وقت از بازی سیر شدی، بگو!
ولی مگر علی کوچولو از این کار سیر می شد.
او دیوانه وار از خوشـحالی و شـادی جیـغ می کشید و روی خاک ها و آشغال ها غلت می زد و وقتی مخالفت من را نمی دید بیشتر و بیشتر غلت می خورد و کیف می کرد و کیف!
صورتش، موهایش، لباسهایش همه خاکی و کثیف شده بودند. من هم راحت به درخت کناری تکیه دادم و آرام و ساکت تماشایش می کردم و گاه می خندیدم.
علی از شدت شور و شعف دست و پا می زد و جیغ های شادی می کشید.
من وقتی دیدم این آقا کوچولو خیال دست کشیدن از آن خاک بازی ندارد به راهم ادامه دادم. علی تا متوجه شد که من او را تنها گذاشتم سریع برخاست و همان طور خاک آلود پشت سرم راه افتاد. همه به او نگاه می کردند. دست او را نمی گرفتم و می خواستم که هرجائی که دوست دارد برود. او هم پرروتر از من بی اعتنا به همه خودش می رفت و می رفت و آنگاه تغییر جهت می داد که از فاصله ای من را می دید و چون می خواست با من باشد بسویم می آمد.
رهگذران با تعجب نگاهمان می کردند و شاید در دلشان به این مادر بی نزاکت!! بد و بیراه می گفتند که بچه اش را اینقدر کثیف و نامرتب به خیابان آورده است.
به خیابان اصلی رسیدیم. با خودم گفتم " آیا ممکن است که او ناگهان به سمت اتومبیل ها خیز بردارد و...؟" ولی نخواستم به ترس از این امر فکر کنم.
- خانم! دست بچه ات را بگیر! ممکنه زیر ماشین بره!
- من نمی خوام دست او را بگیرم. او هر وقت خواست می تواند دست من را بگیرد. فعلا که می بینید که این آقا کوچولو خودش را تواناتر از من می بیند. نگران زیر ماشین رفتن او هم نباشید. این ترسها و نگرانی شماهاست که حوادث وحشتناک را می آفرینند وگرنه در طبیعت هیچ واقعه دهشتناک و ترسناکی وجود ندارد.
من این حرفها را می زدم ولی در ته ته دل خودم هم ترس وجود داشت. ترس از تمامی آنچه به من تحت عنوان ترس آموخته بودند، لذا با نگرانی و اضطراب در فاصله ای از علی تماشاگر او شده بودم. او کمی به خیابان و اتومبیل ها نگاه کرد و باز به سویم آمد.
وارد نانوائی سنگکی شدیم تا نانی بگیرم. بین نانوای فروشنده و مشتریان یک میله چوبی درازی بود که مانعی برای ورود آنها به قسمت نان پزی بود.
علی کوچولو بی اعتنا از زیر آن چوب گذشت و به سمت تنور رفت. من با خونسردی ناظر او شده بودم.
داد و هوار نانوا بلند شد:« خانم! خانم! جلوی بچه تان را بگیرید!»
- فعلا که اتفاقی نیافتاده بگذارید کنجکاوی او برطرف شود. من جلوی او را نمی گیرم. او هرجائی که دوست داشت می تواند برود. اگر مزاحم شماست خودتان جلویش را بگیرید!
(بعضی از مشتریان)- یعنی چه خانم؟ بچه بره خودش را بسوزونه؟ این دیگه چه منطق و تربیتی است؟
- ببینید! من قصد متقاعد کردن شما را ندارم. شما هم لطف کنید به من نصیحت نکنید! از این حرف ا و نصایح گوش های همه ما و مادر علی هم پر است. من که جلوی شما را نگرفتم، هر حرفی دوست دارید شما می توانید به علی کوچولو بزنید ولی من می خواهم که او حداقل از طرف من احساس مانعی نکند و یک بار هم شده مزه آزادی مطلق را بچشد، حتی برای زمان کوتاهی. این در خاطره ذهنی او مانده و حک خواهد شد و تمامی این ذهنیت های حکاکی شده در ذهن آینده ها را می سازند.
آن نانوا با حوصله و صبر علی کوچولو را به سمت بیرون راهنمائی کرد و او هم کمی بعد پیش من آمد و ما هر دو راهی خانه شدیم.
علی آنقدر شاد و شنگول راه می رفت که تو گوئی از او خوشبخت تر باز هم خود اوست و من هم چه با غرور بدنبالش!
50 متری به خانه نمانده بود که یک موتورسواری جلویم ترمز کرد و باصدای لرزان و هیجان زده گفت:« خانم! خانم! سسسلاااام! میشه، میشه چند دقیقه ای با شما صحبت کنم؟ خواهش می کنم! خواهش»
- سلام! حتما که میتوانید! اصلا نیازی به خواهش نیست! راحت صحبت تان را بفرمائید!
- وای! وای! آنقدر هیجان زده ام که نمی دونم از کجا شروع کنم؟ خانم من نیم ساعت، سه ربعی ست که دنبال شما افتادم و محو شخصیت شما شدم و محو کارهای بی نظیرتان! من در همین کوچه عضو باشگاه ورزشی هستم و یک روز در میان برای تمرین آنجا می روم ولی امروز در آن مسیر با دیدن شما و کارهای شما با این بچه آنقدر محو شما و رفتارتان شدم که برنامه امروزم را کنسل کردم و دنبال شما راه افتادم. شما! شما! من را با این کارهایتان، برخوردهایتان، آرامش تان دیوانه کردید! من دیگر نتونستم که پا پیش نذارم. واقعا دوست دارم که با شما آشنا بشم و خیلی چیزها از شما یاد بگیرم. من، من، اسمم جواده ممکنه اسم شما را بپرسم؟
- زینب! من هم خوشحالم از آشنائی با تو جواد! و اینکه من تاثیرات قشنگ روحی، روی تو داشته ام.
- ببخشید! شما ازدواج کردید؟
- آخ! باز هم این سوال دردناک و عذاب آور! همین را برایت بگویم جواد! که من با مادربزرگم در این خانه که آنجا می بینی با هم تنها زندگی می کنیم و تو هم می تونی راحت و بدون هیچ هراسی خونه ما بیائی. می بینی؟ اونجا پلاک 13 طبقه سوم. منزل نوبری. الان هم مریم دوستم، مادر علی خونه ماست. هر وقت دوست داشتی بیا!
- می دونید زینب خانم! من مدت زمان زیادی بدنبال عرفان و شناخت شمس و مولانا بودم. می خوام حتما در این رابطه با شـما صحبتی داشته باشم. شما نمی دونید که چه دگرگونی در من ایجاد کردید؟! نمی دونم چی بگم! اجازه دارم که فردا خدمت تان برسم؟
- باشه اشکالی نداره! فردا از ساعت یک بعد از ظهر من خونه هستم. خوبه؟
- من همون ساعت خونه شما هستم. فقط...فقط...نمیدونم چی بگم...باشه بمونه برای فردا!
جواد رفت و من او را با نگاهی گرم و صمیمی بدرقه کردم و با همان ایـفوریا و خوشی بی نهایت ام ناشی از حالات بیماری مانی ام به همراه علی کوچولو به سمت خانه رفتیم.
آخ! آخ! آخ!
ای حکیم دانای روزگار! ای کارگردان هستی!
تو چه زیبا وقایع را با نظم و ترتیب خاصی به هم می پیوندی!
فردا صبح قبل از آنکه به بیمارستان بروم خانم مرندیان در خانه ما را می زند. بعد از کمی صحبت:
« زینب جان! دختر دانشجویم فاطی که حامله بود این روزها بچه اش بدنیا می آید. آره، اولین نوه من! برای سیسمونی بچه هم تقریبا هیچ کاری نکردم. کاش حـداقل می تونستم پارچه اش را تهیه کنم و خودم به کمک دختر دیگرم آنها را بـدوزیم، ولی پول همـین پارچه ها را هم ندارم. سر این خانه و تعمیرات آن خیلی قرض بالا آوردم. شوهرم هم از آن موقع که از پشت بام افتاده دیگه نمی تونه بنایی کنه. والله دیگه یک تنه نمی تونم از عهده همه این مخارج بر بیام. حالا هم مشکلم سیسمونی این بچه شده. اگر فقط چند متر پارچه می تونستم بخرم....
- حالا خانم مرندیان! زیاد خودت را ناراحت نکن! خوب شد که این حرفها را به من گفتی که با هم یک فکری بکنیم. من الان عجله دارم و باید بیمارستان برم ولی ظهر از محل کارت یک راست بیا پیش من تا ببینیم چی کار می تونیم بکنیم، باشه؟
ظهر کمی زودتر به خانه آمدم تا آماده پذیرایی از جواد دوست موتورسوار دیروزی باشم. حدود همان ساعت 1 بود که جواد در زد. او باز هیجان زده و دستپاچه به نظر می رسید. بعد از 10 دقیقه ای او خواستم که از خودش برایم بگوید.
او جوانی بود حدود 26- 25 ساله که یک مغازه بزازی در خیابان خسروی داشت و... بعد از کمی معارفه از هر دو طرف مان او به ادامه صحبت دیروز پرداخت.
- زینب خانم می خوام از این آرامشی که در وجودتان هست برایم بگوئید از اینکه راحت به دیگران اعتماد می کنید، هراسی از حوادث ناگوار ندارید! این حالت را دیروز چه در برخوردت با علی کوچولو دیدم و چه امروز در برخوردت با من، تو خیلی رها و آزادی! چطور به این نقطه رسیدی؟ من چند سالی است مطالعات عرفانی شروع کرده ام و با عشق به شمس و مولانا در پی راه حقیقتم. می دانم که این راه بسیار سختی است ولی برای رسیدن به این حقیقت شیرین حاضر به هر کاری ام.
- برخلاف عموم عرفای ما که این راه را برای خواص نه عوام و آن هم در رنج و ریاضت های فراوان می دانند من نظر دیگری دارم، هر چند سال ها این رنج و ریاضت ها را خودم متحمل شده ام ولی حاضرم دستاوردهایم را در این راه راحت و روان در اختیار دیگران قرار دهم و آن هم نه با زبان خواص و نه با کلیدها و رازهایی که طالبان آن برایش رنج و عذاب فراوانی متحمل شوند. آخر تا به کی هی تکرار طریق، تکرار مسیر و راز داری و سّر نگه داشتن؟
من حلاج را می ستایم که "انا الحق" گفت و اسرار هویدا کرد و آنهم در بین خاص و عام هر چند به قیمت گرانی و به بهای جانش! حال باید با همان جوهره کار روشی اتخاذ کنیم که خود فدا نشویم و جانمان را به مانند حلاج از دست ندهیم و این هنر بزرگی است. من به جایی رسیده ام ...
در اینجا زنگ در خانه باز به صدا درمی آید. بله! خانم مرندیان بود. بعد از سلام و علیکی کوتاه خانم مرندیان در گوشه ای می نشیند تا ناظر صحبت های ما باشد.
- خوب زینب خانم! در این راه عرفان شما چه پیامی برای من دارید؟
- بسیار راحت و ساده و صریح عشق بی معامله به تمامی ذرات هستی، باور به وحدت وجود، زندگی در حال بدون ترس از گذشته و آینده و لبیک به حق بدون تفکر. اینهاست اسرار بزرگ عرفان که ابتدا باید آنها را شناخت و باورشان کرد و بعد در لحظه لحظه زندگی به کارشان بست. برای تمرین در این مسیر آیا حاضری الان گامی برداری؟
- آره حاضرم!
- آیا توانایی این را در خودت می بینی در این لحظه به منی که نمی شناسی اعتماد کنی و به درخواستی که در این لحظه در برابر تو قرار می گیرد لبیک بگویی البته ملزم نیستی!
جواد بعد از کمی تامل گفت:« نمی دانم و نمی توانم اصلا تصور کنم که تو چه از من درخواست خواهی کرد ولی باشه بگو! سعی می کنم و با این نیت پیش می روم که جوابم آری باشد.»
- خیلی خوب! امروز صبح خانم مرندیان پیش من آمده بود و از خرید پارچه برای نوه اش که بزودی به دنیا خواهد آمد برای من می گفت. آیا تو که یک بزاز و پارچه فروشی حاضری هرچه خانم مرندیان الان درخواست کند بدون فکر به مقدار و جنس و قیمت آنها برآورده کنی؟!
خانم مرندیان سراپا گوش و چشمانش گرد شده بود.
جواد لحظاتی به او و من نگاهی کرد و.... گفت:« آررره! (بعد رو به خانم مرندیان) خانم مرندیان! شما بفرمائید که چه پارچه هائی و چقدر و چه رنگ هایی می خواهید. هر چه دوست دارید. بگوئید تا من برایتان تهیه کنم!»
خانم مرندیان با حیرت و ناباوری به من گفت : « آخه زینب خانم؟!»
- خانم مرندیان راحت و بی ملاحظه به سوال جواد جواب بده و به هیچ چیز دیگری فکر نکن! خواهش می کنم!
او کمی به فکر فرو رفت و بعد:« خب، من پارچه برای سیسمونی بچه می خوام.»
جواد- خوب بذارید به عهده من که خودم بهترین پارچه را برای شما انتخاب کنم! فقط بفرمائید چند متر می خواهید و چه رنگ هایی؟
- 2 متر رنگ سفید 2 متر صورتی ، 2متر آبی روشن جمعا 6 متر کافی است.
- خب چیز دیگری لازم ندارید؟
- نه مرسی! اینها کافی هستند ولی میشه بگید که حدودا قیمت آنها چند می شوند. می دونم که جنس خوب متری کمتر از 1000 تومان نیست.
- شما خانم مرندیان به قیمت اش دیگه فکر نکنید. آنها هدیه اند از طرف من به شما! اگر اینجا می مانید من الان با موتورم برم مغازه و با این پارچه ها برگردم.
جواد بسرعت رفت و بعد از نیم ساعتی با یک بسته کادوپیچی شده و با یک شاخه گل روی آن برگشت.
خانم مـرندیان پارچـه ها را یکی پـس از دیـگری باز و تا می کرد و با شـادی و هیـجان می گفت:« وای خدای من! این یک معجزه است. در این شرایط، این پارچه ها بهترین هدیه برای من هستند. باورم نمیشه! الهی پسر هر آرزوئی داری به آن برسی»
من رو به جواد:« من دیگر پیامی بیش از این برای تو ندارم. این کار متعلق به امروز و این لحظه و حال تو بود. اینکه تو در لحظات و احوال دیگر چه تصمیمات دیگری در این سیر بگیری بستگی به خودت و مقتضای آن حال دارد. غرق کتب و احادیث و فراگیری عرفان از مکاتب نشو که گر در خانه کس است یک حرف بس است و حرفی که جان داشته باشد و از بطن عمل و واقعیت عینی برخاسته باشد قطعا بر دل خواهد نشست. من امروز گران بهاترین آموخته های خود را در راز رهایی و رستگی به تو هدیه کردم. امید که بر دل و جانت نشسته باشد!»
جواد رفت و من دیگر او را ندیدم یک سال بعد با آدرس قدیمی که از مغازه او داشتم بدنبالش رفتم و از تک تک مغازه داران از او جویا شدم. بلاخره مغازه او را یافتم ولی خود او را نه! ولی رفیق او محمود را که بعد از شنیدن ماجرای من و جـواد و کار بزرگ او، تمایـل به عـرفان و نیز ارتبـاط با مـن نشان می دهد. من هم در همان روز این پسر خوش تیپ را به محله زن بیوه ها می برم.
محمود آنقدر گیج و منگ من شده بود که انگار روح دیده بود.
در طی مسیر به محله زن بیوه ها به او می گویم:« اولین قدم در عرفان گذر از ملاک های مادی و سطحی رایج در جامعه است. ابتدا به این بیندیش که آیا بطور مثال در ارتباط با زن بیوه ای از این محله فقیرنشین طاقت بی آبرویی و رسوایی را داری و قادر به دفاع علنی از آنچه می کنی هستی که توفیق در همین دو راه تو را به مقام شیخ صنعان خواهد رساند.»
و در مسیر برگشت از آن محله هم از ماشین شیک محمود برای حمل دوچرخه ای که برای پسر 8 ساله آقای داودیان خریده بودم استفاده می کنم با توضیح علت خرید آن دوچرخه برای آن پسر که درس دوم عرفان من برای محمود بود.
آقای داودیان از آنجائی که پسر کوچکش علی اصلا درس خوان نبود. برای او شرط و شروط گذاشته بود که اگر او خرداد ماه آخر سال قبول بشود برایش دوچرخه خواهد خرید.
این پسر آنقدر در حسرت این دوچرخه مانده بود که همین عامل مضاف بر فشارهای دیگر او شده بود.
مدتی که من رفت و آمد به خانه آنها داشتم شاهد این نوع رفتارهای معامله گرانه آقای داودیان با اثرات تخریبی اش روی علی بودم، تا جایی که یک روز دیدم حرف و گفتگو دیگر روی آقای داودیان اثر ندارد، خودم تصمیم به خرید دوچرخه برای علی گرفتم و چه خوب که امروز توانستم با تو این دوچرخه را به او برسانم و به او بگویم" بیا علی! این هم آن دوچرخه ای که آرزویش را داشتی! حالا اگر دوست داری درس بخون اگر هم دوست نداری نخون!"
درس دوم عرفان من برای تو هم محمود همین عدم معامله گری و نفی شرط و شروط و نشان دادن کراهت جایزه و تنبیه است که در نهایت خود تخریب انسانها ببارآورنده است.
محمود را هم مثل جواد بیش از دو بار ندیدم و دیدارهای کوتاه ما با هم خاطره ای خوش و به یاد ماندنی برای هر سه ما شد.
زیبا ناوک
0 دیدگاه:
Post a Comment