3-2 ماه پیش که تهران، خانه مرجان اجلالی رفته بودم، او رو به من گفت:
« زیبا! مدتهاست که می خوام یکی از این 70-60 بچه هام را به تو هدیه کنم. می دونی! من همه این عروسکهام را با عشق خاصی خریده ام و مثل بچه های منند. ببین که چقدر دوستت دارم که می تونی یکی از اونا را انتخاب کنی!»
- آخ! جانمی جان! وااااااای مرجان! می خوام عروسکی خیلی نرم و لطیف باشه و یکی که مدیا هم خوشش بیاد. براش برنامه ای دارم.
- بذار زیبا! از اینجا همه شون را معرفی کنم. این عباسه، این سعید، این مریم، این سپیده و پری، این یکی جواده، اون یکی غلامحسین، اون گوشه حسن، این عروسک چکی پرویزه ببین الان میزنم تو گوشش چطور موهاش سیخ میشه!
- آخ! نه! نزنش! چرا؟ فقط برای اینکه ما بخندیم. نه خواهش می کنم! عجب بی شعورها عروسکهائی درست کردند، عروسک چکی! نه! نه! اینو نمی خوام ولی نزنش حداقل پیش من، خواهش می کنم مرجان! حالا بقیه را معرفی کن! اون یکی اسمش چیه روی لبه مبل؟
- شربت اوغلی زیبا!
- زهرمار و درد با این اسم گذاشتن هات! این اسامی چیه غلامحسین، حسن، عباس و شربت اوغلی و .... درست هم اجق وجق ترین اسم روی عروسکی که من خوشم اومده!
- خب، چه فرقی می کنند اینا هم اسمند دیگه! حتما باید اسامی سانتی مانتال باشند؟
- این هم یه حرفیه! راست میگی! تو داری با این کارت در واقع حساسیت منفی افرادی مثل من را برطرف می کنی. باشه قبول! ولیییییییییییییی من این اسم را دوستش ندارم و نمی خوام هم او را شربت اوغلی صداش کنم. یه اسم راحت می خوام! صبر کن ببینم! برای اینکه به انتخاب تو هم ارزش قائل شده باشم نظرت چیه از کلمه "شربت اوغلی" شر اولش را با ی آخرش بردارم و "شری" صداش کنم؟ آرررررره خودشه! شری! شری! بگو که موافقی؟
- باشه! زیبا قبول! ولی تو و این شربت اوغلی من یا شری خودت! خوب مواظبش باش!
با عشق خاصی این عروسک نرم و لطیف ولی نه چندان تمیز را به خانه آوردم.
- مدیا! بیا ببین بچه من را! خوشگله؟ اسمش شریه! می خوام بدم که تو ازش نگهداری کنی. دوست داری؟
- چیییییی! شررری! چقدر نازه! این کلاهشه زیبا؟ این هم پستونکش! مال منه؟ آررره؟ بگو!
با آن احساس مالکیت شدیدی که مدیا داشت کاملا انتظار این سوال را از او داشتم و این هم دقیقا طرحی بود که من برای تعدیل این حس ریخته بودم و می خواستم تمرینی برای هر دوی ما در یک رابطه اشتراکی باشه ولی مگر این اسب سرکش به این راحتی زیر بار چنین رابطه ای می رفت؟
مدیا خیلی سریع فهمید که رابطه او با شری مثل عروسک های دیگرش نیست ولی از طرفی می تواند شری را همیشه در اختیار داشته باشد با این تفاوت که نظر من را هم باید در مسائل زندگی شری دخالت دهد و حتی نظر خود شری را، که مدیا می خواست همیشه از او هم پرسیده شود و می گفت:
" زیـبا ببین! شری چی می خواد" که من باید از طرف شری حرف می زدم و یا از طرف خود مدیا که با گریه نیازهای شری را مطرح می کرد.
برخوردهای مدیا با شری واقعا جالب و خنده دار بود، در عین حال قابل تامل! برخوردهائی کاملا متفاوت از عروسکهای دیگرش!
اولین روز مـدیا کاملا با بی اعتنائی محـض شـری را محـکم ایـن ور و آنـور زد و پاهایـش را گـرفته و می کشید و کله او را این طرف و آن طرف می زد.
- مدیا! با بچه های خودت هم اینطور برخورد می کنی؟ چرا اینقدر شری را می زنی؟
و مدیا می خندید و می گفت:« آخه! دوست دارم.....»
به مـرور ارتباط مـدیا با شـری بهتر شد و از طریق او خیلی مسائل را مطرح می کرد و با من مشورت می کرد. مدیا با شری بازی می کرد. دور خونه با او به گردش می رفت و کم کم برایش مهم هم شده بود که شری باید تمیز باشه. او آنقدر در این رابطه من را به سوال و جواب کشاند که بلاخره راه حلی برای شستن پاهای کثیف و لباسهایش پیدا کردیم.
جالب، که مدیا می گفت:« زیبا! شری هم می خواد شبها مثل تو لخت بخوابه» و این خیلی راحت نبود و باید هر شب لباس او را در آورده و صبح می پوشاندیم. او مطمئن بود که از من این جمله را نخواهد شنید که شری اگر لباسهایش را در بیاره سرما می خوره.
مدیا چون خودش هم ذاتا طرفدار لختی بود، به قول آرمان نمونه واقعی F.K.K یا فلسفه برهنگی، شری و من را وسیله ای برای تائید این لخت بودنش می ساخت.
- دایه! چرا زیبا مثل بقیه آدما به من نمیگه زشته وقتی من لخت لخت هستم ولی بقیه می گن! چراااا زیبا نمیگه زشته؟ چراااااا؟
و گزینگ با خنده می گفت:« زیبا ببین این مدیا هم تفاوت تو را با دیگران فهمیده! او حس واقعی ترا با دیگران بخوبی تشخیص میده! شاید خیلی های دیگه هم به مدیا نگفته باشند که زشته ولی او تفاوت ها را تشخیص داده!»
سوالات مدیا گاهی ما را هم غافلگیر می کرد:« اینجا خونه ماست زیبا! تو چرا اینجا هستی؟ اینجا خونه تو نیست! چرا خودت خونه نداری؟»
گزینگ می خواست بگوید که اینجا خونه زیبا هم هست که من مانعش می شدم:
« گزینگ! این بچه محاسبات و ملاحظات سطحی ما بزرگترها را ندارد. بنابراین واقعی تر از ما به مسائل برخورد کرده و آنها را بیان می کند. به خاطر اینکه ممکنه من ناراحت بشوم این روش واقعی او را خدشه دار نکن! او درست می گوید. شما هرچه به من بگوئید اینجا خانه توست واقعیت عینی ندارد و حرف این بچه درست است. پس اگر حرف حق او را تائید نمی کنی حداقل از او قدرت بیانش را به دلیل ناراحتی اطرافیان نگیر!»
روز به روز رابطه مدیا با شری بهتر و بهتر می شد و حتی بیشتر از بقیه مورد توجه مدیا قرار گرفته بود. ما با هم در باره مسائل و مشکلات او با هم مشورت می کردیم و تقریبا روزی نبود که من و مدیا با هم در باره شـری حرف نزنیم. حتی وقتی من مـطب می رفتم و تلفـنی با مدیا حرف می زدم از شری هم می گفتیم.
در این مانده بودم که رابطه مدیا را با او چه بنامم. شری بچه من بود ولی دوست نداشتم مامان شری خوانده بشم و مدیا مراقبت کننده اش یا نامادری اش و... .
به نوعی رابطه مان نامعلوم و مبهم بود و سرسری از این می گذشتم و به همین قناعت کرده بودیم که من فعلا زیبا باشم و مدیا مدیا و شری شری! ولی فکرم به آن مشغول بود.
چند وقت پیش پای شری کنده شد. مدیا ناراحت پیش من آمد که چی کار کنیم؟
یاد سیستم تربیتی ژاپن در رابطه با بچه ها افتاده بودم که در آنجا حتی برای عروسک های بچه ها بیمارستان وجود دارد و موقعی که عروسک های بچه ها دچار سانحه ای می شوند، کودکان آنها را به آنجا برده و تحت مداوا قرار می دهند و اگر مشکل عروسک هایشان اساسی باشد آنها در آنجا بستری شده و مدتی می مانند.
گاهی هم بچه ها باید این را بپذیرند که امکان مداوا نیست و مرگ عروسک هایشان فرارسیده است.
- مدیا! ناراحت نباش! تو زندگی این چیزها هم پیش میاد بذار بریم پیـش مامان گزینگ! ببـینیم که آیا او می تونه پای شری را برای ما خوب کنه؟ ممکنه که مدتی هم طول بکشه!
خوشبختانه گزینگ با جراحی خوب پای شری را خوب کرده بود هرچند اون پا مثل اولش دیگر نبود.
من و مدیا یک روزی هم با شری روی کالسکه اش برای خرید بیرون رفتیم.
در آن روز مدیا واقعا احساس مادری بهش دست داده بود و حتی اجازه نمی داد که من در مسائل شری دخالت کنم. مثلا حتما باید در خیابان روی او با یک حوله ای به جای پتو پوشانده می موند و به من گوش نمی کرد که بذار کمی هوا بخوره.
آنقدر برخورد مدیا توی خیابان با شری طبیعی بود که جلب توجه خیلی ها را به سمت خودش کرده بود و چند بار هم دیگران شری را با یک نوزاد واقعی اشتباه گرفتند.
مدیا آن روز برای اولین بار احـساس مادری می کرد، در باره وسایلی که می خواستم بخرم اظهار نظر می کرد و من طبق معمول با تقسیم کار از او می خواستم که بخشی از کارها مثل سوال کردن یا پرداخت پول را به عهده گیرد.
او حتی در مغازه ای تعجب آور پرسید که آیا توی خونه تخم مرغ داریم و خواست تخم بلدرچین بخره. من موافقت نکردم که بعد مجبور به معذرت خواهی و جبران آن شدم.
بهرحال این شری ناز من و مدیا برای ما دستاوردهای فراوانی داشت ولی دیروز اتفاقی افتاد که من را واداشت که تمام این داستان خودم و مدیا و شری را برایتان بنویسم.
توی هال بزرگ مشغول کارهایم بودم که دیاکو با ناراحتی و نگرانی پیش من آمد.
- زیبا! خواهش می کنم به مدیا نگا نکن و آنور را نبین! خواهش می کنم تا با تو یک صحبتی بکنم. تو فقط نگا نکن!
- باشه دیاکو! بیا راحت اینور حرفت را بزن که چشم من هم به مدیا نخوره! خب چی شده؟
- زیبااااااااااا! من میگم، من میگم... تو اگه کله شری کنده شده باشه ناراحت میشی؟ بگو ناراحت میشی؟
- معلومه ناراحت میشم! باز دوباره کله شری را له کردید؟ آرررره؟
دیاکو آنـقدر نگران ناراحـتی من بود و ناراحـت به من نگاه می کرد که دلـم می خواست با تمام وجـودم آرام اش کنم ولی سکوت کرده بودم.
اینجا صدای مدیا از زیر میز به گوشم رسید که اول می خواست اطمینان از عدم ناراحتی من بدست بیاورد.
- زیبا زوباااااا! ناراحت نشی خواهش می کنم! باشه؟ کله شری کنده شده! ناراحت نشی! ها
بلــــــــــــــه! سر شری از بدنش کنده شده بود و مدیا و دیاکو نگران عکس العمل من بودند.
- خب! پس شری من را شما طفلان مسلم کردید! هان؟ و سرش را از بدنش جدا کردید؟
یک دفعه دیاکو و مدیا هر دو این سریال را دقیق دنبال می کردند زدند زیر خنده!
- آررررررررررررره طفلان مسلم!
- زهر مار و آرررررررررررره! بیارید ببینیم که چی کار باید بکنیم؟
« زیبا! مدتهاست که می خوام یکی از این 70-60 بچه هام را به تو هدیه کنم. می دونی! من همه این عروسکهام را با عشق خاصی خریده ام و مثل بچه های منند. ببین که چقدر دوستت دارم که می تونی یکی از اونا را انتخاب کنی!»
- آخ! جانمی جان! وااااااای مرجان! می خوام عروسکی خیلی نرم و لطیف باشه و یکی که مدیا هم خوشش بیاد. براش برنامه ای دارم.
- بذار زیبا! از اینجا همه شون را معرفی کنم. این عباسه، این سعید، این مریم، این سپیده و پری، این یکی جواده، اون یکی غلامحسین، اون گوشه حسن، این عروسک چکی پرویزه ببین الان میزنم تو گوشش چطور موهاش سیخ میشه!
- آخ! نه! نزنش! چرا؟ فقط برای اینکه ما بخندیم. نه خواهش می کنم! عجب بی شعورها عروسکهائی درست کردند، عروسک چکی! نه! نه! اینو نمی خوام ولی نزنش حداقل پیش من، خواهش می کنم مرجان! حالا بقیه را معرفی کن! اون یکی اسمش چیه روی لبه مبل؟
- شربت اوغلی زیبا!
- زهرمار و درد با این اسم گذاشتن هات! این اسامی چیه غلامحسین، حسن، عباس و شربت اوغلی و .... درست هم اجق وجق ترین اسم روی عروسکی که من خوشم اومده!
- خب، چه فرقی می کنند اینا هم اسمند دیگه! حتما باید اسامی سانتی مانتال باشند؟
- این هم یه حرفیه! راست میگی! تو داری با این کارت در واقع حساسیت منفی افرادی مثل من را برطرف می کنی. باشه قبول! ولیییییییییییییی من این اسم را دوستش ندارم و نمی خوام هم او را شربت اوغلی صداش کنم. یه اسم راحت می خوام! صبر کن ببینم! برای اینکه به انتخاب تو هم ارزش قائل شده باشم نظرت چیه از کلمه "شربت اوغلی" شر اولش را با ی آخرش بردارم و "شری" صداش کنم؟ آرررررره خودشه! شری! شری! بگو که موافقی؟
- باشه! زیبا قبول! ولی تو و این شربت اوغلی من یا شری خودت! خوب مواظبش باش!
با عشق خاصی این عروسک نرم و لطیف ولی نه چندان تمیز را به خانه آوردم.
- مدیا! بیا ببین بچه من را! خوشگله؟ اسمش شریه! می خوام بدم که تو ازش نگهداری کنی. دوست داری؟
- چیییییی! شررری! چقدر نازه! این کلاهشه زیبا؟ این هم پستونکش! مال منه؟ آررره؟ بگو!
با آن احساس مالکیت شدیدی که مدیا داشت کاملا انتظار این سوال را از او داشتم و این هم دقیقا طرحی بود که من برای تعدیل این حس ریخته بودم و می خواستم تمرینی برای هر دوی ما در یک رابطه اشتراکی باشه ولی مگر این اسب سرکش به این راحتی زیر بار چنین رابطه ای می رفت؟
| زیبا و مدیا |
مدیا خیلی سریع فهمید که رابطه او با شری مثل عروسک های دیگرش نیست ولی از طرفی می تواند شری را همیشه در اختیار داشته باشد با این تفاوت که نظر من را هم باید در مسائل زندگی شری دخالت دهد و حتی نظر خود شری را، که مدیا می خواست همیشه از او هم پرسیده شود و می گفت:
" زیـبا ببین! شری چی می خواد" که من باید از طرف شری حرف می زدم و یا از طرف خود مدیا که با گریه نیازهای شری را مطرح می کرد.
برخوردهای مدیا با شری واقعا جالب و خنده دار بود، در عین حال قابل تامل! برخوردهائی کاملا متفاوت از عروسکهای دیگرش!
اولین روز مـدیا کاملا با بی اعتنائی محـض شـری را محـکم ایـن ور و آنـور زد و پاهایـش را گـرفته و می کشید و کله او را این طرف و آن طرف می زد.
- مدیا! با بچه های خودت هم اینطور برخورد می کنی؟ چرا اینقدر شری را می زنی؟
و مدیا می خندید و می گفت:« آخه! دوست دارم.....»
به مـرور ارتباط مـدیا با شـری بهتر شد و از طریق او خیلی مسائل را مطرح می کرد و با من مشورت می کرد. مدیا با شری بازی می کرد. دور خونه با او به گردش می رفت و کم کم برایش مهم هم شده بود که شری باید تمیز باشه. او آنقدر در این رابطه من را به سوال و جواب کشاند که بلاخره راه حلی برای شستن پاهای کثیف و لباسهایش پیدا کردیم.
جالب، که مدیا می گفت:« زیبا! شری هم می خواد شبها مثل تو لخت بخوابه» و این خیلی راحت نبود و باید هر شب لباس او را در آورده و صبح می پوشاندیم. او مطمئن بود که از من این جمله را نخواهد شنید که شری اگر لباسهایش را در بیاره سرما می خوره.
مدیا چون خودش هم ذاتا طرفدار لختی بود، به قول آرمان نمونه واقعی F.K.K یا فلسفه برهنگی، شری و من را وسیله ای برای تائید این لخت بودنش می ساخت.
- دایه! چرا زیبا مثل بقیه آدما به من نمیگه زشته وقتی من لخت لخت هستم ولی بقیه می گن! چراااا زیبا نمیگه زشته؟ چراااااا؟
و گزینگ با خنده می گفت:« زیبا ببین این مدیا هم تفاوت تو را با دیگران فهمیده! او حس واقعی ترا با دیگران بخوبی تشخیص میده! شاید خیلی های دیگه هم به مدیا نگفته باشند که زشته ولی او تفاوت ها را تشخیص داده!»
سوالات مدیا گاهی ما را هم غافلگیر می کرد:« اینجا خونه ماست زیبا! تو چرا اینجا هستی؟ اینجا خونه تو نیست! چرا خودت خونه نداری؟»
گزینگ می خواست بگوید که اینجا خونه زیبا هم هست که من مانعش می شدم:
« گزینگ! این بچه محاسبات و ملاحظات سطحی ما بزرگترها را ندارد. بنابراین واقعی تر از ما به مسائل برخورد کرده و آنها را بیان می کند. به خاطر اینکه ممکنه من ناراحت بشوم این روش واقعی او را خدشه دار نکن! او درست می گوید. شما هرچه به من بگوئید اینجا خانه توست واقعیت عینی ندارد و حرف این بچه درست است. پس اگر حرف حق او را تائید نمی کنی حداقل از او قدرت بیانش را به دلیل ناراحتی اطرافیان نگیر!»
روز به روز رابطه مدیا با شری بهتر و بهتر می شد و حتی بیشتر از بقیه مورد توجه مدیا قرار گرفته بود. ما با هم در باره مسائل و مشکلات او با هم مشورت می کردیم و تقریبا روزی نبود که من و مدیا با هم در باره شـری حرف نزنیم. حتی وقتی من مـطب می رفتم و تلفـنی با مدیا حرف می زدم از شری هم می گفتیم.
در این مانده بودم که رابطه مدیا را با او چه بنامم. شری بچه من بود ولی دوست نداشتم مامان شری خوانده بشم و مدیا مراقبت کننده اش یا نامادری اش و... .
به نوعی رابطه مان نامعلوم و مبهم بود و سرسری از این می گذشتم و به همین قناعت کرده بودیم که من فعلا زیبا باشم و مدیا مدیا و شری شری! ولی فکرم به آن مشغول بود.
چند وقت پیش پای شری کنده شد. مدیا ناراحت پیش من آمد که چی کار کنیم؟
یاد سیستم تربیتی ژاپن در رابطه با بچه ها افتاده بودم که در آنجا حتی برای عروسک های بچه ها بیمارستان وجود دارد و موقعی که عروسک های بچه ها دچار سانحه ای می شوند، کودکان آنها را به آنجا برده و تحت مداوا قرار می دهند و اگر مشکل عروسک هایشان اساسی باشد آنها در آنجا بستری شده و مدتی می مانند.
گاهی هم بچه ها باید این را بپذیرند که امکان مداوا نیست و مرگ عروسک هایشان فرارسیده است.
- مدیا! ناراحت نباش! تو زندگی این چیزها هم پیش میاد بذار بریم پیـش مامان گزینگ! ببـینیم که آیا او می تونه پای شری را برای ما خوب کنه؟ ممکنه که مدتی هم طول بکشه!
خوشبختانه گزینگ با جراحی خوب پای شری را خوب کرده بود هرچند اون پا مثل اولش دیگر نبود.
من و مدیا یک روزی هم با شری روی کالسکه اش برای خرید بیرون رفتیم.
در آن روز مدیا واقعا احساس مادری بهش دست داده بود و حتی اجازه نمی داد که من در مسائل شری دخالت کنم. مثلا حتما باید در خیابان روی او با یک حوله ای به جای پتو پوشانده می موند و به من گوش نمی کرد که بذار کمی هوا بخوره.
آنقدر برخورد مدیا توی خیابان با شری طبیعی بود که جلب توجه خیلی ها را به سمت خودش کرده بود و چند بار هم دیگران شری را با یک نوزاد واقعی اشتباه گرفتند.
مدیا آن روز برای اولین بار احـساس مادری می کرد، در باره وسایلی که می خواستم بخرم اظهار نظر می کرد و من طبق معمول با تقسیم کار از او می خواستم که بخشی از کارها مثل سوال کردن یا پرداخت پول را به عهده گیرد.
او حتی در مغازه ای تعجب آور پرسید که آیا توی خونه تخم مرغ داریم و خواست تخم بلدرچین بخره. من موافقت نکردم که بعد مجبور به معذرت خواهی و جبران آن شدم.
بهرحال این شری ناز من و مدیا برای ما دستاوردهای فراوانی داشت ولی دیروز اتفاقی افتاد که من را واداشت که تمام این داستان خودم و مدیا و شری را برایتان بنویسم.
توی هال بزرگ مشغول کارهایم بودم که دیاکو با ناراحتی و نگرانی پیش من آمد.
- زیبا! خواهش می کنم به مدیا نگا نکن و آنور را نبین! خواهش می کنم تا با تو یک صحبتی بکنم. تو فقط نگا نکن!
- باشه دیاکو! بیا راحت اینور حرفت را بزن که چشم من هم به مدیا نخوره! خب چی شده؟
- زیبااااااااااا! من میگم، من میگم... تو اگه کله شری کنده شده باشه ناراحت میشی؟ بگو ناراحت میشی؟
- معلومه ناراحت میشم! باز دوباره کله شری را له کردید؟ آرررره؟
دیاکو آنـقدر نگران ناراحـتی من بود و ناراحـت به من نگاه می کرد که دلـم می خواست با تمام وجـودم آرام اش کنم ولی سکوت کرده بودم.
اینجا صدای مدیا از زیر میز به گوشم رسید که اول می خواست اطمینان از عدم ناراحتی من بدست بیاورد.
- زیبا زوباااااا! ناراحت نشی خواهش می کنم! باشه؟ کله شری کنده شده! ناراحت نشی! ها
بلــــــــــــــه! سر شری از بدنش کنده شده بود و مدیا و دیاکو نگران عکس العمل من بودند.
- خب! پس شری من را شما طفلان مسلم کردید! هان؟ و سرش را از بدنش جدا کردید؟
یک دفعه دیاکو و مدیا هر دو این سریال را دقیق دنبال می کردند زدند زیر خنده!
- آررررررررررررره طفلان مسلم!
- زهر مار و آرررررررررررره! بیارید ببینیم که چی کار باید بکنیم؟
و همه باید که سراغ خانم دکتر گزینگ جراح می رفتیم!
دیاکو و مدیا با آب و تاب ماجرای شری را تحت عنوان طفلان مسلم برای آرمان تعریف کردند و دو روز شری تحت مداوا بود و بلاخره با کله کمی کج تر از سابق شری دوباره سلامتی اش را باز یافته است و به آغوش گرم من و مدیا باز گشته است.
اما در این دو روز من با تعمق بیشتر روی تعریف و روشن ساختن این رابطه بلاخره به یک نتیجه خیلی قشنگی رسیدم که رابطه من و مدیا و شری بیش از پیش بهتر خواهد ساخت و آن اینکه من و مدیا بدون هیچ برتریتی هر دو در یک رابطه و حق و حقوق برابری مادر شری بشویم و برای شری هم چه بهتر از این که
دو مادر به جای یک مادر
تا نظر شما چی باشد؟
زیبا 1387.10.22
0 دیدگاه:
Post a Comment