دیروز مامشاد برادر کوچک گزینگ پیش ما آمده بود.
او تمام نوشته های ما را می خواند و در مباحث نیز شرکت فعالی دارد و دورادور ناظر این جمع صمیمی ما " گروه سایه" شده است. اتفاق جالبی چند روز پیش برایش پیش آمد که از او خواستم آن را به گروه سایه بفرستم.
مامشاد وارد یک مغازه مرغ فروشی می شود تا برای خانه مرغی بخرد. مرد مسن آراسته و تر و تمیزی کنار او ایستاده بود. او بعـد از دیدن مامـشاد خیلی راحـت و صمـیمانه که انگار سالهاست او را می شناسد رو به مامشاد می گوید: « پسرم! لطفا یک مرغ برایم بگیر!»
تحکم و لحن آمرانه و در عین صمیمانه او اجازه لحظه ای درنگ و تامل به مامشاد نمی دهد و او در حالی که دستانش را روی سینه می گذارد:« چشم!»
و یک مرغ برای او می گیرد. او هم راحت آن را گرفته و بدون کمترین فکر به پرداخت پول آن تنـها با گفتن "ممنونم پسرم" مغازه را ترک می کند.
آنقدر این رفتار و حرکت آن مرد مسن برای مامشاد طبیعی و زیبا و عادی به نظرش آمده بود که او بدون کوچکترین حس خدمت یا بزرگواری در حق آن مرد، احساس کرده بود که برای پدرش یا برادرش چنین کاری کرده است و او کار آنچنان بزرگی نکرده بلکه تنها به یک حس درونی و وظیفه عادی اش پاسخ داده است.
آاااااااااااااه چه دلنشین بود حتی برای ما که شنونده این صحنه شده بودیم
و چه نوید بخش برای همه ما انسانها که چنین روابط زیبائی با هم داشته باشیم.
1387.10.10 زیبا
0 دیدگاه:
Post a Comment