Thursday, April 16, 2015
دیروز در آخرین لحظات در مطبم باز شد و یکی از آشنایان قزوینی آرام و بی حال ولی بسیار آشفته و پریشان پا به سالن گذاشت.
- چی شده سیامک؟ چته؟!
- نفهمیدی زیبا که برادرم خودکشی کرد؟ نفهمیدی؟ برادر 26 ساله ام بابک!
- نه!! آخه چرااااااااااا؟!!
- آره، آره! بابک جمعه پیش خودش را کشت، خودشو حلق آویز کرد! من از دیروز می تونم کمی حرف بزنم. بعد از صدور گواهی مرگش و گذاشتن اون توی آمبولانس دیگه نفهمیدم چی شد.
بعد که بیدار شدم دیدم توی بیمارستانم. فقط با دارو و قرصهای قوی تونستند آرومم کنند. آخه نمی دونی من و بابک چه رابطه نزدیکی با هم داشتیم؟ او یک سال از من کوچکتر بود و ما مثل دوقلوها بودیم. خیلی برام دردناکه زیبا خیلی! ما همه داغون شدیم!
- اگه دوست داری همه ماجرا را برایم تعریف کن سیامک! و بگو چرا بابک خودکشی کرد؟
- او می گفت دیگه زندگی براش معنا نداره و از این دنیا خسته شده، دکترها تشخیص دپرسیون شدید براش داده بودند ولی بابک داروهاشومصرف نمی کرد. او کلا آدم شوخ و مهربانی بود ولی نزدیک به دو سال بود به پوچی و بی معنائی زندگی اش رسیده بود.
نگاه کن عکسشو توی موبایلم زیبا! می بینی چقدر خوشگل و خوش تیپه. آنقدر که دخترها به خانه ما و موبایلش زنگ می زدند که عاصی شده بود. می گفت نه دختر، نه زن، نه پول و ثروت و نه هیچی براش لذت بخشه و تنها آرزویش از این دنیا رفتنه!
سیامک حرف می زد و حرف می زد و من محو و درگیر دنیای بابک شده بودم.
بابک بعد از مدتی تحصیلات دانشگاهی یک مغازه موبایل فروشی باز کرده بود. تحصیل و کار و تشکیل خانواده هم او را ارضا نمی کردند.
سه مـاه پـیش مغـازه اش را می بندد و خانه نشـین می شود. از چند هفـته پیش هم او سـراغ تمام کـسانی می رود که به او بدهی داشـتتند و تمام طلـب هایش را به آنها می بخشد. هــمه متعجب می گفتند:
« مگر تو دیوانه شدی بابک!» ولی او جواب داده بود که نمیخواهد آنها فکر و دغدغه ای برای پرداخت پولهایشان به او داشته باشند.
بابک این اواخر سـفری به مشـهد داشت. او کلی هـدایا و سـوغاتی برای اعضـای خـانواده و دوستانـش می آورد. وقتی سیامک از او می پرسد که برای خودش چه آورده است می گوید:
« یک هدیه قشنگ که بعدا خواهد گفت»
با اصرار سیامک بلاخره او مجبور می شود که آنها را به برادرش نشان بدهد و می گوید:
« ببین سیامک! من برای خودم دو تا شمع سیاه قشنگ خریدم که می خوام که اونا را روی قبرم روشنش کنید.»
سیامک عصبانی شده و یک سیلی محکم توی گوش بابک می خواباند:« خفه شو! بی شعور! این حرفا چیه که می زنی!»
- خب، ناراحت نشو! شوخی کردم. باور کن شوخی کردم! فقط خواهش می کنم این شمع ها را یک دفعه بیرونشان نیاندازی.»
سیامک می گفت که بابک برای همه اعضای خانواده از خدا و امام رضا آرزوی موفقیت و سلامتی کرده بود ولی برای خودش طلب آمرزش و هر چه زودتر ترک کردن این دنیا را.
بابک همچنین در سفری مشابه به جمکران عریضه ای با همین متن در چاه معروف در جمکران انداخته بود که
"یا امام زمان! کمکم کن! کمکم کن! که بتونم زودتر و سریعتر از این دنیا کنده بشم."
او حرف هایش را به دیگران می زد ولی چون به همه آنها سریعا جنبه شوخی می داد، اطرافــیان مردد می شدند.
بابک از سه هفته پیش عکس هائی در حالات مختلف از خودش تهیه می کند که هزینه آنها بیش از 14000 تومان خرج شده بود.
او بعد از چاپ، آنها را به برادرهایش نشان داده و در حین شوخی می گفت:« این عکس را برای حجله ام بذارید، آن یکی را برای روی قبر، این یکی را هم برای مراسم و....»
وقتی هم مادر یا برادرهایش ناراحـت می شدند زود زیـرشان زده و باز به شـوخی مساله را فیـصله می داد.
عید امسال در موقع سال تحویل بابک برای ساعاتی ناپدید شده و 5-4 ساعتی دیرتر در مراسم سال نو حضور می یابد. در برابر ناراحتی پدر و مادرش فقط گفته بود که مطمئن باشید جای بدی نبودم. فقط دلم می خواست امسال جائی باشم که دلم می خواست.
بعدا خانواده متوجه شده بودند که او آن ساعت با تهیه غذا برای 400 نفر به فقیرترین منطقه قزوین رفته بود و و در ساعت تحویل به پخش غذا بین آنها پرداخته بود.
از مدتی پیش بابک مرتب پیش دوستانش می رفت و از آنها حلالیت می خواست و کم کم خود را برای سفر اصلی اش آماده می کرد.
بلاخره روز موعود اجرا و زمان تحقق بزرگترین آرزوی بابک می رسد و ساعت 6 صبح روز جمعه 1387.10.13 او خود را حلقه آویز می کند.
بابک با چشمانی باز و قلبی شاد و با اراده ای قوی به آغوش مرگ می رود و آنچنان مشتاق که حتی وقتی بعد از آویخـتن خویش امکان رسیدن پاهایـش را به روی زمین می بیند زانوانش را تا می کند تا مبادا اقدامش موفقیت آمیز نباشد و آنقدر در آن حالت می ماند تا جان می دهد.
واقعا شگفت آور و قابل تامل که او با چه قدرت و نیروئی غریزه خودکار و ذاتی اش را در برابر خود به زانو در می آورد؟ پزشکان نیز در هنگام صدور گواهی فوت بابک بر این نظر اتفاق داشتند که چنین مرگی استثنائی است.
البته من در آلمان نمونه مشابه ای را از دوستم شاهد بودم که آن هم برای پزشکان عجیب بود. فریدون پیرمرادی نیز با انگیزه قوی برای مرگ، غریزه ای که خود بخود به خروش می آید را آنچنان مهار کرده بود که نایلون دور سرش که مانع رسیدن هوا به مجاری تنفسی اش بود را حتی در آخرین لحظات خفگی نیز پاره نکرده بود.
بابک این جوان برومند و زیبا نیز به آرزویش رسید ولی خانواده ای سخت داغدار شد.
سیامک بعد از چند روز هنوز بشدت آشفته و پریشان بود. من از او می خواهم تا شنوای یکی از اشعار من باشد که در کتاب عادتی؟! عادتی؟! عادتی؟! به فریدون عزیزم تقدیم کرده ام.
تقدیم به فریدون عزیزم ، که با خود کشتن بُعد دیگری از جسارت خود را نشان داد
خود کشتن همیشه محکوم نیست
آنچه عطار را عطار کرد، مرگ بود. مرگی با اراده، مرگی با اختیار.
آنچه صادق را هدایت کرد، مرگ بود. مرگی با اراده، مرگی با اختیار.
آنچه ون گوگ را چنان ویژه نمود، مرگ بود. مرگی با اراده، مرگی با اختیار.
حال بشنو! تو ای پیر کهن سالِ اسکیموی،
که مرامت را می ستایم!
آن گاه که درمانده و عاجز شده ای و دیگر نشاط ادامۀ زندگی را نداری، از همۀ نزدیکان و دوستان و اعضای خانواده صمیمانه وداع می گویی
و در آن شب سوزناک یخبندان قطبی در انتظار حیوان درنده ای می نشینی تا طعمۀ لذیذ او گردی.
چه شگفت آور است دریافت آن صحنۀ دشوار،
آن گاه که آن وحشی گرسنه به سویت خیز بر می دارد
و تو بی مقاومت و با آرامش و میل در میان چنگ و دندان های او فرو می روی
و به راحتی خود را طعمۀ او می سازی.
سخت است، سخت! درک راز نهفته در این قانونمندی طبیعت!
تو بگو ای عقاب تیز پرواز پیر، تو ای سرور پرندگان!
چه شورشی در تو برپا می شود و چه انگیزۀ پنهانی، بیدار؟
آن گاه که دیگر خواهان زندگی نیستی،
آن چنان از آن بالا بالاها، تیز و با شتاب به سوی سنگلاخ های کُشنده خیز برمی داری
تا خود را به آغوش مرگ بیاندازی
که تو گویی لذیذترین طعمه ات انتظارت را می کشد.
بگو که چیست آن قوۀ بیدار شده که من مشتاق حس آنم.
و با شمایم ای نهنگ های عظیم و پر مهر!
چه می شود شما را ای وال های زیبا؟
چه طغیانی در درونتان به جوش می آید و موج کوبنده ای بر روانتان می گردد
که همگی خود را دسته جمعی به سوی ساحل می کشانید
و با اعتصاب و عدم بازگشت به آب در بستر مرگ فرو می روید؟
آخر چه می خواهید بگویید؟ بلند، بلند، تا من هم بفهمم.
وای بر من که ادعای شعور و اشرفیّت دارم
اما تو باید جان دهی تا شاید من قطره ای دریابم
افشا کنید، رازهای درون را و به نثر کشید انگیزه ها و محرک های اعمالتان را
تو ای انسان دانا تو ای اسکیموی کهن سال
تو ای عقاب تیز پرواز و تویان ای نهنگ های بی آزار!
تا بر منی که ناظر و تماشاگر این چرخ دورانم
کوچک تنشی برای اندیشه و تفکر باشد و شاید از خود بپرسم،
آن گاه که من هم پیرزنی تکیده و عجوزه ای بیش نباشم
که تنها زندگی نباتی از من بازمانده باشد
و چند نفری صبح تا شام برای مراقبت و نگه داری من اسیر و گرفتار بوده باشند؛
آیا نمی خواهم که مانند آن اسکیموی کهن سال باشم؟
و یا آن گاه که معلولی قطع نخاع از ناحیۀ گردن باشم که مانند لشی روی تخت بیمارستان، نه بهتر بگویم مرگستان بیفتد و روزانه شاهد نگاه های ترحم آمیز و تهوع آور
ملاقات کننده هایم گردم که با جعبه های شیرینی دردست برای صدقه سری های
بچه هایشان دور سرم گِرد می آیند.
آیا نمی خواهم که مانند آن عقاب با پروازی تیز خود را به سنگلاخ ها بکوبم؟
و آن گاه که من هم در دریای ظلم و بیداد و تجاوز بشر بر مبنای جهالت و تحجر
غوطه ور می شوم که او برای اثبات منِ خویش، جهانی را به آلودگی تام می کشاند.
آیا نمی تواند خود کشی دسته جمعی به سان وال های عظیم الجثه
نشانه ای از اعتراض و مبارزه باشد؟
و یا آن گاه که زندگی بی معنا می گردد
و خود را به سان اسب عصاری می بینم
که روز و شب به گِرد سنگ آسیابی می چرخم بی آن که از نقش خود آگاه باشم
و عزیزانم را در عین نزدیکی فرسنگ ها از خود دور می بینم.
آیا نمی خواهم در جایگاه ون گوگ باشم؟
با این حقایق است که من خود را با این پرسش عمیق روبرو می بینم
که آیا مرگ آزاد و با اختیار نمی تواند گاه بسیار شیرین باشد؟
Ziba Hamburg 09.10.05

با خواندن هر کلمه ای از این شعر چشمان سیامک گرد می شد و می درخشید، انگار که وجود بابک را در آن می دید.
- سیامک! ما تا کی می خواهیم که همه انسانها را در قالبها و ارزشها و حتی احساسات خودمان ببینیم. اگر بابک زنده مانده بود همان مقتضای درون و خواست او بود. حالا هم که این چنین با شور و عشق به آغوش مرگ شیرین رفته، به آرزویش رسیده! مگر نه؟! انسانها همان طور که در تعیین نوع زندگی شان آزادند در مرگ و چگونگی آن هم خودشان تصمیم گیرنده اند.
آیا واقعا ناراحتی و رنج ما برای اوست یا برای خودمان؟ هان بگوووووو!
اینجا سیامک آخرین SMS بابک را که در ساعت 3 بعد از نیمه شب برای او فرستاده بود برای من خواند. وای! وای! وااااااای!
روز مرگم هر که شیون کند، از دور وبرم دور کنید!
همه را مست و خراب از می و انگور کنید!
مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید!
مست مست از همه جا حال خرابش بدهید!
بر مزارم نگذارید بیاید واعظ!
پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ!
جای تلقین به بالای سرم دف بزنید!
شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید!
آخ! که چه شیفته این پسر و دنیای او شده بودم ولی سیامک آنقدر غرق در نیازهای درونی خودش در فراق برادرش بود که نمی توانست حتی به کمترین توصیه های او توجهی کند.
ولی، ولی من در خودم این را می دیدم
آن شاهدی باشم که در بالای سر قبر بابک بهترین رقصم را بکنم!
و من می رقصم حتی اگر کسی بر من کفی نزند!
و نیازی هم به مست کردن من با می و شراب انگور نیست که من خود همیشه مست مستم!
به سیامک گفتم: « بشین سیامک! و خوب به حرفهای من گوش کن! خوب!»
و برایش بخشی از وصیت نامه ام در کتاب عادتی؟! ..از شعر" برای من گریه و زاری نکنید" را خواندم.
... برای من گریه و زاری نکنید !
سیاه نپوشید و از برای مرگ من به همدیگر تسلیت نگوئید.
من مراسم سوگواری وختم و ترحیم نمی خواهم. از برایم حلوا پخش نکنید
و خواهشاً از مردم تمنای فاتحه و صلوات ننمائید.
من نمی خواهم که آیات یاس آور قرآنی و ترانه های غم انگیز ناله وار برایم نواخته شوند.
نه ! از برای من گریه و زاری و شیون نکنید
وخاک بر سر خود نریزید و بر سر و صورت خود نزنید
که در آن صورت، گر به فرض شما من روحی ناظر بوده باشم، صحنه های شما
در روی زمین نمایش مضحک و خنده دار برایم خواهد بود و من نمیخواهم که در آن
گیرودارِ سوال و جواب نکیر و منکر،از طرفی به آنها بخندم و ازسوی دیگر به شما!
لذا دوستان و عزیزان من!
شاد باشید و خرم! و از سیر زندگی پر نشاط خویش خارج نشوید که شادی شما شادی من خواهد بود و آرامش شما آرامش من !
که دیر نیست و دور، که ما همه دریابیم
هر لحظه و هر دم که اراده کنیم می توانیم با هم باشیم .
25 . 8 . 2005 Ziba Hamburg

بعد از ساعتی گفتگو سیامک آرامتر شده بود و از من قول گرفت که کپی این شعرهایم را حتما به او بدهم و من گفتم:« با کمال میل! اما در این فکرم که حتما با خانواده ات ملاقاتی داشته باشم و سر قبر بابک حضور یابم.»

1387.10.17 زیبا

0 دیدگاه:

Post a Comment

رهنمودهای زیبا ناوک

تماس با زیبا ناوک

zibanawak1@gmail.com 00491795737383

فیسبوک

آمار بازدیدکننده ها