زندانبانی با کینه، برده ای را به غل و زنجیر کشانده بود و بر سر او فریاد می کشید
که هی! تو، ای اسیر و گرفتار من، بدان که تا آخر عمرت، ترا به اسارت خود دارم
و به زور و جبر از اینور دنیا تا آنور دنیا خواهمت کشاند تا همیشه در رنج و عذاب بمانی.
اسیر ناتوان و درمانده، خسته سری بلند کرد و آرام گفت: باشد، چاره ای دیگر نیست. اما این را بدان تو ای کینه ورز انتقام جو، که تو هم با من همواره کشیده خواهی شد. چرا که آن سر دیگر زنجیر در دست توست.
من و تو هر دو گرفتاریم. تو با منی و من با تو.
0 دیدگاه:
Post a Comment