Saturday, December 12, 2015

سپتامبر سال 2004 بود. اووه دوست پسر آلمانی ام درمراقبت از مادرش دچار مشکلات روحی و مادی شده بود. مادر اووه 95 ساله داشت و از او چیزی جز یک زندگی نباتی بیش به جای نمانده بود. 
اووه 70 ساله نیز مشکلات شخصی و خانوادگی خود را داشت. به ویژه آنکه آلکس تنها فرزند 29 ساله اش مبتلا به سرطان خون پیشرفته شده بود. 
با دیدن مجموعه شرایط اووه ، به او پیشنهاد می کنم که برای مدتی من به رنزبورگ پیش او بروم و مراقبت از مادرش را به عهده گیرم. این پیشنهاد برای اووه باور کردنی نبود و از خوشحالی سر از پا نمی شناخت. 
اووه , Ziba

از ماهها قبل اووه درخانه زیبای خود کنارکانال معروف نورد اوستزه یک اتاق ویلائی قشنگ برای من اختصاص داده بود. هر بار که پیش او می رفتم در آنجا میماندم. رفتن من به شهر رنزبورگ نه تنها کمک روحی و مالی و سبک کردن مشکلات او می شد، بلکه او میتوانست مرا هر روز در کنار خود داشته باشد و شاید با خود می اندیشید که این مسافرت موقتی به یک کوچ دائمی تبدیل گردد. 
همزمان با این، در هامبورگ، درایت دوست پسر کرد عراقی ام مشکلی پیدا کرده بود. دولت به او اتاقی کوچکی درهایم یا خانه مخصوص خارجیان داده بود که او اصلاً از آن راضـی نبود. تـلاش او
بـرای گرفـتن خـانه مستـقل به جائی نرسیـده بـود. به تنـهایی هم نمی توانست از عهده مخارج زندگی در آلمان برآید. مجموعه این شرایط، درایت، این جوان 27 ساله غریب و ناآشنا را دچار فشارات روحی کرده بود.


Ziba , Dreet 

تصمیم مسافرت چند ماهه من به رنزبورگ می توانست راهگشایی برای مشکل درایت هم باشد در واقع با یک تیر چند نشان زده میشد، ضمن اینکه زندگی چند ماهه، با امکانات رفاهی خوب در آن شهر کوچک زیبا برای من خالی از لذت و تفریح هم نمی توانست باشد. به درایت می گویم وسایل ضروری زندگی اش را به خانه من بیاورد و در مدتی که من نیستم در خانه من زندگی کند. 

او اجازه داشت در کمال آرامش از تمام امکانات رفاهی خانه استفاده کند، در عین حال که می بایست عهده دار مراقبت از خانه و گل و گلدانهایم و دیگر امور نیز می شد. 

کنترل نامه هایم و اطلاع از مسائل ضروری را هم به ینس واگذار کردم. خوشبختانه درایت وینس همدیگر را دوست داشتند و مانند اووه به دیگر شریکان زندگی ام حسادت نمیکردند. 

بدین ترتیب مشکل درایت هم از نظر جا و مکان حداقل برای چند ماهی حل می شد بدون آنکه مخارجی را متحمل شود و این فرصتی بود برای او که خودش را بدون استرس و فشار روحی باز یابد. 

قرارم براین شده بود که هردوهفته یکبار برای 3-2 روزی به هامبورگ برگردم و به خانه و زندگی ام سربزنم. اووه میخواست مخارج این مسافرتها را هم متقبل شود ولی من نپذیرفتم. او عملاً مخارج تمام مایحتاج زندگی ام را به عهده گرفته بود و این را دیگر زیادی می دیدم. 

اووه برای بردن من به هامبورگ می آید و من با وسایل شخصی و لازم زندگی به همراه او راهی رنزبورگ می شوم. 
مراقبت از مادر برای من که سالها با بیماران سر و کار داشتم کار سختی نبود. صبح بعد از بیدار شدن مادر، او را به دستشویی می بردم. پوشک او را عوض میکردم. سر و صورت و بدنش را تمیز می کردم. دهان و دندانهایش را می شستم، موهایش را شانه میکردم. بعد او را برای صبحانه می بردم در طول روز احتیاجاتش را برآورده می کردم و شبها هم او را آماده خواب. 5-4 روز یک بار هم برنامه حمام داشت. 

چند روز بعد اووه با خوشحالی رضایت کامل خود و برادرش را به من اعلام میکند بخصوص اینکه روحیه مادر بهتر شده بود. او حتی اسم مرا یاد گرفته بود و گاه ضمن شوخی ابرازعشق و علاقه نیز به من می کرد. 

یک روز اووه به من می گوید: « زیبا! باید برایت بگویم که این کار تو بدون مزد هم نیست.» 

- من این کار را برای تو و مادر با کمال میل می کنم و هیچ انتظاری ندارم. من خودم را عضو خانواده شما می دانم. دستمزد برای کسی است که خارج از این روابط باشد. مضاف بر اینکه من شریک زندگی تو هستم و دلم نمی خواهد که بین ما رابطه مالی و مادی حاکم باشد. 

- ولی زیبا! این پول حق توست. من اینرا نمی پردازم. دولت آن را به کسی که این وظیفه را به عهده می گیرد می پردازد. اگر کسی از شرکتی این وظیفه را داشته باشد، هزینه آن زیاد است ولی برای وابستگان خانواده و فامیل کمتر است. 410€ در ماه حق توست که بیمه درمانی آن را به حساب مادر واریز می کند. 

- خوب اگر اینطور باشد، باشه! من قبول می کنم که در استفاده از این مبلغ من تصمیم بگیرم. 

در آن زمان هزینه زندگی و مسکن من را اداره تامین اجتماعی آلمان تامین می کرد، البته الان هم که این داستان را می نویسم همینطور منتها با کمی تفاوتهائی. 

بهر حال درصورت یافتن کار و شغل و در آمد جدیدی ما باید آن اداره را به طور کامل در جریان می گذاشتیم. در غیراینصورت کار ما غیرقانونی و سیاه محسوب می شد که من بشدت مخالف آن بودم. 

با توجه به اینکه چندمین ماه مسافرت به رنزبورگ ارزش آن را نداشت که کل سیستم زندگی من در آن شرایط تغییر یابد و من درگیر بوروکراسی های اداری شوم، لذا به این نتیجه رسیدم که این درآمد ماهانه را در یک حساب پس اندازی برای فعالیتهای خیریه با تصمیم گیری خودم اختصاص دهم. 

اووه این پیشنهاد مرا می پذیرد و به نام خود حساب پس اندازی باز می کند که هر آنچه حاصل کار من بوده بدون کوچکترین برداشتی درآن گذاشته شود. او خود نیز 200€ از پول مددکاری افتخاری خود برای مادرش را در این حساب می گذارد. 

مجموع این مبلغ حدود 1700-1600 شده بود. بعدها چه بر سر این پول می آید و نقش میترا دوست پول پرست ما دراین رابطه چه بود، فعلاً بماند. 

تجربه زندگی جدید در رنزبورگهرچند جالب و پردستاورد برای من بود اما مشکلات خاص خود را نیز داشت. در این شهر 000/30 نفری، تعداد خارجیان ایرانی و افغانی بسیار کم و بیشتر ترکها بودند. اووه فردی بسیار منزوی و تنها بود بطوریکه در آن خانه و محله ای که 70 سال در آن زندگی می کرد از همسایگانش نیز بی خبر بود. روابط خانوادگی و فامیلی اش هم تقریباً در حد صفر بود. 

تنها تفریح و روابط او در انجمن قایقرانی اش بود. ریتم زندگی کلیشه ای و خسته کننده او مرا آزار می داد. برای من فعال پرانرژی ( دوستت دارم های ) اووه و ابراز عشق شبانه روزی اش چاره ساز نمی توانست باشد و من باید راه حلی می جستم. 

چند روزی به خانه تکانی خانه مشغول شدم. " تابولارازا " یا یک پاکسازی رادیکال نیاز بود. 14 کیسه بزرگ پراز لباسهای دست دوم و قابل استفاده برای اهدا به صلیب سرخ جمع کردیم. چندین کابینت آشپزخانه پراز مواد غذایی را خالی کردم. مواد غذایی تاریخ گذشته همه به ظروف آشغال مخصوص مواد طبیعی ریخته شدند. گوشت و مرغ و دیگر مواد غذایی یخ زده در فریزر که از چندین سال پیش در آن بودند همه را به یکی از دوستانم که دو سگ بزرگ داشت دادیم. 

مواد غذایی قابل استفاده که هنوز چند ماهی از تاریخ مصرفشان باقی بودند به همراه وسایل و لوازم دیگر با ماشین و یدک کش پر در دو مسافرت به هامبورگ به خانه من آورده شدند. همه را به این و آن هدیه کردم. پرواضح که خودم هم از تمام این هدایا و وسایل بی نصیب نمی ماندم. 

دهها رومیزی، پرده، لوازم منزل بسیارعالی، لباسهای نو، لباس زیرهای استفاده نشده و دهها و دهها چیز دیگر. از اووه می پرسیدم: « آخر اینهمه وسیله برای چی؟ اینهمه خرید برای چی؟ چرا این قدرغرق در مصرف گرائی؟ 

تو 200 تا زیر پیراهن داری و 180 شورت. تا 20 سال هم اگر چیزی نخری باز داری برای چی این همه وسایل؟ این مرض داشتن و داشتن و داشتن و جمع کردن و جمع کردن و عدم مصرف آنها براستی از کجا می آید؟ خوب! بده دیگران حداقل استفاده کنند.» 

دیوانه شده بودم واقعاً. برایم قابل فهم نبود. اووه حیران و متعجب درمقابل این رفتارهای رادیکال من سری تکان میداد و میگفت: «خوب، هر کاری دلت می خواهد بکن!» البته خودش هم بی میل به این پاکسازی نبود. 

شاید ده بار بیشتر به ری سایکلین، محل بازسازی زباله ها رفتیم. از خانه بزرگ با 5 اتاق، یک زیرزمین، 2 انباری و یک زیرشیروانی مواد زائد و غیرقابل استفاده را در طرفی می ریختیم و وسایل باارزش و قبل استفاده را در طرف دیگر. 

گاها هم چیزهائی پیدا می شدند که تاریخ آنها به 40-30 سال پیش برمی گشت. برای خود اووه هم باورکردنی نبودند، از جمله آنها دندانهای کشیده او با روکش طلا بودند. با دیدن آنها اووه با خجالت گفت: « بندازشون بیرون!» 

برای او فروش آنها هم مایه شرمساری بود. از اینرو من به تنهائی این کار را انجام دادم. 

همه وسایل را مرتب کردیم. لیست افرادی که به آنها باید اینها را هدیه می دادیم آماده شد. اووه در برابر منطق من قانع شده بود. از طرفی خوشحالی افراد او را نیز خوشحال میکرد. بوجود آمدن روابط و دوستی های جدید انرژی مثبت خود را به اووه نیز میگرداند. 

خانه رنگ و بوی دیگری گرفته بود. تمیز و خالی از لوازم اضافی شده بود. کلی گل و گلدان از خانه ام برای اووه هدیه بردم. یک صندلی چرمی قشنگ که ینس قصد فروش آن را داشت برای اووه گرفتم تا به اوهدیه دهم ولی او راضی نشد که پول آن را من بدهم. یک فرش این بار ولی، با پول خودم€ 200 از میترا خریدم و در اتاق پذیرائی آن خانه انداختم. 

در این خانه تکانی ها روزی من در کشوئی یک انگشتر طلای نگین دار قدیمی پیدا میکنم. چرک و خاک روی آن بود. بعد از تمیز کردن از اووه درباره آن می پرسم. 

- 50-40 سال پیش مادر از اسپانیا این انگشتر را خریده است. 

- می خواهی با آن چه کنی؟ 

- هیچی، بگذار بماند. مال مادره، تا مادر زنده است ما به وسایل او دست نمی زنیم. 

- آخه مادر که اصلاً تشخیص نمی دهد این چیست و چه ارزشی دارد. بگذار حداقل از این یک استفاده مفیدی بشود. 

- نه! نه! حالا نه! بعد از مرگش شاید. 

- خوب معلوم نیست کی او می میرد. حالا 30 – 20 سال این انگشتر توی گوشه ای بدون استفاده مانده. حالا بازهم بماند. برای چی؟ چون سنته؟ من یک پیشنهادی دارم. تو اول گوش کن. اگر خوب نبود قبول نکن! 

- خوب بگو! 

- ببین! مادرکه فقط یک زندگی نباتی دارد. حتی تشخیص رنگ لباس، نوع لباس هم برای او سخت است، چه برسد به جواهرات، که اصلاً برای او معنائی ندارند. پس اگر ما این انگشتر را به کسی بدهیم وبه یک استفاده مفیدی آن را برسانیم ضرری به مادر نخواهد رسید. 

شاید هم خوشحالی انسان دیگری غیرمستقیم درخوشی و راحتی مادرهم بی تاثیر نباشد. پس پای بندی به این رسم و رسوم که تا شخص نمرده باشد به وسایلش دست نزنیم غیر منطقی و بی معناست. 

- من احساس خوبی ندارم زیبا! ولی بگو نظرت چیه! 

- به نظر من این انگشتر قدیمی و با ارزش برازنده یک خانم 80-70 ساله است. من پیشنهاد میکنم که این انگشتر را به عنوان قدردانی از زحمات و ایده ها و کارهای خیر سیمین، به او هدیه کنیم. 

سیمین خانم 74 ساله ای بود بسیار روشنفکر، صادق، خیر و استاد در خیاطی و پیرو دین بهائی. او در کارهای خیر و کمک به انسانها به ویژه کودکان بسیار فعال بود. من هم از لطف و محبت او بی بهره نبودم. 

او همچنین از مدافعان صریح و سرسخت من در مجامع مختلف از جمله درمجامع بهائی ها بود. این برای من درشرایطی که جو بسیار منفی علیه من بود بسیار اهمیت داشت. اودر دفاع ازحق بدون ملاحظه و مصلحت اندیشی بود. من ارتباط نزدیک و صمیمانه ای با سیمین داشتم. اووه هم در چند برخورد شیفته او شده بود و هردو به هم بسیار محبت داشتند. 

اووه با شنیدن نام سیمین و این ایده به فکر فرو می رود و بعد از درنگی نظر مثبت خود را به من اعلام می کند. من هم مثل بچه ها از خوشحالی توی بغلش می پرم و یک بوس آبدار از لبهای او می کنم. 

در مسافرت بعدی ما به هامبورگ، من و اووه این انگشتر را به همراه چند هدیه دیگر تقدیم سیمین می کنیم. من از طرف خودم!! به او لقب زن سال در هامبورگ را اهدا میکنم. 

اووه، سیمین ، میترا
او ابتدا انگشتر را نمی پذیرفت به همان دلایل مشابه که مادر اووه هنوز زنده است. اما بعد با صحبتهای اووه و دلایل من راضی به قبول آن می شود و از بابت آن هدیه تشکر فراوان می کند. سیمین تصمیم می گیرد یک بار به اتفاق برای دیدار مادر اووه برویم که چنین هم می کنیم. 

بعد از خانه نوبت قایق بود. قایق اووه ، 14 متر طولش بود. دارای یک اتاق خواب کوچک، یک اتاق نشیمن نقلی با آشپزخانه و توالت و اتاق فرمان بود. خانه تکانی قایق را هم شروع کردیم. 

کلی آت و آشغال و آهن و آلات و تخته و وسایل اضافی، از 10 سال پیش در قایق مانده بیرون آوردیم و به ری سایکلین هوف یا 
محل بازسازی زباله ها بردیم.
 اووه با خنده می گفت: « حالا دیگه این قایق پرواز خواهد کرد. » 

باغ و باغچه را هم همین طورمرتب کردیم. از چند نفر از بچه های هایم خارجیان که آدرسش را پیدا کرده بودم کمک خواستم که درکار باغ ما را یاری دهند. 

با مهر و محبتی که اووه به خارجیان داشت آنها همه دوست و رفیق ما شدند. من با تجربه باغبانی خود از دوران گذر از بیماری روانی ام تزئین و نوع گلها و کشت و حرس باغ و حیاط را به عهده گرفته بودم، ضمن اینکه در عملگی وخرحمالی از هیچیک از آنها کم هم نمی آوردم!! 

همه این کارها به ما لذت می داد، ولی هنوز مرا ارضاء نمی کرد و من بدنبال گسترش روابط اجتماعی و فعالیتهای فرهنگی و بینشی خودم بودم. 

مدتی با این کارها در خانه و باغ و قایق مشغول بودم. ضمن اینکه هرروز با دوچرخه ساعاتی را برای شناخت و آشنایی این شهر جدید اختصاص داده بودم. وای! که چه زیبا بود! این شهر! سیر نمی شدم از تماشای آن. 

کانال بزرگ و معروف نورد اوستزه با کشتی های بسیاربزرگ، متوسط و کوچک از کشورهای مختلف که از آن می گذشتند. دوتا وسیله کشتی مانند مخصوص عبور اتومبیلها و دوچرخه ها و عابرین پیاده. 

در چند کیلومتری آن باز یک وسیله نقلیه مشابه اما آویزان و شناور به صورت تاب از پل آهنی مخصوص قطار در ارتفاع 40 متری که با مسیر دوار خود جلوه زیبایی را به آن منطقه می داد. 

باز درچند کیلومتری تونل عابر پیاده زیر آب و آنطرف ترمشابه آن تونل زیر آب مخصوص اتومبیلها. 

در مجموع شهری زیبا، سرسبز با مناطق بسیار جالب و دیدنی در داخل و بیرون شهر، شهری آرام با ساکنینی مهربان و گرم. 

در 6 کیلومتری آن انجمن قایقرانی با قایقهای قدیمی، جدید و دریاچه زیبا بود. از این شهر دیدنی واقعا سیر نمی شدم. غالباً اووه راهنمای پرمعلومات من در این گشت و گذارها بود. 

به اووه هم یک دوچرخه عالی هدیه داده بودم. با فرصت طلبی و استفاده از محبت ینس به خودم و ساعتی روضه خواندن برایش، او را راضی به فروش آن دوچرخه نو به قیمت مناسب کرده بودم تا آن را به اووه هدیه دهم. اما اووه هم به شرطی قبول کرده بود که آن مبلغ را بپردازد و چه بهتراز این بود برای هرسه ما، مضاف براینکه محبت و دوستی فیمابین هم بیشتر میشد. ینس و اووه علیرغم اینکه رقیب عشقی هم بودند ولی به همدیگر بسیار احترام میگذاشتند. 

در این مدت چند ماهه زندگی با اووه تازه های بسیاری را از خورد و خوراک و انواع ماهی ها و غذاهای دریایی، انواع غذاهای شمال آلمان و دهها گردشهای علمی و تفریحی را تجربه کردم. ممنونم از اووه برای همیشه. 

اما تجربه تازه های زندگی در این شهرجدید هنوز برایم کافی نبودند و من می بایستی خودم راه حلی می جستم برای فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی ام. اتکا به اووه بیهوده بود. بهانه او آن بود که این شهر کوچک و دور افتاده و بی تحرک است. توجیه ای در راستای انزوای خویش. 

در جستجو و پرس و جو از اینور و آنور با انجمنی آشنا شدم بنام پدال. انجمنی که درجهت همگرایی و ادغام خارجیان در پروژه های دولت آلمان فعالیت می کرد. 

به آن مدرسه رفتم. خانم مسئول آن از برنامه ها و ایده های من استقبال می کند. من به او پیشنهاد همکاری های داوطلبانه در زمینه های مختلف فرهنگی، آموزشی و ورزشی را میکنم که مشابه آن فعالیتها را در هامبورگ داشته ام. 

اووه را با او آشنا کردم. اووه به عنوان یک آلمانی بازنشسته با وقت زیاد، تجربه های فراوان زندگی و اطلاعات عمومی کافی از موضوعات مختلفه می توانست بسیار موثر و مفید باشد. ما عهده دار گروه بحث آزاد و ورزش پینگ پنگ می شویم. 

این برنامه ها راه مرا به سوی این انجمن و شرکت در دیگر برنامه های آن باز کرد. از این طریق من در ارتباط با خیلی از خارجیان به ویژه ترکها و کردها و افغانی ها قرار گرفتم که یکی از آن افراد شیلان بود. 

شیلان دختری بود از دهات كردستان عراق، دختری زیبا، 20ساله، با گرایشات مذهبی و روسری به سر. زبان مادری او كردی بود. او حتی عربی زبان رسمی كشورشان عراق را نمی دانست، چرا كه مدرسه نرفته بود و هیچگونه تحصیلاتی نداشت. خانواده او روستایی و طبق معمول كردها بسیار پرجمعیت. 

مادرش 5/1 سال پیش او را به عقد یك مرد كرد مقیم آلمان در آورده بود. شاید با این تصور كه یك نان خور كمتر، بهتر. شیلان بعد از آمدن به آلمان متوجه می شود كه آن مرد زن و بچه دارد. 

این امر بین كردها و تركها بسیارمعمول بود و مردها براحتی می توانستند چندین زن اختیار كنند. در صورت مواجهه با قوانین آلمان مبنی بر تک همسری، آنها زن جدید را بدون عقد رسمی، تنها با عقد شرعی و اسلامی به همسری خود در می آوردند. بدین ترتیب زندگی با همسران متعدد بدون هیچ مشكل اجتماعی می توانست تداوم یابد. 

شیلان نه تنها این مرد را دوست نداشت بلكه از او متنفر بود. به گفته شیلان همسرش علیرغم خواسته او با او ارتباط جنسی برقرار می كرد. اواز این تجاوز جنسی همواره با ناراحتی یاد می كرد و می گفت مردش با گذاشتن لوله دستمال كاغذی در دهان شیلان مانع از جیغ و داد او میشد و درهمان حین با او ارتباط برقرار می كرد. 

نتیجه ادامه این كشمكشها، فرار شیلان و مراجعه او به خانه زنان بوده و بدنبالش کوچ به شهر رنزبورگ. 

شیلان دختری بود مهربان و خوش قلب و بی نهایت باهوش و با استعداد. در این مدت كوتاه او توانسته بود محبت بسیاری را به خود جلب نماید و تا اندازه ای هم زبان آلمانی یاد بگیرد. برای یك دختر روستایی كه خواندن و نوشتن بلد نبود این یادگیری و روابط اجتماعی شاهكار بود. 

در اولین جلسه زنان، شیلان با دقت و كنجكاوی بسیارمتوجه پرسش و پاسخهای من و دیگران شده بود و به خود نیز جرات می داد كه گهگاه سوالاتی نماید. من برای همه تعریف كردم كه از هامبورگ آمده ام و چه فعالیتهایی را در آنجا و هم اینك در رنزبورگ دارم. من با آنها به دو زبان آلمانی و تركی صحبت می كردم. 

شیلان وقتی فهمید من در هامبورگ تدریس زبان آلمانی می كردم از من بلافاصله خواست در این رابطه به او كمك كنم. من ضمن استقبال از این پیشنهاد آدرس و شماره تلفن او را پرسیدم و در دفترم نوشتم. 

طبق عادت معمول تركها و دیگر خارجیان، سوال همیشگی مطرح شد كه آیا من هم مسلمانم؟ جوابم این بود: 

« نه! من دین ندارم هرچند كشورم مسلمان و خانواده ام مذهبی می باشند.» 

با تعجب عده ای پرسیدند: یعنی چی؟ مسیحی شدی؟ یهودی هستی؟ زردتشتی و یا پیرو دین دیگر. برای روشن كردن آنها مجبور شدم به زبان تركی و عربی كلمه "كافر" را بکار ببرم و بگویم:« نه! هیچكدام. من كافر هستم. كافر!» 

همه به همدیگر نگاه كردند. بی دینی از خارجیان و اروپائیان برای آنها قابل انتظار بود ولی از خود هم مرامان و كشورهای مسلمان نه! یكی در این ادامه این صحبتها پرسید: 

« یعنی تو گوشت خوك هم می خوری؟» 

- آره معلومه! چرا نخورم؟ بیچاره این حیوان چه درجه پایین تری از حیوانات دیگر دارد. گاهی هم به خاطر جبران تحقیرات مسلمانان این گوشت را بیشتر میخورم. هر چند كه اساسا من گوشت كم میخورم و بیشتر وگتاریش یعنی گیاهخوارهستم. 

- آخه حرام است. 

- برای شما حرام است نه برای من. اینها اعتقادات شماست نه من. من این حرام و حلال ها را قبول ندارم. من كاری می كنم كه دلم گواه آن را می دهد و احساسم تائیدش می كند. از سیگار متنفرم. حالا دین یا عرف آن را قبول كند یا نكند. 

مشروبات الكلی را دوست ندارم حالا با دین و آئین شما مطابقت داشته باشد یا نه داشته باشد کاری ندارم. اصل برای من احساس و فكر من است. 

خانمی دیگر از محل زندگی من در این شهر پرسید. گفتم كه در خانه دوست پسرماووه در فلان خیابان زندگی می كنم. 

- خانه دوست پسرت؟ یعنی با او ازدواج نكرده ای؟ 

- نه من اساسا با ازدواج مخالف هستم. 

آنها سوال می كردند و من جواب می دادم ولی انگار این صحبتها خوشایند آنها به ویژه یكی از مسئولین آنجا به نام عایشه نبود. عایشه هرچند به علت تسلط كافی به زبان آلمانی یكی از مسئولین آنجا شده بود ولی فردی بسیار معتقد و متدین بود و همیشه روسری به سر داشت. خانم های دیگر هم كم تحت تاثیر او نبودند. 

این گفت و شنودها ازهمان ابتدا باعث موضع گیری شدید او و بعضی افراد دیگر و فاصله گرفتنشان از من شد. در بین ان خانمها تنها یك نفر بود به نام نجلا كه به من گرایش و نظر مثبت و خوبی نشان میداد و در حین صحبت، من را تائید میكرد. 

رك گویی و بی پرده صحبت كردن من جو آنجا را تغییر داده بود. بعضی شروع به نصیحت من كردند. 

- خوب اگر دوست آلمانی شما مرد خوبی هست چرا با او ازدواج نمی كنی؟ 

- چرا باید ازدواج كنم؟ چرا؟ كی گفته این را؟ اصلا چرا باید در یك رابطه بین دو انسان كلیسا، مسجد یا ارگان دیگری دخالت كند و اجازه آن را بدهد؟ نمی فهمم. 

چرا یك ملا یا كشیش یا هركس دیگری برای من تعیین كند كه من با كسی بخوابم یا نه، یا هرارتباط دیگری با او برقرار كنم. اگر رابطه ای فی النفسه اصالت دارد این ضوابط و پای بندی های رسمی، عرفی و شرعی بی معنا می شوند. نه من نمی پذیرم. 

در ثانی من چرا باید خودم را ملزم به یك رابطه كنم و تنها با اوباشم؟ اگر قرار برازدواج باشد باید با همه دوستانم ازدواج كنم چون من فقط یك دوست ندارم. یكی از دوستانم هم (خطاب به شیلان ) مثل تو كرد عراقی است. 

اینجا بود كه همه خانمها متعجب و با چشمانی از حدقه بیرون آمده به هم نگاه كردند. شیلان با حالت بر افروخته پرسید: « یعنی تو دوستان مرد زیادی داری؟» 

- آره. چند تا از دوستانم در هامبورگ هستند.اووه یكی از آنهاست. من همه آنها را دوست دارم. 

شیلان با ناراحتی در حالی كه سعی می كرد عصبانیت خود را كمتر نشان دهد گفت: 

« پس من نمیخواهم با توارتباط داشته باشم. لطفا شماره تلفن و آدرس من را از دفترت خط بزن!» 

من دفترم را بیرون آوردم، روی شماره و آدرس اوخط كشیده و گفتم:« هیچ مساله ای نیست شیلان عزیز! اما تو هروقت دوست داشتی میتوانی با من تماس بگیری و به خانه ما بیایی.» 

ناراحت شده بودم، اما هنوز مهر این دختر با آن صاف و سادگی اش بر دلم بود. ترس او و فاصله گرفتنش را می فهمیدم و نمیخواستم او هیچ احساس نا امنی و ناآرامی داشته باشد. عایشه و دیگر زنان مذهبی او را از رابطه با من برحذر داشتند. نگاههای تند و اعراضی عایشه بر من سنگینی می كرد ولی من باز به آن جلسات می رفتم. 

برنامه های هفتگی و ورزشی ما با همكاری اووه در آن موسسه با موفقیت ادامه داشت. خارجیان مختلف از تركها و افغانها و گاها ملیتهای دیگر در آنها شركت میكردند. 

در جلسات بحث آزاد من با محمد ظاهر آشنا شدم. مردی قد بلند و تنومند با موهای كم پشت و رفتاری گرم و صمیمانه. او از شركت كنندگان فعال افغانی در بحثهای آزاد ما و ورزش پینگ پونگ بود. 
محمدظاهر عنایت 
نقش محمد در چگونگی زندگی من در رنزبورگ وپروسه رابطه من با اووه و شیلان بی تاثیر نبود. او به مرور عضوی فعال در روابط خانوادگی و فامیلی ما شد. 

شیلان در برنامه ها شركت نمی كرد، حال به دلیل ترس او از من یا فضای باز پراز مردان بود، ‌نمی دانم. 

هربار كه شیلان را می دیدم با گرمی و صمیمیت با او برخورد می كردم. محبت عجیبی نسبت به او داشتم حالت مادر به دختر، خواهر به خواهر، عاشق به معشوق. به نوعی خودم را در او می دیدم. احساس یگانگی و نزدیكی عمیقی به او میكردم. می خواستم تمام داشته ها و دستاوردها ی زندگی ام را برای ارتقاء زندگیش به او انتقال دهم. 

شیلان هم علیرغم فاصله گیری از من دورادور توجه و كشش خود را به من نشان میداد. گوئی در یك تناقض و دوگانگی با خود قرار گرفته بود. گاهی كوتاه پیش من می آمد و چیزی می گفت و می رفت. 

یك بار او عكس بدون روسری خود را در یك پوستری به من نشان داد. ضمن ابراز شادی و حیرت از او پرسیدم: «آخر چرا با این همه زیبایی روسری به سر داری؟» 

او فوری با كلمه " گنه گنه" گناه جواب سطحی به من داد و رفت. بار دیگر در راهرو در گوشه ای برایم از وقایع زندگی و ازدواج و طلاقش تعریف كرد. 

در یكی از جلسات زنان بود كه شیلان را بدون روسری دیدم. شگفت زده با تحسین به او گفتم:« به به! چه زیباتر شده ای! كاملا تیپی دیگر، اجتماعی و راحت! واقعا چرا باید دیگران محروم از تماشای این زیبایی و قشنگی طبیعی تو باشند؟ او خندید و رفت. 

بعد از آن روز او دیگر روسری به سر نداشت. 

رابطه من با شیلان با من روز به روز عادی تر و بهتر می شد و ترس درونی او كمتر، اما هنوز جرات نمی كرد به من نزدیكتر و صمیمی تر شود به ویژه آنكه جو منفی با هجوم نظرات ناهنجار درباره من او را احاطه كرده بود. 

یک روز شیلان از من می خواهد كه در تدریس زبان آلمانی به او در همان موسسه كمك كنم. با او قرار ملاقات گذاشتم. 

روز مقرر من در سالن آنجا منتظر شیلان بودم. بعد از مدتی عایشه با حالتی گرفته و سرد پیش من آمد و پرسید: تو منتظر كی هستی؟ 

- شیلان 

- شیلان نمی خواهد پیش شما بیاید. 

- مساله ای نیست. اما بگو شیلان كجاست؟ 

- شیلان در اتاق دیگریست و به من گفته كه به شما بگویم. 

- متاسفم، من نمی توانم حرف شما را قبول كنم. لطف كنید به شیلان بگویید خودش بیاد و این را خودش بگوید كه نمی خواهد. بعد مسله حل است. من واسطه نمی پذیرم و منتظر شیلان می مانم. 

عایشه با عصبانیت از سالن خارج شد و بعد از مدتی به اتفاق مسئول آنجا زیگرت پیش من آمد. 

برخلاف همیشه زیگرت کمی برافروخته بود. بعد از سلام و احوالپرسی ازمن پرسید: 

« آیا منتظر شیلانم؟» 

- آره، او از من خواسته که درتدریس زبان آلمانی کمکش کنم. 

- شیلان خواسته؟ 

- آره، چطور مگه؟ مشکلی هست؟ 

رو به عایشه می گوید که شیلان از اتاق دیگر بیاید. با آمدن شیلان زیگرت بلافاصله پرسید:« شیلان! تو از زیبا خواسته ای به تو کمک کند؟» 

- آره من از تو زیبا خواهش کرده ام وامروز باهم قرار گذاشته ایم. 

زیگرت کمی آرام شد و رو به من با حالت شرمندگی:« به من گفته بودند که تو به شیلان مسائلی را تحمیل میکنی و علیرغم تمایل شیلان با او درارتباط قرار می گیری ولی حالا که شیلان خودش خواسته مشکلی نیست. شما آزادید هر ارتباطی باهم داشته باشید، ولی در این مو سسه نه! این اتاقها مخصوص برنامه های خاص می باشد.» 

- من نمی فهم این اتاق که خالی است و درش هم باز. برنامه های شما جز در جهت ارتقاء فرهنگی و علمی خارجیان هست؟ من علت ممانعت و ناامنی شما را نمی فهم. البته نمیخواهم با شما بحث کنم واصراری هم بر این ملاقات در اینجا ندارم. 

- بهرحال زیبا! مساله برای من روشن شد، اما لطفا در جای دیگر برنامه های خودتان را داشته باشید. 

من ازاینکه شیلان صادقانه درمقابل عایشه و زیگرت حقیقت را گفت، خوشحال بودم واینکه برحرفهای عایشه صحه نگذاشت، هرچند عایشه در ممانعت خود از ارتباط من و شیلان زیاد هم ناموفق نشد. 

كم كم شیلان جرات كرد آدرس و شماره تلفن خودش را به من بدهد. خانه او در مسیر خانه اووه بود و ما تقریبا هر روز از مقابل خانه او می گذاشتیم. یك روز من بی هوا، به خانه او رفتم. شیلان از دیدن من یكه خورد ولی مرا صمیمانه به بالا خواند. 

خانه نقلی و قشنگی داشت. زیرشیروانی اما مرتب و دنج. او از ماجراهای زندگی اش به تفصیل برایم گفت. از مشكلاتش، از نیاز های روحی و عاطفی اش و ..... 

برای او برنامه گذاشتم درهفته چندین بار برای تقویت زبان آلمانی اش پیش او بروم. از من می خواست كه كسی از رابطه ما خبردار نشود ولی من نپذیرفتم. راز داری و مخفی كاری اساسا برای من استرس زا بودند. 

تشویقش كردم بدون نگرانی از رابطه ما با دیگران حرف بزند و ترس و مخفی كاری را كم كم از خود دور سازد. گفتم خوشحال باشد كه تنها و مستقل است و برای زندگی اش خودش تصمیم گیرنده می باشد. 

شیلان در رابطه با همسر سابقش میگفت: «شوهرش او را در خانه زندانی كرده بود. رفتار بد وخشونت آمیزی داشت و در رابطه جنسی هم به او تجاوز میكرد.» علیرغم ناراحت کننده بودن تمام این خاطرات، من شنوای یك طرفه، این نكته را برای او برجسته كردم: 

« شیلان! حالا كه ماهها از آن ماجرا می گذرد و تو خود را باز یافته ای، بیا واز این زاویه هم به این نگاه كن که شوهرت هرچند به تو تجاوز كرده اما در كنار آن یك خدمت بزرگی هم به تو كرده و آن برداشتن پرده بكارت تو بود، این عامل بدبختی و مانع بزرگ برای دختران، كه متاسفانه بسیاری داشتن آن را سرمایه میدانند. 

خوشحال باش! حالا دختر باكره نیستی و زنی آزاد هستی. می دانم! حركت و رفتار آن مرد بسیار ناهنجار و ناشایست بوده ولی از این بابت می توانی از او متشكر باشی!» 

شیلان در برابر این سخنان من با چشمانی باز و حیرت زده نمی دانست بخندد یا زبان به سرزنش من باز كند. 

در هفته دو یا سه بار با او برنامه درسی داشتم. وای كه ارتباط علمی و آموزشی با شیلان چه كار سختی بود. تنها زبانی كه تسلط داشت، كردی بود ومن كردی نمیدانستم و تك و توك كلمات عربی و تركی هم می فهمید. اما در حد خودش آلمانی را خوب فراگرفته بود ولی هنوز بسیار نا كافی. 

به دلیل بی سوادی و عدم آموزش و تمرین در مدرسه ذهن او برای فراگیری علمی و تجرید و انتزاع مطالب بسیار كند بود. تنها هوش و استعداد و انگیزه قوی او برای پیشرفت دلگرم كننده ما بود. آموخته ها و فراگیری های او همه تجربی و از زندگی روزمره و اطرافیانش در روستائی از كردستان بود. با علم و كتاب سرو كار داشتن شیوه برخورد و تجزیه و تحلیل علمی را می طلبید و این برای شیلان بسیار سخت بود. 

برای او حتی مفاهیم ساده ای مانند چهار فصل سال، 12ماه، 24 ساعت شبانه روز و قوانین و روابط علمی و طبیعی بیگانه بودند. خنده ام گرفته بود اما خنده ای تلخ آنگاه كه او عاجزانه از من معنی دو صفر00 را در تلفن موبایل خود می پرسید. او نمیتوانست براحتی زمان، ساعات و چگونگی آنها را تشخیص دهد. این سادگی زندگی شیلان و كم عمق بودن آموخته های او را به مرور در می یافتم. 

در چند جلسه ای كه به او درس می دادم نیروی بسیاری از من گرفته شد، بویژه اینكه زبان الکنی وسیله ارتباط ما با هم بود. من باید می كوشیدم با تركیب زبانهای كردی، تركی، عربی، فارسی و آلمانی گامی به جلو ببرم. 

شیوه ها و متد مختلف را به كار می بستم تا مسائلی را برای او تفهیم كنم. عشق و محبت من به شیلان و دریای زلال و صاف درون این دختر به من شور و توان برای ادامه این ارتباط را می داد. 

چند جلسه ای نگذشته بود كه به او گفتم: شیلان موافقی كه من یك شب خانه ات بمانم؟ 

- شب؟ چرا شب؟ نه! من می ترسم. 

- از من می ترسی؟ 

- آره، نمی دانم ولی من می ترسم كه تو شب پیش من بمانی! 

- (باخنده) خوب! باشه! مشكلی نیست نمی مانم. این فقط یك سوال و درخواست بود. 

- ناراحت كه نشدی زیبا؟ 

- نه! ناراحت نشدم. اگرهم ناراحت بشوم تو به آن فكر نكن. من خودم را می شناسم. با من بودن خیلی راحت نیست. اول به راحتی و آرامش خودت فكر كن. خوشحالم كه تو احساست را راحت بیان می كنی! خیلی خوبه! همین طور باش! 

چند روزی نگذشته بود كه شیلان خودش به من پیشنهاد كرد، شب پیش او بمانم. با خوشحالی پذیرفتم. 

میدانستم این امر یك قدمی در جهت باز شدن او و نزدیکی رابطه ماست. او هنوز با من به عنوان یك كافر مشكل داشت و سعی می كرد هر از چند گاهی با نصیحت و ارشاد مرا به راه راست هدایت كند. 

اما وقتی با این جملات من روبرو میشد كه نصیحت و تكرار را دوست ندارم. نگران آخرت من نباش. من می دانم با خدا چطور كنار بیایم و... دیگر حرفی نمی زد. 

ماندن من در شب پیش او خواه و ناخواه ما را در حریم های همدیگر بیشتر وارد میكرد. رختخواب من چند متری از تخت او فاصله داشت. 

موقع خوابیدن طبق معمول هر شبم لخت شدم. شیلان با دیدن من دستهایش را روی چشمانش گذاشت و فریادی كشید. خندیدم و گفتم: 

« نترس! با تو كاری ندارم من بدون لباس راحت تر می خوابم.» 

بعد از چند جلسه رفت وآمد و راحت شدن رابطه، شیلان از من كمك خواست كه برایش كاری پیدا كنم تا هم ضمن رفع نیازهای مادی اش ازروابط اجتماعی بیشتر و بهتری برخوردار گردد. با طرح این مسئله ایده ای به فكر من رسید و آن پیشنهاد كار خودم در ارتباط با مادر اووه به شیلان بود. 

در واقع مراقبت و نگهداری از مادر 95 ساله آنچنان سخت نبود و نسبت به مدت و زمان كار درآمد خوبی داشت، اما ناآشنایی و تازگی این كار برای شیلان، ناامنی و ترس در او ایجاد كرده بود . 

- من خیلی پیرزنان و پیرمردان را دوست دارم ولی آخه چندشم می‌شود. می‌ترسم مریض بشوم. چه جوری ادرار و مدفوع آنان را تحمل كنم. می دونی زیبا! بابام هم مریض بود. در شكمش یك غده بود ازهمان مریضی هم مرد. 

او همیشه خواهش می‌كرد كه دستم را روی شكمش بگذارم ولی من می‌ترسیدم. می‌ترسیدم من هم مریض بشوم. الان دلم برایش می‌سوزد و افسوس می‌خورم كه چرا خواهش او را برآورده نكردم؟ 

- افسوس ندارد. خوب نمی‌دانستی اصلا بیماری‌اش مسری نیست. خیلی‌ها مثل تو هستند. ترس اساسا از نا آگاهی می‌آید. حالا هم گذشته، عذاب وجدان ندارد. سعی كن حالا با این گونه افراد درستتر برخورد كنی. من چندش و اكراه تو را هم از این كار مراقبت از پیران می‌فهمم، لازم نیست الان تصمیم بگیری. می‌خواهی اصلا یكبار مادر را ملاقات كنی؟ دوست داری بیا به خانه ما! بدنیست كه با اووه هم آشنا بشوی. 

- آره، خوبه! من پیرها را خیلی دوست دارم. از مردهای آلمانی هم اصلا نمی‌ترسم. 

- من هم مطمئنم از این ملاقات و آشنایی خیلی خوشحال خواهی شد. 

ابتدا اووه در واگذاری این کار به شخص دیگر راضی نبود. شاید او این شغل را هم از میخهای نگهداری من در رنزبورگ می دید. 

من از خوبی ها، برتری ها، جذابیت ها و توانائی های شیلان برای اووه گفتم. از نیازهای روحی و مادی اش، از اینکه وجود او به من نیز آرامش می دهد و در غیاب من کارها به خوبی پیش می روند. 

جوانتر و پرشورتر بودن او را و ساکن بودنش را در رنزبورگ برجسته کردم و دهها امتیاز دیگر مثل پیشرفت شیلان در زبان در محیط آلمانی، همگرائی و ادغام بیشتر او در جامعه و.... که همه حاصل این کار میتوانستند باشند. 

در آخر به اووه قوت قلب دادم که آمدن شیلان یک مشارکت است نه جایگزینی. در نهایت اووه علیرغم کمی اکراه درونی آماده این ملاقات شد و من اطمینان داشتم در رویارویی او با شیلان این اندک اکراه نیز بسرعت زدوده خواهد شد. 

روز بعد شیلان به خانه اووه می‌آید. برخورد اووه با همه خارجیان گرم و صمیمانه بود، بویژه با شیلان كه از او تعریفهای خاصی هم شنیده بود. شیلان به محض دیدن مادر 95 ساله احساساتش برانگیخته می‌شود. با شورو شوق به سوی او می‌رود. 

دست بر سر و روی او می‌كشد و شروع به صحبت با او می كند. همانطور كه پیش بینی كرده بودم اووه و شیلان هم از آشنایی با هم بسیار خوشحال شده بودند. 

جّو خانه، برخورد صمیمانه اووه ، چهره مادر و مجموعه اوضاع و احوال شرایطی را بوجود آوردند كه شیلان به این كار تمایل پیدا كرد. من به او پیشنهاد كردم چند روزی در این كار با من همكاری كند و كارهایی كه دوست دارد انجام دهد نه آنچه باعث اكراه و چندش‌اش می‌شوند. این عالی‌ترین راه حل برای او بود. پیشنهاد من برای ابتدای كار شیلان 200€ در ماه بود. 

بدیهی بود در جریان كار حالتهای ناخوشایند و اكراه شیلان رفع می‌شدند. بزودی شیلان آنچنان در این كار وارد شد كه دیگر نیازی به وجود من نبود و راحت از عهده كارها برمی‌آمد، فقط گهگاهی كثیف كردن مادر و دیدن بعضی حالاتش برای او قابل تحمل نبود، كه وجود و دخالت من و اووه در این كارها مسأله را برای او حل می‌كرد. 

در مجموع نوع برخورد شیلان ناشی از ویژگی‌های روحی و ابتكاراتش طوری شد كه برتری و قوت خود را نسبت به كار من نشان داد و در كوتاه مدت حتی بیشتر از من مطلوب و محبوب اووه و برادرش قرار گرفت. من از این بابت هم خوشحال بودم. 

براستی هم كار شیلان بهتر ازمن بود، او به دست و صورت مادر كرم مخصوص می‌زد، به موهایش آرایش خاصی داده و در لباسهای او سلیقه به خرج می‌داد. با حوصله و مهربانی با او حرف می‌زد و برایش وقت می‌گذاشت. 
شیلان، مادر اووه
به شیلان یك دوچرخه هدیه دادم، می‌دانستم كه داشتن دوچرخه و یادگیری دوچرخه سواری حضور او را در اجتماع و روابطش قویتر خواهد كرد. 

با پایین آوردن هزینه رفت و آمد كمك مالی خوبی هم برای او می‌شد. 

برای آموزش و تمرین دوچرخه‌سواری با او برنامه گذاشتم. 

وای چه با جرأت بود این دختر! و چه لذتی من می‌بردم از تماشای او و حالات زیبایش در حین یادگیری و جسارتش. هرگز یادم نمی‌آورد شیلان را در آن سرمای زمستان و زمین یخبندان كه ناشیانه و به زحمت فرمان را از اینور و آنور رفتن بازمی داشت و بی پروا پا می‌زد و پا می‌زد. 

اضطراب و دلهره وجودم را فرا گرفته بود. می‌ترسیدم از وقوع حادثه‌ای برای او در آن سرما و زمین لیز، اما قشنگی جسارت و جرأت او مرا از ابراز نگرانی و دلهره‌ام مانع می‌شد. 

حیفم می‌آمد كه مبادا زلالی آن شتاب بی آلایش او در حركت به جلو را با علائم بیماری ترس وجودم آلوده‌اش كنم. نه! بهتر بود آن ترس و اضطراب را در درونم می‌خواباندم تا این دختر جوان و پرشور مفهومی به نام ترس را حداقل در این وادی نشناسد. 

چند روز بعد آن بود كه باید لاشه اوراق دوچرخه را به ری سایکلین و محل بازسازی زباله ها می‌بردیم. شیلان در یك سرازیری با از دست دادن كنترل، محكم به دیوار اصابت كرده بود. 8 بزرگ در چرخها به همراه كون درد او نتیجه‌ای خنده‌دار برای همه ما شده بود. اما ما برای او دوچرخه بهتری داشتیم و دیگر مطمئن بودیم از موفقیت و مهارت او. 

یك روز در حین نشان دادن عكسهای خودم به شیلان عكس درایت توجه او را به خود جلب كرد. 

- این عکس کیست؟ 

- درایت، دوستم كه مثل تو كرد عراقی است. 

- راست می‌گویی؟ چه خوب! (و با خجالت) چه پسر قشنگ و خوش تیپی! زشت است این حرف؟ نه؟ (و جلو دهانش را می‌گیرد.) 
درایت Dreet 
- معلوم است كه زشت نیست! آخرچرا باید زشت باشد. تو از زیبایی و خوش تیپی یك انسان تعریف می‌كنی. ول كن این كلمه مزخرف "زشت است، زشت است" را. 

- آخه گنه ( گناه ) است ... 

- گناه یعنی چه؟ من نمی‌دانم خدا هست یا نه ولی باور كن اگر خدا هم وجود داشته باشد از این كار تو كه تعریف كردن از زیبایی‌ها و خوبی‌های انسانهاست خوشش می‌آید. 

( با تردید )- یعنی بد نیست؟ (و ادامه می‌دهد) من خیلی از او خوشم آمده. می‌دونی من می‌خواهم با یك پسری هم زبان و هم‌ ولایت خودم ازدواج كنم. از افغانی‌ها، تركها وعربها نمی‌خواهم. دوست دارم كرد عراقی باشد. گفتی اسم این دوستت چیه؟ 

- درایت، من خوشحالم كه تو از درایت خوشت آمده است اما شیلان، زود به ازدواج فكر نكن برو اول آشنا شو بعد ببین چه پیش می‌آید. درایت هم الان نمی‌خواهد ازدواج كند. 

- ولی او دوست پسر توست! 

- خوب كه چی؟ باشد! نمی‌تواند دوست تو هم باشد؟ اشكالش چیه؟ یعنی دوست من باشد تو حق نداری ازاو خوشت بیاید؟!! مزخرف! به نظرمن هر کسی می تواند از هرکس دیگری خوشش بیاید. 

- تو با او سكس هم داشتی و الان هم داری؟ 

- آره 

- نه! نه! پس نمیشه! 

- از نظرمن مانعی ندارد كه تو هم با او دوست بشوی. چون هر دوی شما انسانهای بسیار با احساس و پرمحبت هستید و مطمئنم هرگز به همدیگر ضربه‌ای نمی‌زنید. اگر بخواهید این رابطه پرباری برای شما خواهد شد به ویژه برای تو كه در زندگی‌ات رابطه عشقی و عاطفی را اصلا تجربه نكرده‌ای. شیلان خیره به عكس درایت مانده بود . 

- دوست داری عكس او را برداری؟ 

- نه! نه! 

چند روز بعد شیلان در حال پوشاندن لباسهای مادر بود كه زنگ تلفن به صدا در می‌آید. تصادفا درایت پشت خط بود. 

به درایت از شیلان و ماجرای عكس او تعریف كردم. درایت هم خنده‌كنان از شیلان پرسید. 

( من رو به شیلان ) - دوست داری با درایت صحبت كنی؟ 

( شیلان دستپاچه و من و من كنان )- خجالت می‌كشم. بد است! 

- چی بد است؟ یك آشنایی و احوالپرسی است. ترا كه نمی‌خورد. دوست داری بگو آره! دوست نداری بگو نه ! زور نیست. 

- خوب! باشد! كوتاه با او حرف می‌زنم. 

هر دو شروع به صحبت كردی كردند. من نمی‌فهمیدم ولی از حالات شیلان احساس خوشایندی داشتم. لذت می‌بردم از اینكه این دختر جوان كمی باز شده بود و به كوچكترین حق طبیعی خود، هم صحبتی با جنس مخالف پا داده بود. 

همان روز من و درایت درباره شیلان بسیار حرف زدیم. درایت هم تمایل به ارتباط با شیلان نشان می‌داد. صفا و صمیمیت شیلان برای او هم دلنشین شده بود. 

چند ساعت بعد از شیلان پرسیدم آیا می توانم شماره تلفنش را به درایت بدهم، جواب او آری بود. 

شب دیر وقت وقتی به خانه‌ام درهامبورگ زنگ زدم تلفن به طور طولانی مشغول بود. با خوشحالی و خنده بر لب از رابطه شیرین درایت و شیلان به خواب عمیقی فرو رفتم. 

درایت و شیلان ساعتها با هم حرف می‌زدند. او بشدت به درایت علاقه‌مند شده بود. راحت از احساسش با من حرف می‌زد. بر خلاف ذهنیات و منطقش، عملا و احساسا مرا مانعی برای ارتباط خود با درایت نمی‌دید. 

زمان مسافرت من به هامبورگ نزدیك می‌شد. 2 روز قبل از آن شیلان با ذوق و شوق به من گفت: زیبا! من هم می‌خواهم با تو به هامبورگ بیایم. یكی از فامیلهای من با خانمش آنجا زندگی می‌كند. من پیش آنها می‌مانم اما می‌خواهم كه درایت را هم از نزدیك ببینم. 

- اگر دوست داشته باشی، می‌توانی خانه من هم بمانی. 

- نه ! نه! چند ساعت می‌مانم ، بعد می‌روم پیش فامیلمان. 

- هر طوردلت می‌خواهد. بهر حال من خوشحال می‌شوم خانه ما بمانی. می‌خواهی با درایت تنها باشی؟ 

- نه! نه! تو هم باید باشی! بگو ببینم دقیقا كی می‌روی؟ خیلی دلم می‌خواهد زودتر درایت را ببینم. 

- روز جمعه، اما اگر می‌خواهی یك روز زودتر برویم. 

- آره ، می‌خواهم. 

- Ok من با اووه صحبت می‌كنم . اووه هم این 3-2 روز باید به تنهایی از مادر مراقبت كند. 

پنج شنبه بعد از ظهر اووه ما را به ایستگاه راه‌آهن رساند. هزینه سفر شیلان را من متقبل شدم. 

شیلان آرام و قرار نداشت و شور و هیجان وجودش را فرا گرفته بود. 

یكی دو روز بود كه حتی سیستم گوارشش بهم خورده بود. دچار اسهال و بی اشتهایی شده بود و چیزی نمی‌توانست بخورد. به او می‌گفتم اینها همه طبیعی است و بزودی حالاتش نرمال خواهد شد. 

در مسیرزیبای رنزبورگ به هامبورگ همه‌اش باید از درایت برای او می‌گفتم. او را خوب می‌فهمیدم چرا كه خودم تازه با 47 سال سنم دستكمی از او نداشتم. 

شیلان برای درایت هدایایی مثل ادوكلن مردانه گرفته بود، چیزهایی كه هیچوقت من در رابطه با مردانم به آنها فكر نمی‌كردم. خوشحال بودم از این نقطه قوت شیلان كه برآورنده نیازهای روحی درایت نیز می‌توانست باشد. 

موقع پیاده شدن از قطار نا امنی و ترس درونی شیلان خود را در اشكال مختلف نشان داد. او هراسان به اینور و آنور نگاه می‌كرد تا مبادا كسی او را ببیند. احساس می ‌كرد انگارهمه متوجه این كار خطا !! و به قول خودش گنه!! او می‌شوند. 

- ای وای مثل اینكه پسر خاله‌ام بود! آره! فكر می‌كنم خودش بود. آخه او اینجا چكار می‌كند؟ 

- مگر چیه شیلان؟ این حق طبیعی توست با هر كس كه می‌خواهی باشی، خانه هر كسی دوست داری بروی یا اصلا خانه فامیلتان نروی. آیا در این تصمیم‌گیری هم ترس داری؟ من واقعا نمی‌فهمم علت این حالتهای تو را. خوب! بگذارتو را ببینند مگرچی می شود؟ 

- نه! نه! نباید كسی مرا ببیند. 

- ول كن به آدمها نگاه نكن! روز خوبت را خراب نكن! به شادی‌ها و خوشی‌ها فكر كن! 

در طول مسیر خانه سعی می‌كردم با نشان دادن تازه‌های محل زندگی‌ام تمركز و حواس او را تغییر دهم. بعد از 10 دقیقه پیاده روی از فاصله‌ای خانه قشنگم را به او نشان دادم. دم در خانه من تصادفا به علی عرب برخوردیم. با معرفی او به شیلان، ناراحتی و وحشت در چهره‌اش نمایان گشت. 

او فكر كرده بود علی عرب همان درایت است. یك آن رویاهایش به هم ریخته شدند. 

- شیلان! علی عرب یكی از دوستان خیلی خوب من است ( ومن رو به علی ) علی! ما بعد با هم تلفنی صحبت می‌كنیم. 

علی عرب هم از همان دم در از ما خداحافظی كرد و رفت. ما وارد خانه شدیم. 

- شیلان! راحت باش! اینجا هم مثل خانه خودت هست. درایت 3-2 ساعت دیگر می‌آید محل كار او از اینجا خیلی دور است. معمولا حدودهای 12 شب به اینجا می‌رسد. حالا شاید به خاطر تو كمی زودتر بیاید. ببینم می‌خواهی چیزی بخوری؟ 

- نه! اصلا اشتها ندارم. 

- خوب! پس من به كارهایم می‌رسم. 

- زیبا! تو امشب اینجا می‌مانی؟ 

- راستش، شیلان من هر وقت هامبورگ می‌آیم. معمولا شب اول پیش ینس می‌روم، مگر حالا به خاطر تو امشب اینجا بمانم. 

- نه! زیبا اگر می‌خواهی بروی، برو پیش ینس. من اینجا می‌مانم. 

- راست می‌گویی؟ چه خوب! 

از هول و خوشحالی‌ام و از اینكه مبادا منصرف شود نفهمیدم چطور زودی وسایلم را جمع و جور كرده و آماده رفتن شدم. 

شیلان آن منطقه را نمی‌شناخت. رفتن من از خانه قطعیت شب ماندن او در آنجا بود و این امتحان بزرگی برای او می‌توانست باشد. من عمدا تلفن ینس را هم به او ندادم. 

- خوب ، شیلان من رفتم. تو یخچال همه چیز هست. دیگر تكرار نمی‌كنم. مثل خانه‌ات اینجا راحت باش. خوش بهتان بگذرد. تا بعد! من خودم به شما زنگ می‌زنم و زود خانه را ترك می‌كنم. 
زیبا و ینس
خیلی خوشحال بودم. شیلان قدمهای بزرگی را در ارتقا و آزادی‌اش و رفع كمپلکس‌ها و ترسهایش برداشته‌بود. در این چند ساعت شیلان وقت داشت به خودش برسد. او رفع خستگی كرد دوش گرفت لباس و آرایش‌اش را عوض كرد و آماده دیدار درایت شد. 

حدودهای ساعت 11 درایت آمد. او كلید خانه را داشت اما تك زنگ كوتاهی می‌زند. شیلان و درایت با هم روبرو می‌شوند و در محیطی گرم و صمیمی آشنائی نزدیك آنها با هم صورت می‌گیرد. 

من و ینس هم بعد از یكی دو هفته حرفهای زیادی با هم داشتیم. عمدا به خانه‌ام زنگ نزدم، علیرغم اینكه حرص و اشتیاقم برای پی‌گیری ماجرا زیاد بود. 

نزدیك ساعت 12 شب تلفن ینس به صدا در می‌آید. هم می‌خواستم هم نمی‌خواستم درایت باشد، اما درایت بود. 

- سلام زیبا! خوبی؟ (بعد با حالت تشر) زیبا! چرا یک چیزی ندادی به شیلان بخورد. چند روزه غذا نخورده، شیرموز برایش درست می‌كردی! 

- خوب ، اشكالی ندارد درایت! حالا زیاد احساساتی نشو!! هیجان زیاد برایت خوب نیست!! همه چیز درست میشه. كم كم شیلان غذا هم می‌خورد. حالا بهتان خوش می‌گذرد؟ 

- آره، داریم با هم حرف می‌زنیم. انگار حرفهای ما تمامی ندارد. 

- خوب پس همه چیز Ok هست. شب بخیر! 

شب را با حالت نیمه اضطراب بسر رساندم و صبح بعد از صرف صبحانه با ینس حدود ساعت 10 به خانه زنگ زدم. 

- خوب خوابیدید؟ 

- نه تا نزدیك‌های صبح بیدار بودیم. شیلان الان خوابه. زیبا! كی می‌آئی؟ می‌خواهم با تو حرف بزنم. 

- باشه! نیم ساعت دیگر پیش شما هستم. زنگ در را نمی‌زنم. 

وارد خانه شدم. شیلان روی مبل خواب بود و درایت بیدار روی تخت دراز كشیده بود. كنار تخت می‌نشینم و درایت را می‌بوسم. 

دستم را در دستش می‌گیرد و شروع به صحبت می‌كند. 

- زیبا! شیلان از من خواسته به تو نگویم چون تو رازدار نیستی ولی من قبول نكردم. گفتم من از زیبا چیزی پنهان ندارم. شیلان خیلی صاف و صادقه، خیلی دختر خوبی است، ولی خیلی چیزها را نمی‌داند و می‌ترسد از خدا، دین، خانواده، آبرو و ... خیلی چیزها باید یاد بگیرد. انرژی زیادی می‌خواهد. 

- همه همین طور بودیم و هستیم. 

- ما دیشب خیلی با هم حرف زدیم. می‌دانم عاشق من شده ولی اصرار داشت برای تداوم ارتباط با هم ازدواج كنیم. من به او گفتم من نمی‌خواهم ازدواج كنم و اساسا به خاطر چنین مسائلی از كشورم خارج شده‌ام. 

از آن طرف شیلان رابطه من و تو را هم زیر سؤال می‌برد. می‌گفت: اگر بخواهم با او ارتباط داشته باشم نباید با زیبا رابطه عشقی و جنسی داشته باشی. 

- خوب تو چی گفتی؟ 

- من گفتم آنقدركه زیبا مرا زجر داده خیلی دلم می‌خواهد یك جوری عشق او را از دلم بیرون كنم ولی تا الان نتوانستم و نمی‌دانم چرا با این همه كارهای غیر عادی و عجیب و غریبش باز او را دوستش دارم. (و دستم را می‌بوسد.) من می‌خندم. 

درایت ادامه می‌دهد: 

« بعد از كلی بحث گفتم شیلان تو مجبور نیستی با من ارتباط داشته باشی. من هیچ خواسته جنسی از تو ندارم. امروز هم مهمان من هستی قدمت روی چشمم! به عنوان یك دوست و رفیق روی من حساب كن، اما من فعلا نه ازدواج با كسی می‌كنم نه می‌توانم دست از زیبا بكشم. دین و ایمان هم ندارم و متنفر از اسلام و مذهب هستم.» 

- نگفتی كه تو هم مثل پیامبر یك سوره آوردی به نام سوره¨ الكاندوم. 

- نه دیگر این را نگفتم. حالا بگذریم. می‌دانی زیبا! از حرفهای من شیلان به فكر فرو رفت. مدتی بعد شیلان آمد و كنار من نشست. من هم دستش را در دستم گرفتم. 


به قول شیلان او در این لحظه همه چیز را دین، ایمان، اعتقاد، آبرو و گناه را فراموش كرد و همه برایش بی‌تفاوت شدند. او به من ابراز عشق و تمایل برای هم آغوشی كرد. 

من هم پذیرفتم و ما با هم خوابیدیم. آره! زیبا! ما با هم خوابیدیم. شیلان می‌خواست این موضوع از تو پنهان بماند ولی من نپذیرفتم. 

- درایت! این مسأله مهمی نیست. دلتان خواست، با هم خوابیدید. خوب كاری كردید. این اولین تجربه عشق برای شیلان هست. تو هم خوشحال باش كه توانایی عشق ورزیدن به دیگران را داری، هر كس این توانایی را ندارد. 

- ولی شیلان خیلی مبتدی است، بوسیدن هم درست بلد نیست. 

- آخ، چی می‌گی! من هم خیلی كارها بلد نیستم. درمسائل عشقی و احساسی عوامل زیادی دخیلند. شیلان خیلی جوانست، حتی جوانتر از سنش. این رابطه هنوز خیلی جای رشد دارد. شیلان نیاز به عشق و محبت و امنیت و راحتی درونی دارد. 

در حین صحبتها شیلان بیدار شد، من و درایت فارسی حرف می‌زدیم و شیلان فارسی نمی‌دانست. 

- سلام زیبا! صبح بخیر! 

- صبح بخیر خوشگل! صدای ما اذیتت نكرد؟ 

- نه! نه! اصلا، راحت باشید! و به دستشویی رفت. 

بعد از برگشتن او، درایت شیلان را به سمت خودش صدا كرد. شیلان كنار او روی تخت نشست. درایت دست او را در دستش گرفت. 

(من رو به آنها)- می‌خواهم چند عكس از شما بگیرم. اجازه دارم؟ دلم می‌خواهد عكس این صحنه‌های قشنگ را داشته باشم. 

شیلان سری تكان داد و گفت: باشه! بگیر! 

دو تا عكس از آنها در همان حالت گرفتم و بعد از بلند شدن درایت دو عكس دیگر. 
(درایت رو به شیلان)- من همه چیز را برای زیبا تعریف كردم. 
شیلان سرش را به پائین می‌اندازد. 
شیلان و درایت
- خوب كاری كردید، این ارتباط برای تو شیلان خیلی خوبست. لذت بردن از زندگی حق توست گناهی وجود ندارد. من به عنوان یك دوست می‌خواهم فقط یك توصیه به تو بكنم. مواظب باش فقط حامله نشوی. بچه‌دارشدن كل سیستم زندگی‌ات را بهم خواهد زد. 

- مهم نیست، اصلا مهم نیست، حامله بشوم هم عیبی ندارد. 

- چی چی مهم نیست!! شیلان تو هنوز توعالم رویا و هپروتی و چیزی جز درایت و لحظه كنونی نمی‌بینی. چند روز دیگر كه از آن بالای ابرها پائین بیائی، حالت را می‌پرسم. فكر می‌كنم آن موقع برای بحث و گفتگو بهتر باشد، مگر اینكه تو از آن زنانی باشی كه بچه را وسیله و میخ سفت كردن رابطه و عامل نگه داشتن طرف مقابل می‌كنند. 

درایت - شیلان! من بهیچ وجه نمی‌خواهم بچه دار شوم. 

من از دوران پریود شیلان سؤال كردم. 

در آخر قرار شد به اتفاق به داروخانه‌ای برویم و ضمن پرسش، داروهای مورد نیاز را تهیه كنیم. 

از ساعت 12 ظهر گذشته بود كه هر سه به راه افتادیم. شیلان می‌خواست نزد فامیلهایش برود و درایت سركارش . شیلان همچنان تكرار می‌كرد كه كسی از این ماجرا با خبر نشود. درایت به او قول داد اما من نه، از نیمه راه من از آنها جدا شدم و قرار دیدار بعدی من و شیلان در رنزبورگ شد. 

3-2 روز بعد من به رنزبورگ برگشتم، ابتدا ماجرا را به اووه تعریف كردم. 

اووه هم برای شیلان خوشحال بود هم برای خودش . او از دیدگاه خودش احتمال می‌داد با این رابطه جدید یك رقیب عشقی آنهم رقیب تازه نفس 27 ساله از میدان بدر می‌رود، رقیبی كه نه تنها او حاضر به دیدارش نبود بلكه نمی‌خواست صدا یا نامش را هم بشنود. من هم با خودم می‌گفتم شاید با این ماجرا نفرت اووه از درایت کم شود و حداقل حاضر به دیدار این جوان كه جرمش جزعاشقی نبود گردد. خوشبختانه بعدا همین طور هم شد. 

شیلان این موضوع را به یكی دو نفر از دوستانش تعریف می‌كند. آنها شدیدا مذهبی بودند و شروع به نكوهش و سرزنش این دختر جوان می‌كنند كه تو گنه كرده‌ای و باید توبه كنی! 

گذشت یكی دو روز از این واقعه، هشیار شدن شیلان با پائین آمدن او از آن دنیای رویاها، بیداری احساس گناه، تقصیر و عذاب وجدان بر مبنای اعتقادات مذهبی‌اش، سرزنش دوستان و ترس از بازگوئی ماجرا توسط من و .... همه و همه دست به دست هم دادند و او را دچار بحران روحی كردند. 

شیلان غسل توبه می‌كند، به رازو نیاز و نماز و طلب بخشش از خدا متوسل می‌شود، اما عشق و محبت درایت و تأثیر رفتارهای خوب او بر شیلان چیزی نبودند كه به آسانی سركوب شوند. 

شیلان دچار تضاد و دوگانگی‌های درونی می‌گردد. برای رفع این بحران روحی راه حل شرعی و مذهبی او ازدواج با درایت بود. اما اصرار و پافشاری او بر این امر دافعه و افزایش مقاومت درونی درایت را موجب می‌شد، همانگونه كه تأكید مداوم او بر مخفی ماندن این ماجرا مرا هم هرچه بیشتر به فاش كردن آن تحریك می‌نمود. 

من به بعضی از دوستان از جمله محمد افغانی و نجلای ترك تعریف كردم. از آنها خواستم آنها هم به سهم خود به شیلان احساس امنیت دهند كه خطایی مرتكب نشده و احساس گناه و تقصیر او بیهوده است. اووه شیلان را در آغوش میگیرد و با او صمیمانه به صحبت می‌نشیند. نجلا هم همین‌طور، اما هنوز اینها برای فرونشاندن آتش‌درون شیلان كافی نبودند. ترس شیلان همچنان پا برجا بود. 

اصرار و پافشاری و تكرار مداوم شیلان بر مخفی كاری توی اعصابم می‌رفت و عصبانی‌ام میكرد بطوری كه چندین بار از حرصم تصمیم گرفتم برای فیصله دادن به ماجرا به همه فامیلهایش خبر دهم. مرگ یكبار شیون یكبار!! چندین بار با او دعوایم شد و گفتم كه دیگر در این رابطه با من صحبتی نكند و برای من هم تعیین تكلیف نكند. 

از طرف دیگر وقتی شیلان اصرار بر ازدواج با درایت را بی نتیجه می بیند، تصمیم به قطع ارتباط با او میگیرد. فشارات روحی و ناراحتی هایش او را به مشاوره روانپزشکی میکشاند. من هم موافق این تراپی بودم. 

به شیلان می گفتم:« تو باید این مرحله را سپری کنی. خواه ناخواه روزی با چنین مسائلی روبرو می شدی. تنها به کمک خودت می توانی از این بحرانها خارج بشوی.» 

من به شیلان پیشنهاد کردم برای رفع این مشکلات روحی اش با دیگران حرف بزند و به هرکس و ناکس این ماجرا را بی پروا بازگو نماید. درایت را به رنزبورگ دعوت کرده، به دوستانش معرفی کند و درباره او راحت با دیگران صحبت کند. 

سخت بود این کار برای او، ولی می گفتم تنها با افتادن در درون ترس از آبرو وننگ و رویاروئی با خطرات بزرگ شده درذهنمان هست که قادر به رفع آنها می شویم. 

این ضرورت و جبری است که باید آن را بپذیریم و دردهای این بیماری را در سیر بهبودی آن تحمل کنیم. شیلان اینها را قبول نمی کرد اما این حرفها تلنگری بودند که کم و بیش او را به جلو می راندند. 

چندین هفته از این ماجرا گذشت. خوشبختانه شیلان حامله نبود و علیرغم ناراحتی ها و افسردگی اش در کار با مادر اووه نیز موفق بود و می رفت بطور کامل جایگزینی برای من گردد. رابطه او با اووه و برادرش هم هرروز بهتر و بهتر میشد. 

اووه به او درس آلمانی میداد. درکارهای منزلش به او کمک میکرد. مشکلات اداری اش را رفع می کرد. هدایای خوبی برایش می خرید و به قول مادر و پدرم من او را خانم خانه کرده بودم. خلاصه دوستی صمیمانه و خوبی بین آنها ایجاد شده بود. 

رابطه شیلان با درایت تلفنی برقرار بود. دوستانش هم به او ازعفو و بخشش خداوند رحمان!! نوید داده بودند. اما آیا همه اینها رفع کننده بحرانهای درونی او بودند؟ 

روزی من به شیلان از ظاهر شدن عکسها خبر می دهم. او بلافاصله و باسرعت خود را به خانه ما رساند. اضطراب و نگرانی درونی اش خود را نشان می دادند. دقایقی بهت زده و ناراحت خیره به آنها شده بود. 

- زیبا! این عکسها را به من می دهی؟ خواهش می کنم! 

- آره، معلومه! همه اش مال تو، بگیر! 

- می خواهم همه اش را پاره کنم. اشکال ندارد؟ اجازه می دهی؟ 

- آنها مال تو هستند. هر کاری دوست داری با آنها بکن! پاره شان کن! 

شیلان همه آن عکسها را پاره می کند و آرام به خانه اش برمی گردد. 

در یکی از این روزها درایت تصمیم می گیرد به رنزبورگ بیاید. پرواضح که برای او در خانه اووه جائی نبود. چند ماه قبل از این وقایع وقتی درایت برای دیدار من درغیاب اووه می خواست به رنزبورگ بیاید، اووه شدیدا مخالفت کرده بود. اووه برای نقاشی خانه شعله، دخترسیمین به هامبورگ رفته بود. نظر درایت بر این بود که اووه نیست پس مشکلی نمی تواند باشد، ولی من تنها در صورت موافقت اووه راضی به این امر بودم مگر آنکه درایت من را در خارج از خانه اووه ملاقات می کرد. 

درایت به پیشنهاد من به خانه سیمین می رود تا از اووه برای دیدار من در خانه او اجازه بگیرد ولی با جواب نه شدید و برخورد تند و اعراضی اووه مواجه می شود. 

حال باید درایت فکر دیگری می کرد. او به شیلان زنگ می زند ولی جواب شیلان هم منفی بود. 

ضمن اینکه من و درایت از شیلان و اووه ناراحت بودیم، اما جای تحمیل وجود نداشت و چاره ای نبود جز سکوت در برابر خواسته آنها. 

درایت با دیدن این اوضاع تصمیم می گیرد برای دیدار من یک روزه به رنزبورگ بیاید. 

من برای شب ماندن او منزل دوستم محمد را پیشنهاد می کنم. محمد با کمال میل قبول میکند. شیلان انتظار این تصمیم درایت را نداشت. او فکر می کرد اگر جواب نه بگوید درایت دیگر به رنزبورگ نخواهد آمد. 

روز آمدن درایت نزدیک می شد. شیلان یک روز قبل از آمدن درایت به من میگوید: 

« زیبا! وقتی درایت آمد می توانید به خانه ما بیائید من شما را برای ناهار دعوت میکنم.» 

- ممنونم! ولی لطفا خودت به درایت بگو! 

روز بعد من به استقبال درایت به ایستگاه راه آهن می روم. هر دو دوچرخه داشتیم. دو ساعتی به گشت و گذار در شهر پرداختیم. جاهای دیدنی شهر را به درایت نشان دادم. از اینجا و آنجا باهم حرف می زدیم. 

درهمین مسیرها به منزل یکی از دوستان شیلان سر زدیم. من ضمن معرفی درایت به فاطمه او را برای صرف ناهار به خانه شیلان دعوت کردم. می دانستم شیلان خوشحال خواهد شد. من فاطمه را می شناختم. او دختر روشنفکری بود و می توانست آرام کننده بحرانهای شیلان باشد. شیلان هم از این دعوت استقبال کرد. 

بعد از 3- 2 ساعتی من و درایت بسوی خانه شیلان پا زدیم. در راه درایت این جوجه خروس بلندپرواز ما باغرور می گوید:« زیبا! می دونی! من فکر می کنم توانائی این را دارم که از عهده 10 زن برآیم و اشکالی هم در آن نمی بینم.» 

- به به! درایت، این توانائی عالیه! امیدوارم به جائی برسی که از این هم قویتر بشوی، اما گاماس گاماس! حالا ببین از عهده 2 نفر آنها برمی آئی. زمانه دیگر عوض شده و زنان بسیار آگاهتراز گذشته. 

دوران مالکیت بر انسانها و برخورد کالا مانند به زنان مدتهاست سپری شده. به همین راحتی هم که فکر میکنی نیست، البته من از این احساس قدرت تو خوشم می آید. 

به خانه شیلان رسیدیم. شیلان به گرمی از ما استقبال کرد. همه جا تمیز و آراسته بود. شیلان چندین نوع غذا تهیه کرده بود. 

درایت برای او یک بلوز قشنگ با یک جفت گوشواره هدیه آورده بود. شیلان زود آن بلوز را به تن کرد و گوشواره ها را به گوش. آنها کاملا مناسب او بودند و زیبائی اش را دو چندان کردند. 

هر دو خوشحال از این دیدار بودند. شیلان اووه را هم برای ناهار دعوت کرده بود. نشست اووه و درایت در یک جمع صمیمانه کنارهم واقعه کم اهمیتی نبود، بویژه برای من که آرزوی آن را داشتم. 

اووه هم آمد. فاطمه دوست شیلان هم بدنبالش. همه به خوشی و خوبی از همه جا حرف میزدیم. تلاش من این بود همه راحت بدون ترس و نگرانی دل هایمان را باز کنیم و حداقل در آن جمع کوچک خود تمرین یک زندگی بی دغدغه و آرام و خوش را داشته باشیم. بی پروا سخن بگوئیم. از قضاوت ها نهراسیم و همانگونه که هستیم خود را نشان دهیم. 

اووه طبق معمول نقد نظرات و شیوه زندگی من را آغاز می کند، اینکه من غیرعادی و آنرمال هستم، انسان نمی تواند در یک آن چند نفر را دوست داشته باشد و..... 

فاطمه دختر 32 ساله ای بود که تا آن زمان دوست پسری اختیار نکرده بود. او ارتباط درایت و شیلان را نقد نمی کرد اما خود را هم درموقعیتی نمی دید که وارد رابطه ای با یک مرد بشود. فرهنگ متاثر از مذهب، سنت، عرف در وجود او عمیق ریشه دوانده بود. با همه این احوال او نظرات خود را به راحتی بیان می کرد. فاطمه و اووه از بسیاری جهات هم نظر بودند. 

بعد از چندین ساعت این مهمانی به پایان می رسد. شیلان رو به درایت می گوید: 

« درایت! تو اگر دوست داری می توانی شب اینجا بمانی!» 

درایت - اگر اشکال ندارد، با کمال میل! 
من رو به درایت - من هم خیالم راحت شد. دیگر لازم نیست با محمد صحبت کنم، البته محمد دوست داشت با تو آشنا بشود ولی این طوری بهتر شد. فردا صبح من اینجا می آیم که با هم به هامبورگ برگردیم. 

من برنامه خود را طوری تنظیم کرده بودم در برگشت درایت با او همراه باشم. دراین فاصله شیلان هم به همسفری با ما تمایل نشان می دهد. بدین ترتیب درهزینه سفرهم صرفه جوئی میشد. قرار برآن گذاشته بودیم که بعد از صبحانه راهی هامبورگ شویم. 

من و اووه از همه خداحافظی کردیم و با چند ظرف غذا راهی خانه مان شدیم. هر دو خوشحال ازاین مهمانی بودیم منتها هر یک از زاویه احساسی خودش. 

فردا صبح من ازاووه خداحافظی میکنم تا 3-2 روزی به خانه و زندگی ام درهامبورگ برسم. 

به خانه شیلان رسیدم. شیلان خیلی خسته به نظر می رسید. درایت مشغول صبحانه بود. 

- خوب خوابیدید بچه ها؟ 

درایت - من آره، ولی شیلان اصلا! کمی بعد با هم صحبت می کنیم زیبا! 

ایستگاه راه آهن به خانه شیلان زیاد دور نبود و می توانستیم پیاده به آنجا برویم. در مسیر راه درایت گفت:« شیلان! دوست دارم در حضور توهمه چیز را به زیبا تعریف کنم. اشکالی نداره؟» 

شیلان با بی اعتنائی شانه هایش را بالا می اندازد و می گوید:« هرچه دوست داری بگو!» 

با اشتیاق، تمام وجود گوش بودم. بیشتر حالات و عملکردهای شیلان برای من اهمیت داشت و اینکه بعد از چندین هفته درگیری های روحی واکنشهای او چگونه بودند. 

- زیبا، دیشب من روی یک تخت خوابیدم و شیلان روی یک تخت دیگر. من متوجه بودم که شیلان خوابش نمی برد. بعد از مدتی او سراغ من آمد و گفت دوست دارد کنار من بخوابد، اما جواب من به شیلان این بود « شیلان! هر وقت تو احساس گناه نکردی، بیا وهر وقت بعد از خوابیدن با من توبه نکردی، بیا، پس حالا خواهش میکنم برو سرجای خودت و آرام بخواب! فکر می کنم این برای هر دوی ما بهتر باشد. 

من کسی نیستم که تا یک زن را ببینم خودم را گم کنم. من با تو یک دوست خوبی هستم که ترا برای خودت دوست دارد نه برای سکس. این برای تو می تواند تجربه خوبی باشد مردی را ببینی که با این همه زیبائی تو به شخصیت و وجودت ارزش می گذارد و همیشه اینطور نیست مرد مثل آتش باشد که سریعا پنبه را بسوزاند. زیبا! من نخواستم با شیلان بخوابم نه اینکه او را دوست ندارم بلکه احساس کردم این کار درستر است. شیلان هم سر جای خود رفت ولی تا صبح نخوابید. الان هم خیلی خسته است.» 

نمی دانستم چی بگویم. برخورد درایت خیلی خوب وسازنده بود، ضمن اینکه اصلا تحقیرآمیز نبود. شیلان در واقع نتیجه رفتارها و تحمیل های خودش را دیده بود و جائی برای اعتراض نبود. 

سوار بر قطار شدیم. هر سه در یک کوپه ای خالی جای گرفتیم. 

ابتدا شیلان کنار من نشسته بود. درایت متوجه خستگی مفرط او شد. با مهربانی شیلان را به سوی خود خواند. شیلان زود از جای برخاست و کنار او نشست. 

درایت در حین نوازش موهای او سر شیلان را روی شانه خود نهاد. لحظاتی بعد شیلان در همان حالت به خواب فرو می رود. من و درایت سکوت اختیار می کنیم تا آرامش او برهم نریزد. 

شیلان همان بلوز قشنگ، هدیه درایت را برتن داشت و گوشواره ها نیز در گوشش بودند. در همان حالت خواب درآغوش درایت احساس امنیت و اعتماد در شیلان دیده می شد. هر از چند گاهی درایت در حین نوازش او بر دستهای او بوسه می زد. 

این صحنه زیبا در آن مسیر سرسبز و دل انگیز رنزبورگ یکی از قشنگ ترین خاطرات زندگی من شد. خیره به پنجره به یاد صحنه ای در سالها پیش در دوران دانشجوئی ام افتادم. 

دوست پسری داشتم به نام محمد. بعداز آشنا کردن او با دوست دیگرم، فاطی، یک احساس ملایم عشقی بین آنها بوجود آمد. 

روزی هر دو مهمان من بودند. من آنها را تنها گذاشته و مشغول کارهایم شده بودم. مدتی بعد درحین برگشت به اتاق از فاصله ای متوجه معاشقه آنها باهم شدم. 

احساس حسادت در وجودم برانگیخته شده بود. 

بدون هیچ واکنشی نسبت به آنها به دستشوئی رفتم. داغ و سرخ شده بودم. رو به آینه ایستادم. به صورتم آب سرد زدم و چندین نفس عمیق کشیدم. رو به خودم در آینه گفتم: 

« ها! چی شدند حرفها و شعارهایت! این حسادت از کجاست؟ حالا ازخودت خوشت میآید؟» ندائی در درونم گفت:« نه! نه!» 

- پس چه می کنی؟ 

باز همان ندا - رهایشان کن! تا جائی که میتوانی در راحتی آنها برای معاشقه شان بکوش! 

سخت بود برایم ولی از عهده اش برآمدم. 

در آن روز ماشین رنوی ام را در اختیار آنها قرار دادم تا با آن محمد به فاطی رانندگی یاد دهد و هرجائی که دوست دارند بروند. 

بگذریم از اینکه در همان تمرینات فاطی ماشین را به جائی می زند و 5000 تومان خسارت برایم بجای می گذارد. آن را هم از او مطالبه نکردم تا دلم را برای آن حسادت نسبت به او آرام کرده باشم. 

چشم از منظره زیبای بیرون برمی دارم. روبرویم شیلان هنوز در آغوش درایت در خواب بود. درایت به من لبخند می زند. احساس غرور به خودم داشتم. 

چقدر آرامتر و روانتر و راحتتر نسبت به گذشته شده بودم. جهان بینی و نگرش و نقطه نظراتم باثبات و روشنتر شده بودند و بر پایه احساس و منطق کنونی ام انسانی آزادتر. 

یک ساعت بعد قطار به هامبورگ می رسد. بعداز پیاده شدن، من و شیلان و درایت هرسه همدیگر را درآغوش می گیریم و با بوسه ای بر لبهای همدیگر هر یک به سوی زندگی و راه خود پیش می رویم. 

Ziba Nawak      01.05.07     Hamburg 




1 comment:

رهنمودهای زیبا ناوک

تماس با زیبا ناوک

zibanawak1@gmail.com 00491795737383

فیسبوک

آمار بازدیدکننده ها