Monday, December 21, 2015

- وای، وای روسری هایتان را بکشید جلو! آقای عربی داره می آد

آقای عربی یک چوپان بود که بعد از زحمات فراوان معلم شده بود و بعد از سالها معلمی و نیز فعالیت در جبهه ها و ارگانهای انقلاب اسلامی تصمیم گرفته بود که در رشته پزشکی به تحصیل بپردازد.

من و آقای عربی همسن و سال بودیم و هر دو بعد از سالها تجارب مختلف در برهه ای از زندگی مان در دانشکده پزشکی مشهد به همدیگر رسیده بودیم. دورادور در وصف او حرفهائی شنیده بودم اما از نزدیک با او برخوردی نداشتم.

یک سال بیشتر از اتمام تحصیل پزشکی ام نمانده بود. روزی در سالن رادیولوژی دانشکده بعد از اتمام جلسه ای من و آقای عربی با هم روبرو می شویم.  محـمد دوست ترکمنی ام رو به من کرده
و می گوید:« زینـب! اگر می تونی مباحث عرفانی ات را با آقای عربی پیش ببر!»

من تشنه بعد از کوتاه احوالپرسی گفتم:« خیلی خوب! بگذارید از اصل و نقطه بنیادی جهان بینی مان شروع کنیم. خدا چیست و یا کیست و کجاست؟»

آقای عربی آرام و با طمانینه:
« او چیزی و کسی نیست جز آنچه روبروی شما ایستاده!»

با نگاهی عمیق و خیره بدو ادامه دادم:« جالبه! اما نظر این خدا در باره کسی که او نیز خود را خدا می داند چیست؟ ارتباط این دو را با هم چگونه تعریف می کنی.....»

در ادامه صحبتهایمان من نشریه مان، ناوک را به او معرفی کردم. او آنها را گرفت و راحت و بی پروا گفت:« می خواهم اگر ممکن است یک روز به خانه تان بیایم و مفصل تر با شما بحث کنم. اجازه می دهید؟»

- با کمال میل! هر وقت که بخواهید.

در روز بعد آقای عربی به همراه همسرش به خانه ما در نزدیکی خیابان دانشگاه آمد. آمدن او با بهجت نشانه ای بود از صداقت و پایه گذاری دوستی برمبنای معنویات.

رفتار صمیمانه آنها با من باعث تداوم رابطه ما شد. من به خانه آنها دعوت شدم.

ابولفضل 11 ساله، باقر 9 ساله، زهرا 7 ساله و رضا 4 ساله فرزندان آنها بودند.

خانه ای در نزدیکی حرم امام رضا. در کوچه پس کوچه های تنگ و قدیمی آن.

وای! که این خانه چه فقیرانه بود. دو اتاق وصل به هم، با یک آشپزخانه ای کوچک، توالت در گوشه حیاط و حمام نیز نداشتند.

در آشپزخانه متوجه شدم آن روز آنها به خاطر من سنگدون مرغ خریده بودند که برای مهمانشان غذائی با گوشت بپزند. نهایت فقر این خانواده برایم غیرقابل انتظار بود.

بتدریج وابستگی و محبت فیمابین من و خانواده آنها بیشتر و بیشتر می شد.

مدتی بعد من چند ماهی به عنوان دانشجوی مهمان در دانشکده پزشکی تهران پذیرفته می شوم، از اینرو خانه اجاره ای ام را پس داده و به تهران برمی گردم.

در مراحل انتهائی تحصیلم در مشهد و بررسی واحدها و دوره های گذرانده ام مقرر می شود که من چند ماهی دیگر نیز برای اتمام تز پزشکی و تکمیل بعضی واحدها در مشهد بمانم. آقای عربی و خانواده اش از جمله دوستانی بودند که تمایل نشان دادند در این مدت با آنها زندگی کنم.

با وجود خانه بسیار فقیرانه و سطح زندگی پائین آنها، تصمیم گرفتم که با این خانواده زندگی کنم. صفا و صمیمیت و محبت قلبی شان بزرگترین سرمایه برای من بودند.

آنها از دو اتاق خود بهترین اش را به من دادند. شبها من در آنجا تنها می خوابیدم و بقیه همه در اتاق دیگر.

در آن فاز بینابینی زندگی و طلاقم از جمال، او نیز یکی دو بار به خانه آقای عربی آمد و با این خانواده آشنا شد.

زندگی در آن شرایط برایم آسان نبود. خانه پر از سوسکهای کوچک بودند که گاهی حتی می بایستی آنها را از روی سفره به کناری می انداختیم و شبها خدا خدا می کردم که توی رختخوابم نیایند. وجود این سوسکها بزرگترین معضل برای من در آن خانه شده بود ولی این احساسم را بروز نمی دادم. نمیدانم اما چه شد و واقعا چه دلیلی داشت که بعد از 2-1 هفته زندگی در آنجا دیگر از آن سوسکها خبری نبودند.
زندگی صمیمانه و پرمهر من با این خانواده شروع شده بود. بچه ها عاشق من بودند. برایشان قصه می خواندم، کمک درسی شان بودم، با هم بازی و تفریح می کردیم و...
در کارهای خانه هم با بهجت همکاری داشتم. همدل و همدردش شده بودم. با هم حرف می زدیم، حمام می رفتیم، خرید می کردیم و....

با عربی هم اکثر شبها تا دیر وقت به مباحث عرفانی و پزشکی می پرداختیم. گاهی با هم دانشگاه می رفتیم. و گاهی به اتفاق همه اعضای خانواده میهمانی و حرم و گردش.

رابطه من و آقای عربی شگفتی و حیرت دانشجویان دیگر را برانگیخته بود و زندگی مشترک ما برایشان غیرقابل باور بودند. آخر من با ایده ها و نظرات ویژه و متفاوتم از دیگر مذهبیون به نوعی زیر ذره بین آنها بوده و مخالفین کمی نداشتم.

حضور من در این خانواده دستاوردهای زیادی برای همه ما داشت. بچه ها بقدری به من عشق می ورزیدند که چندین روز دوری من برای آنها غیرقابل تحمل می شد.

هر باری که صدای زنگ خانه توسط من به گوش شان می رسید، این چهار تا بچه پرهیجان چنان باسرعت به سوی در خیز برمی داشتند که همیشه ترس افتادن از پله و صدمه دیدن شان را داشتم. آنها با دیدن من همگی از گردنم آویزان می شدند و مرا غرق بوسه می ساختند.

یک روز که سرما خورده بودم، از ترس انتقال بیماری به بچه ها خواستم با هشدار از نزدیکی آنها مانع از پریدن شان به سویم گردم، اما با چنان صحنه دلنشین و بامزه ای روبرو شدم که چاره ای جز خنده و تسلیم ندیدم.

- بچه ها یواش، یواش! مواظب باشید که امروز مرا نبوسید و به من نزدیک نشوید. من شدیدا سرما خورده ام.

لحظه ای همه درنگ کردند اما بلافاصله بعد باقر دوباره خودش را در بغلم انداخت و آویزان از گردنم شروع به بوسیدنم کرد:« خاله! من هم سرما خوردم» و بدنبالش زهرا با زبان شیرینش:« آره، آره خاله من هم سرما خوردم» بعد ابولفضل و رضا:« آره، آره خاله من هم » و باز همان آش و کاسه همیشگی مان بود و گردن درد من.

این بچه ها کمترین امکانات تفریحی و ورزشی را دارا بودند. بزرگترین آرزوی باقر و ابولفضل داشتن دوچرخه بود. ولی استطاعت مالی آنها اجازه تهیه این را هم نمی داد.

حقوق انترنی آقای عربی 15000 تومان در ماه باضافه درآمدش از آموزش و پرورش به زحمت کفاف اجاره و تهیه معاش زندگی شان را می داد.

در مسافرتی به تهران من از فاطمه و محمد خواهش می کنم دوچرخه هائی که من چند سال پیش برایشان خریده بودم را به ابولفضل و باقر هدیه کنند و اسباب بازی های قدیمی شان مثل خرس پشمالو و ماشین کنترل از راه دور، را به زهرا و رضا بدهند. آنها هدیه های سهیلا و نازیلا دو خواهر من برایشان بودند.

- بچه ها، دلبرک های من! تمام وسایل و اسبابهای ما در یک زمانی ارزش و اهمیت خاصی برای ما دارند که در زمان دیگری آن اهمیت و ویژگی برای دیگران بیش از آن ارزشها برای ما می شوند، از این رو چه خوب که ما آنها را به کسانی بدهیم که بیشتر از ما نیازمندند و عشق و محبت بیشتری نثارشان می کنند. قطعا این ابزار و وسایل نیز خیلی خوشحال و ممنون ما خواهند شد که در دستان بهتر از خودمان قرارشان داده ایم. نظرتان چیه خوشگلک های من؟

فاطمه - نه! نه! مامان، اصلا حرفش را نزن، لااقل در باره وسایل من! من آنها را به کسی نمی دهم. اینها همه یادگاری اند.

- خوب عزیزم! اگر همه وسایلت را بخواهی به عنوان یادگاری نگه شان داری کلی باید نیرو و انرژی برای خفظ و نگهداری آنها صرف کنی بدون آنکه آنها را به یک استفاده مناسبی برسانی. تازه یادت نمی آد چند سال پیش که کمی سنت پائین تر بود چقدر از داشتن این اسباب بازی ها خوشحال شده بودی؟ چند سال هم که از آن دوچرخه و وسایل دیگرت استفاده کردی نه؟ حالا هم بچه هائی هستند مثل آن زمان تو، که حالا تو می تونی شادشان کنی. می دانی باقر و ابوالفضل چقدر از این دوچرخه ها خوشحال می شوند. بذار که این پسرهای ناز و گل هم یادگارهائی از تو داشته باشند.

- نه مامان زینب، اصلا موافق نیستم! با تو باشه من باید همه وسایلم را هدیه کنم. من قبول ندارم و دلم نمی خواد همین!

چاره ای جز سکوت نداشتم. ادامه بحث بی فایده بود و دلم هم نمی خواست فاطمه بدون خواسته قلبی اش کاری بکند. مردد مانده بودم که محمد گفت:

« ولی مامان من نظر دیگری دارم و حاضرم با کمال میل دوچرخه ام را به ابولفضل و باقر بدهم و ماشین کنترل از راه دورم را به رضا، به اندازه کافی با این ماشین بازی کرده ام. دوچرخه من کوچکتر از مال فاطمه است ولی اشکال نداره که مامان، نه؟»

وای! این جمـلات محـمد چقدر آرامش بخـشم بودند. احسـاس غرور به داشتن محـمد می کردم هرچند از اعتماد به نفس و نوع برخورد فاطمه نیز آنچنان ناراضی نبودم.

بعد از صحبت با جمال با خوشحالی این وسایل را به مشهد بردم. حمل و نقل دوچرخه آسان نبود بویژه، نمی دانم این دوچرخه سیاه و قشنگ چه نیروی عجیبی از خودش ساطع می کرد که مرتب مورد پرسش این و آن قرار می گرفتم" خانم این دوچرخه تان را نمی فروشید؟" انگار ناخودآگاه دیگران نیز دریافته بودند که چه انبوه احساسات زیبائی در این آهن پاره های به شکل دوچرخه درآمده نهفته شده اند.

آن سیاه دوست داشتنی را به یک دوچرخه فروشی نزدیک خانه آقای عربی بردم تا بعد وارسی همه جانبه و روغن کاری و تزئین، آن را آماده تحویل به ما نماید.

ماشین کنترل از راه دور را به رضا دادم و به زهرا نیز هدایای مناسبش را. موادغذائی و کوفته تبریزی های دست پخت مامان را در یخچال گذاشتم. بعد با ابوالفضل و باقر راهی مغازه دوچرخه فروشی شدیم.

هر دو با دیدن آن عروس سیاه قشنگ از شادی فریاد بلندی کشیدند و برای تشکر از من دوباره از گردنم آویران شده و بوسه بارانم کردند.

آنها به نوبت سوار آن می شدند و روزانه خستگی ناپذیر پا می زدند و پا می زدند و پا می زدند و با هر فریاد شادی قلبم را مالامال از شور و شوق می کردند.

عضو فعالی از این خانواده و شریک خوشی ها و سختی های و ناملایمات زندگی آنها شده بودم. کم کم اعضای فامیل نیز با من آشنا شده بودند.

برخوردهای آرام و باطمانینه آقای عربی تاثیرات مثبت بسیاری بر من می گذاشتند. او هیچوقت درهنگام خرید به مقدار پولش نمی اندیشید و می گفت:

« تا وقتی هست هست وقتی نیست نیست. شمردن، برکت پول را از بین می برد.»

آقای عربی یک دوچرخه داشت، دوچرخه ای بسیار ساده و ارزان قیمت که با آن به دانشگاه و جاهای دیگر می رفت.

یک روز وقتی آقای عربی به خانه برگشت از دوچرخه اش خبری نبود. بچه ها زود پرسیدند:« بابا! دوچرخه ات کجاست؟»

- نگران نباشید! یک نفر نیازمندتر از من آن را دزدید.

او آنقدر راحت و بی غم به ربودن این تنها وسیله نقلیه اش برخورد کرد که ما همه نیز جائی برای اندوه و ناراحتی ندیدیم.

ابراز احساسات بی ملاحظه و راحت از ویژگی های دیگرش بود. او در بخش روانی مریضی داشت با بیماری مانی. دختری جوان که با رفتارهای بی پروایش آقای عربی را مفتون و شیفته خود ساخته بود آنچنان که او نیز بی پروا در تشریح و وصف حالات و دلبستگی هایش به آن دختر ابائی نمی کرد.

از این وصف حالات او من هم خوشم آمده بود شاید که چون خودم نیز آن بیماری را داشتم و تمنای چنین واکنشهائی در وجودم نهاده بودند.

سادگی، قناعت، بی نیازی، بی اعتنائی به دنیا و مقام و موقعیت، اخلاص و صداقت وجوه مشترکی بودند که ما را به هم نزدیک می کردند.

در مدتی که در خانه آنها زندگی می کردم خود را مقید به پوشیدن چادر در مشهد کرده بودم هرچند در آن زمان دیگر از فاز اعتقادات شدید دوران زینبی فاصله زیادی گرفته بودم و مدتها بود که نه چادر بلکه مانتو و روسری می پوشیدم.

مصادف با همین مقطع یک بار در خیابانهای تهران مخاطب یک خبرنگاری از یک شبکه تلویزبونی شدم که بی آنکه اطلاعی داشته باشم فیلم مصاحبه من پخش می شود. جالب که آقای عربی به اتفاق تمام خانواده آن برنامه را می بینند. این امر تا اندازه ای موجب ناراحتی و تعجب آقای عربی شده بود.

ابتدا من با کمی خجالت جا خوردم ولی درونا باز از برملائی رازی خوشحال شدم که به نوعی رهائی در آن بود. بحث کوتاه ما در این رابطه نهایتا به نتیجه ای با احترام به عقاید و حفظ استقلال شخصیتی ما رسید.

نزدیک به دو سال دوره انترنی من در مشهد با همان حقوق ماهانه 15000 تومان به اتمام رسیده بود و تنها تکمیل تز پزشکی ام مانده بود.

عدم هیچ گونه برداشت من از این حقوق ها آنها را کم کم به مبلغ نسبتا قابل توجهی در حدود 250000 تومان رسانده بود. این مبلغ همچنان در حساب بانکی من دست نخورده مانده بود تا اینکه من در یک صحبت کاملا اتفاقی متوجه می شوم که 10 ماه اجاره خانه آقای عربی عقب افتاده است.

- آخر تو چرا این موضوع را قبلا به من نگفتی؟ 10 ماه کم نیست.

- آخ نگران نباش زینب! صحبت پیش آمد گفتم. من عمدا قصد عدم پرداخت آنها را نداشتم. هزینه ها بالا رفتند و مشکلاتی پیش آمدند که دیگر نتوانستم. صاحب خانه مان مرا خوب می شناسد که هرگز پولش را نخواهم خورد. اوضاع اینطور نمی ماند، همه چیز درست می شود. من مطمئنم!

- این طور بی خیالی هم خوب نیست عزیزم! بهرحال بگذریم من حالا پیشنهادی دارم که امیدوارم به آن نه نگوئی. باشه؟ نگاه کن عربی جان! من تمام حقوق انترنی ام الان دست نخورده در حسابم هست که اصلا لازمش ندارم و این مبلغ درست معادل این 10 ماه اجاره عقب افتاده است. حالا هم می خواهم که این را از من بی هیچ چون و چرا و ملاحظه ای برای پرداخت اجاره خانه قبول کنی. باشه؟ موافقی؟

آقای عربی با تعجب نگاهی عمیق به من انداخت و بعد از درنگی گفت:« مطمئنی که خودت احتیاجش نداری؟ در ضمن فقط به صورت قرض قبول می کنم نه هدیه، قبول؟»

از خوشحالی و از ترس اینکه مبادا منصرف شود زود گفتم:« باشه! هرطور که تو بگوئی. هر وقت که داشتی و توانستی در آینده آن را به من برگردان. من الان به آن احتیاجی ندارم ولی حتی در آن صورت هم باید اهم و مهم می کردیم که کدامیک از ما نیازش مبرم و ضروری تر است. مگر ما با هم این مباحث عرفانی را نداشتیم که جیبها و پولهای ما یکی می شوند؟ پس منتی نیست.

آقای عربی با لبیک به پیشنهاد من این پول را به مصرف اجاره های عقب مانده خانه می رساند و چه احساس زیبائی را به من به عنوان عضوی از خانواده هدیه می کند.

بهجت بقدری مرا دوست داشت که آقای عربی نیز گاه از سرزنش و شماتت های او در امان نمی ماند و جرات اعتراض و انتقاد به من نمی کرد. حسادت زنانگی معمول در این خانواده جائی برای رشد و نمو نداشت و برعکس بهجت با حضور من در آن خانه خود را محکم تر و قوی تر از سابق می دید و این در واقع تحقق آرزوی من در مورد زنان جامعه مان بود که متاسفانه آنها خود را در یک رابطه طبقاتی پائین تر از مردان محسوب می داشتند و خود را ملزم به اطاعت و تمکین و حفظ تعهدات، نه اینکه در یک رابطه برابر بر پایه عشق و علاقه با آنها برخورد کنند.

بهجت
من هم با شناخت این سیستم همواره تلاشم بر این بود که با ارتقای سطح فرهنگ و دانش انسانها بویژه زنان آنها را آشنا به این حقوق برابرشان با مردان نمایم.
با آن روابط و مناسبات ناهنجار در جامعه ما بر مبنای سیستم رقابتی معمولا حضور دو زن در یک محیط برانگیزنده حس حسادت و تلاش برای اثبات برتری شان به دیگری می باشد و من چه خوشحال بودم که در این خانواده درست برخلاف این روابط معمول بوجود آمده بود و ما به جای رقابت و حسادت هر روز بیش از پیش قویتر و شادابتر می شدیم.

حدود 7 ماه زندگی من با خانواده عربی به روزهای آخر خود نزدیک می شدند.
تز پزشکی ام تحت عنوان "فواید تغذیه با شیرمادر" نمره عالی 19 را به خود اختصاص داده بود و تمام کارهای اداری و دانشگاهی ام برای گرفتن مدارک دکترا یکی پس از دیگری انجام می شدند.

با نزدیکی روزهای وداع، بچه ها بویژه نگرانی و اضطراب خود را هر چه بیشتر نشان می دادند و من بودم که می بایستی وفاداری و تداوم ارتباطم را در هر شرایط و زمانی را به آنها وعده می دادم.

بلیط هواپیمایم برای چند روز بعد اوکی شده بود. یک روز مانده به آخر آقای عربی با یک حالت خاصی رو به من گفت:« زینب! موضوع مهمی است که من باید آن را به تو قبل از آنکه خانه ما و حتی مشهد را ترک کنی بازگو نمایم. حالا که فارغ التحصیل شدی و مدرک پزشکی ات را گرفته ای این را می خواهم بگویم.»
من مشتاقانه و حیرت زده سراپا گوش شده بودم.

- این اقرار برای خود من اهمیت دارد. می دانی زینب! من چه کسی بودم و چرا اصلا و اساسا از همان ابتدا با تو در ارتباط قرار گرفتم؟
با تعجب- نه! چه کسی؟ چطور مگه؟
- پس بگذار بگویم که من از طرف حراست دانشگاه مسئول اخراج تو از دانشگاه شده بودم. گزارشاتی که در باره تو داده بودند حراست را به این نتیجه رسانده بود. من به عنوان مسئول این کار تصمیم گرفتم که ابتدا از نزدیک با تو برخورد کنم ولی از همان برخورد اول نظر من به تو کاملا عوض شد و در تداوم ارتباط با تو به نقش کاملا متفاوت از مسئولیت قبلی ام رسیدم و بعدها هم مدافع قوی تو در آنجا شدم. این مساله را می خواستم یک روزی به تو بگویم و امروز را مناسب آن دیدم.

بنازم حکمت قادر متعال و قدرت "دستی بالای دستی" در این جهان شعورمند را!

روز بازگشت من به تهران فرا می رسد. نامه ای از باقر در سالها بعد به یکی از دوستان من در نیویورک گویای احساسات زیبای این کودک 10 ساله در آن زمان گذشته و حال جوان برومند من می باشد.

به نام آفریننده زیبایی ها

با سلام و خسته نباشید به دوستی که هنوز به طور کامل نمی شناسم.

من یک خانواده مذهبی دارم و خودم هم نسبتا مذهبی هستم ولی خشک مذهب و در دوران صدر اسلام زندگی نمی کنیم. پدر من در دانشگاه با خانم نوبری آشنا شد. در آن زمان زیبا در دوران زینب خودش بود. همه او را زینب صدا می کردند و ما هم که بچه بودیم زینب خاله صدایش میکردیم هنوز هم زینب خاله هست برای ما.

خانم نوبری در مشهد حدود 7 ماه با ما زندگی کرد. ما خیلی دلبسته شدیم. شبی که خواست بره یادم هست با شوهرش جمال بودند. ساعت 10 پرواز داشتند به سمت تهران. من تا نیمه شب بیدار بودم. گریه می کردم که نرو! نرو!

بعد تو رختخوابم که دراز کشیده بودم هر چی سوره از قرآن را یاد داشتم خوندم که خاله برگرده. صبح متوجه یک بوس شدم. چشمام را باز کردم ببینم کی منو بوس کرد. دیدم کسی نیست جز زینب خاله خیلی خوشحال شدم. پرواز کنسل شده بود.

خانم نوبری با تمام افکارش حالا خوب یا بد برای ما عزیز هست. خیلی بیشتر از آنچه که شما فکر کنید. امروز خانم نوبری مثل یک عضو از خانواده ما هست. همیشه و هر روز در باره خانم نوبری صحبت می کنیم انتقاد می کنیم تحسین می کنیم و کلی بحث دیگه.

به هر حال درست هست اگر من و خانواده من طرف دار این حکومت هستیم ولی بیشتر از آن به حقوق افراد احترام می گذاریم تا به انتقاد و سرکوب آنها.

من با تمام عشق و علاقه برای خانم نوبری قسمتهای زیادی از کتابهایش که قراره چاپ بشه را برایش تایپ کردم. من حتی بعضی از این مطالب را قبول نداشتم و شاید توهین به این نظام باشه ولی خانم نوبری برای من عزیزتر از همه چیز هست.

من حتی قرار هست یه مبلغی را برای خانم نوبری بفرستم تا شاید کمکی باشد برای چاپ کتابهایش. به هر حال دوست عزیز من در دوستی هایم همیشه دنبال نقاط مشترک می گردم نه اینکه بشینیم بحث کنیم و عقاید یک دیگر را به زور تو سرهم جا کنیم و سعی کنیم بیشتر به درد هم بخوریم دوست باشیم و با پیدا کردن مشترکات دوستی هایمان را محکم تر کنیم باقر 15/12/85

آقای عربی بعد از فارغ التحصیل شدن که تقریبا با من همزمان بود به اتفاق خانواده به شهر درگز و زادگاه شان برمی گردند. من همچنان در ارتباط با آنها بودم. یک روز در حین صحبت تلفنی با آنها و تک تک بچه ها، رضا کوچولو با شهامت و جسارت به من گفت:« خاله! نمی خوای درگز بیای؟ من خودم ترا دعوت می کنم.»

با وجود تراکم کاری ام حالت جسورانه رضا و زلالی احساسش آن چنان تکانم داد که بعد از لحظاتی درنگ و فکر گفتم:« باشه جانکم! من تا سه چهار روز دیگر شهر شما می آیم. فقط به مامان و بابا هم بگو که در جریان باشند.»

رضا با غرور و شادی وافری این خبر را به اطلاع اعضای دیگر خانواده رسانده بود. بهجت با ناباوری دقایقی بعد به من زنگ زد تا از حقیقت امر مطمئن شود.

- زینب! رضا راست می گوید که تو چند روز دیگر درگز می آئی؟ من که باورم نشد.

- آره بهجت، معلومه رضا راست می گوید. او با شهامت تمام مرا به خانه تان دعوت کرد. من برای تقویت این حالت و احساس قشنگ او هم شده برنامه های دیگرم عقب می اندازم و حتما چند روز دیگر پیش شما می آیم.

تحقق آرزوی این کودک باغرور ارزش تقبل هزینه ها وسختی های این سفر را داشت. یک بلیط هواپیما برای مشهد خریدم و از آنجا با اتوبوس راهی جاده های پرپیچ و خم و کوهستانی درگز شدم.

مسافرت 6-5 روزه من به درگز خاطره بسیار دلنشین و به یاد ماندنی برای من و خانواده عربی و تمامی آشنایان و فامیل آنها و بسیاری از بچه های دیگر در درگز شد.

یک سال بعد، من بعد از انجام طلاق تاریخی ام و حک شدن مهر دوم آن بر روی شناسنامه ام، خرداد ماه سال 1376 عازم کشور آلمان شدم.

بعد از این مسافرت، ارتباط من با آقای عربی و خانواده اش قطع می گردد. تلاش آنها برای پیدا کردن من به جائی نمی رسد. بیمارستانی نمانده بود که آنها سراغ مرا از آنجا نگرفته باشند. کم کم نگرانی و ناخواسته ترس از مرگ من وجود آنها را فرا گرفته بود.

آقای عربی در مسافرتش به تهران چندین بار در ارتباط با پدر و مادر من قرار گرفته و به منزل آنها می رود.

بالاخره در نتیجه ارتباطات مکرر و پرس و جوی زیاد، مادرم که نمی خواست کسی در ارتباط با من قرار بگیرد به آنها فقط در این حد می گوید که من در آلمان هستم.

بعدازحدود 8 سال قطع ارتباط، یک شب باقر دوباره خواب خـاله زینب اش را می بیند. او بلافاصله بعد از بیداری به این فکر می افتد که اسم "زینب نوبری" را در گوگل سرچ کند. با دادن این نام یک دفعه او با دهها مقاله و نوشته و اعلامیه بر روی صفحه کامپیوترش مواجه می شود.

باقر
در آن زمان که مصادف با جریانات بعد سمینار زنان هانوفر درسال 2005 شده بود مقالات زیادی در باره "سیبای تواب" با اشاره به وبلاگ من و نقد و بررسی های آن، البته عمدتا برعلیه من در سایتهای مختلف اینترنتی قابل مطالعه بودند.

باز هم تشکّﱠرر از تمام مخالفان و غیبت کنندگان!

باقر بسرعت به وبلاگ من و از آنجا به شماره تلفن و آدرس ایمیل من دست می یابد و پیغامی با احساس روی منشی تلفن من می گذارد، اما او منتظر جواب من به پیغامش نیز نمی ماند و بلاخره با تلفنهای مکرر موفق به ارتباط مستقیم با زینب اش می شود.

آخ! آخ! بعد از 8 سال صدای دلنشین مرد کوچکم را می شنیدم که امروز 20 ساله شده بود و جوانی برومند و زیبا و باشعور و همچنان عاشق و با احساس!

با تک تک اعضای خانواده حرف زدم. آقای عربی، بهجت، زهرا، ابولفضل، رضا و تکتم که نامزد ابولفضل بود. همه خوشحال و هیجان زده بودیم.

از آن روز به بعد ارتباط اینترنتی ما نیز برقرار می شود و نزدیکتر از همه با باقر که تقریبا هر روز با هم حرف می زدیم و پشت وب کم قرار می گرفتیم.

در اولین برخورد با آقای عربی پشت وب کم با خنده رو به او گفتم:

« آقای عربی! حالا اگر نمی خواهید مرا بی حجاب و نیمه برهنه ببینید، شما باید از من رو بگیرید چرا که من دیگر خودم را از شما نمی پوشانم و نخواهم پوشاند.»

- تو هرچه باشی برای ما قابل قبولی و همان زینبی که بودی. ماهیت انسانها در شرایط مختلف تغییر نمی کنند.

دوستم هوشنگ که می دانست آقای عربی یک فرد حزب الهی و رئیس شورای نظارت بر انتخابات با مسئولیتهای مهم دیگر در شهر درگز بود رو به من کرده و گفت:« زیبا! در معرفی من به او بگو که ما با هم محرمیم و صیغه محرمیت با هم خوانده ایم.»

- هوشنگ، باز دوباره عصبانی ام نکن! من از صیغه و این مفاهیم متنفرم و اساسا هم با ازدواج مخالفم. این را که خودت می دانی. به علاوه به خاطر دیگران و خوشایند آنها و حفظ ظاهر و برای چرت و پرتهای دیگری مثل دروغ مصلحتی نمی خواهم تن به ریا و دوگانگی بدهم. حالا منافع و موقعیت من می خواهد به خطر بیفتد، بدرک!

در موقع معرفی هوشنگ به آقای عربی به عنوان همراه زندگی ام، او با شوخی و کمی شرمندگی گفت:« آقای عربی! شما وقتی برای زیارت امام رضا رفتید از ایشان برای زیبا طلب شفا بکنید.»

آقای عربی با آرامش همیشگی اش جوابی به هوشنگ داد که احساس غرور کردم.

- شما آقا هوشنگ نگران نباشید. زینب شفا یافته خدائی است و سالمتر از خیلی ها. ما شاید او را بهتر از هر کس دیگری بشناسیم و او را در هر حالتی قبولش داریم.

باقر بعد از خواندن و پی گیری مقالات مختلف در سایتها بیش از پیش به من علاقه مند شده بود و حتی علیرغم اختلاف نظرات صریح خویش با من باز شدیدا احساس مسئولیت می کرد که با همه مخالفان من چه فرد و چه گروه و یا انجمن های مختلف برخورد کند و این جای بسی افتخار برای من داشت.

ما تقریبا هر روز در باره همه مسائل مختلف زندگی با هم بحث و گفتگو می کردیم بطوری که او حتی در کوچکترین مشکلات و تصمیمات زندگی اش نیز جویای نظرات من می شد.

- زینب! از روزی که با تو در ارتباط قرار گرفته ام تغییر روحیات و برخوردهایم بقدری برای اطرافیانم محسوس شده است که گوئی دگردیسی در من بوقوع پیوسته است. پیدا کردن دوباره تو نقطه عطفی در زندگی من شده است.

و چه لذت بخش برای من بود وقتی او به خاطرات و تک تک جملات من در گذشته اشاره می کرد که چگونه رهنمودهائی برای آینده اش شده بودند.

عشق وعلاقه ما هر روز به همدیگر بیشتر و عمیق تر می شد. او دیگر شریک و همراه زندگی من در تمام مسائل و مشکلات و ناراحتی هایم شده بود و حتی خود را ملزم به برخورد و دخالت در مشکلات خانوادگی من می دانست.

پدرم بعد از تلفن او با حالت کمی تمسخر می گفت:« حالا دیگه این نیم وجبی 20 ساله از درگز به من زنگ زده و نصیحت و انتقاد به من می کند که اشتباهاتم چی بوده. ببین دیگه کار به کجا رسیده؟»

و چه تلاشها که این پسر برای یافتن جمال شیرمحمدی و فاطمه و محمد نکرد، هرچند آنچنان به نتایج قابل توجهی نرسیدیم ولی سعی و کوشش صمیمانه او، وقت گذاشتن ها، نامه نگاری ها و پی گیری های مداومش برای من بسیار ارزشمند بودند.

باقر همچنین آمادگی اش را برای همکاری فرهنگی با من اعلام می کند. من در حال نوشتن اولین کتاب زندگینامه ام به نام "سیبا" دوران کودکی و نوجوانی و قبل از زندان بودم و در کنار آن در حال تنظیم بعضی قسمتهای "سیبا- زینب" کتاب دوران زندان.

تایپ این صفحات در هامبورگ با قیمت صفحه ای € 5-3 بسیار گران تمام می شدند.

اسکن نوشته هایم، ارسال آنها از طریق ایمیل و دریافت تایپ شده آنها در چند روز بعد آن، دستاورد بزرگ مادی و معنوی برای من از طرف باقر بود که این مسئولیت را با کمال میل خودش یا دوستانش برایم به عهده گرفته بودند.

او به مرور دوستان و آشنایانش را نیز با من در ارتباط ایمیلی و اینترنتی قرار می داد. جالب که یک بار یک طلبه سپاهی نیز جزو آنها بود.

آن طلبه می گفت که بعد از خواندن کتاب "سیبا" در آموزش سپاهیان بخشهائی از ماجراهای من در دوران کودکی را الگو سازی برای دیگران کرده بود.

تمام دوستانم بویژه چپی ها و نیز آنانی که سرسختانه مخالف رژیم بودند از جمله مینو خواجه الدین و دیگر افراد از همکاری باقر که یک فرد حزب اللهی و بسیجی بود بسیار شگفت زده شده بودند و چه جای شادی برای من بود آنگاه که او بی پروا در باره من با اعضای متعصب وابسته به گروههای سیاسی به بحث و گفتگو می پرداخت، هرچند در همه مواضع با او نیز موافق نبودم

به نام خدا

نامه ام را با نام خدا آغاز كردم چون سرمنشا همه آغازها اوست.
با سلام خدمت مهرنوش خانم
كمونیست را باید در زباله دانی های تاریخ پیدا كرد.
من یكی از كسانی هستم كه با خانم نوبری در دوران زینب بودنش آشنا شدم یك بچه 10 ساله بودم با افكار بچه گانه ام. خانم نوبری با پدرم تو دانشگاه آشنا شده بود. بعد با ما رفت و آمد خانوادگی پیدا كرد. ما خیلی سریع به خانم نوبری خوی گرفتیم و احساس می كردیم از اعضای خانواده خودمون هست طوری كه او حدود 7 ماه با ما زندگی كرد. بهش می گفتم زینب خاله. خانواده من مذهبی هستند و خودم هم همینطور.
به نظر خانواده ما خانم نوبری در دوران زینب بودنش برای همه یك نمونه و الگو بود و یك انسانی پاك و مومن.
مومن از ایمان می آید و ایمان همان چیزی ست كه كمونیست نمی تواند درك كند. شما اگر با دین غریبه باشی نمی توانی نظر بدهی در باره دوران زینب بودنش.

من امروز 21 ساله هستم. آخرین باری كه زینب را دیدم 8 سال پیش بود. همه فكر میكردیم او مرده ولی یك شب به من وحی شد كه اسمش را در اینترنت بگردم. همون جا از خواب بلند شدم و این كار را كردم و پیداش كردم و خدا را شكر كردم، خدایی كه كمونیست باهاش غریبه هست.
امروز تو با همان افكار 30 سال پیش زندگی میكنی نفرت و فرار از واقعیتها. زینب دیروز و زیبای امروز از حقیقت ترسی نداشته و نداره و بازگو میكنه. ولی شما فقط داری از دیدگاه خودت حرف میزنی و از سمت خودت جریان را می بینی و تاریخ اینو مشخص میكنه.

از حرفهای شما معلوم میشه فكر میكنی خیلی طرفدار دارین و همه متنفر هستند از این حكومت. نه! اشتباه فكر میكنی مردم ایران با كمونیست خیلی فاصله دارند. مطمئن باش اگه هم بخواد عوض بشه این حكومت طرف كمونیست نمیره چون مردم من دین و ایمان دارند همون چیزی كه كمونیست غریبه هست باهاش.

امروز خانم نوبری در یك دیدگاه دیگه زندگی میكنه كه برای من و خانواده ام محترم هست. در باره ناصر یا همان علی همسر اعدام شده زینب هم خودت را قاضی بكن اگر تو یك حكومتی تشكیل بدی و من به عنوان یك مخالف شروع كنم به مبارزه مسلحانه و از این جور كارها، بعد با من چی كار می كنی از من تشكر میكنی؟

اطلاعات من در باره كمونیست كم نیست. من خودم به این موضوع خیلی علاقه مند هستم و خیلی مطالعه داشتم، حداقل نسبت به هم رده های سنی خودم خیلی زیاد میدونم. من اینقدر علاقه دارم كه شروع به خوانـدن زبان روسی كرده ام و دوره متوسطه را می گذرانم. یك معلم روسی 50 ساله دارم كه از كمونیست زیاد برایم گفته، از سر بریدنهای استالین تو مسكو، از لنین و از بزرگانتون. فقط این را بدونید كه مردم من به این انقلاب با همه مشكلات و كمبودها ایمان دارند و عاشق و طرفدارش هستند.

حرف پایانی من اینست كه نگاه كنید به یك عمر مبارزه که برای چی؟ به چی رسیدن؟ روسیه را نگاه كن! به هم پاشید و تیكه تیكه شد. ببین از كدوم حكومت كمونیستی الگو می گیرید اصلا چیزی باقی مونده از كمونیست؟ یا فقط یك اسم باقی مونده.

انسان باید عمرش را در یك راه خوب خرج بكنه، نه یك راهی كه ته اش بن بست هست. به خودت نگاه كن! به چی رسیدی؟ از وطنت آواره هستی، احتمالا 50 یا 60 سال هم سن داری. آیا با فقط مبارزه در راه كمونیست چیزی از زندگی فهمیدی؟

مبارزه برای چی؟ به چی رسیدن؟ به یك ایران آزاد!

فكر نكنم برای تو كمونیست آزادی معنا داشته باشه. خانم نوبری امروز داره خاطرات گذشته اش را ورق میزنه و آن را بدون كوچكترین سانسور مینویسه. امیدوارم نظرت در باره زیبا عوض بشه و با این دید منفی دیگر او را نگاه نكنی.
باقر 3.1.1386

باقر با مینو خواجه الدین نیز صمیمانه و دوستانه وارد ارتباط شده و از طریق ایمیل برای او دلایل همکاری اش را با من بیان می کند. در آن زمان من در یک همکاری تنگاتنگی با مینو بودم که داوطلب تحقیق و پژوهش و تالیف زندگینامه من شده بود. متاسفانه مینو برخورد شایسته ای با این جوان مخلص و صادق نمی كند. به نامه ای از باقر برای مینو نظری می اندازیم.

با سلام به مینو خانم


من كسی هستم كه برای خانم نوبری در ایران تایپ می كنم البته نه برای مقاصد اقتصادی. من به خاطر عشق و دوست داشتن خانم نوبری كه بهش میگم خاله این كارو انجام میدم.

اولین بار كه خانم نوبری آمد خونه ما هنوز یادم نرفته. خانم نوبری برای من و دیگران یك الگو و برای من واقعا یك نیاز بود، چون احساس می كردم كه او یك فرشته هست. دقیقا همانطوری كه بچه های خانواده علی"سیبا سیبا" می كردند ما هم "زینب زینب" می كردیم.

اون برای خانواده ما خیلی عزیزه با اینكه ما یك خانواده مذهبی هستیم و خانم نوبری یكسری عقاید نسبتا مخالف با دیدگاههای ما را دارد ولی ما به هیچ عنوان با او مشكلی نداریم و با تمام وجود و با تمام اعتقاداتش دوستش داریم. پدر من یك فرد مذهبی هست ولی خانم نوبری را با تمام افكارش قبول دارد. آخرین باری كه خانم نوبری به شهر ما آمدند. در سال 1375بود این آخرین باری بود كه ما او را دیدیم. بعد از آن هم خبردار شدیم كه به خارج از كشور رفته اند. نمی دانستیم كدام كشور رفته اند ولی به هرحال ما همیشه منتظر او بودیم و فكر می كردیم كه او خواهد آمد. گاهی اوقات هم فكر می كردیم كه خانم نوبری را كشته اند و از این فكرها.

ولی بعد از 10 سال من ناگهان در خواب به فكرم افتاد كه اسم خانم نوبری را در اینترنت بگردم همان جا از خواب بیدار شدم و این كار را كردم. وقتی فردا به مادرم گفتم از خوشحالی گریه كرد و عكس خانم نوبری را بوس كرد. من با خانم نوبری تماس گرفتم او هم خوشحال شده بود به قول خودش انگار بچه هاش رو پیدا كرده بود. من برای خانم نوبری این كار را با تمام وجودم می كنم و این حداقل كاری هست كه می تونم براش بكنم.

پس مینو خانم این به جز یك عشق واقعی چه نام دارد؟                          باقر

در كتاب "سیبا- زینب" من از زحمات باقر از درگز تشكر كردم. بعد نمونه كتابهای چاپ شده ام را با هدایائی کوچک به درگز فرستادم. مرد کوچکم با دیدن مبالغی در بین کتابها تشری به من زده و می گوید:« نمی فهمم، من از اینجا می خواهم برای تو کمک مالی بفرستم. تو برمی داری و وسط کتابها یورو می ذاری. دیگه این کار را نکن زیبا! نگران ما هم نباش! ما دیگه مثل سابق فقیر نیستیم. باشه، قبوله؟»

آقای عربی با اشتیاق کتابهایم را مطالعه کرده و چندین بار برای بحث با من پشت وب كم قرار می گیرد.

- زینب! نظرت در باره ارتباط من با بچه هایم و این آزادی هائی كه آنها دارند چیه؟

- به نظرم خیلی بهتر از گذشته است ولی برای تائید این روابط در همه زوایا من نیاز به زمان و شناخت بیشتری دارم. در مجموع شیوه های برخورد باقر حاكی از حضور فرهنگ باز و خوبی در جو خانواده است.

- راستی زینب، تو پناهنده سیاسی هستی؟ من از این بابت خیلی از تو ناراحت شدم.

- آقای عربی! من پناهنده شدم ولی نه پناهنده سیاسی، هرچند مورد من بی ارتباط به جریانات سیاسی گذشته ام نیز نبوده است.

من الان مدتهاست كه دیگر مثل گذشته مدافع و طرفدار جمهوری اسلامی نیستم ولی مبارزه و فعالیت سیاسی علیه آن نیز ندارم. در آلمان من با اقرار به این امر در مصاحبه اول رد شدم اما بعد از سه سال با تحقیقات و بررسی های زیاد بنا به بیماری روانی و شرایط خاص روحی ام پناهندگی من پذیرفته شده و دادگاه به نفع من رای من می دهد که در این امر قطعا گذشته سیاسی من نیز مورد توجه قرار گرفته بودند.

- خب باشه، حالا بگو كی می خوای به ایران برگردی؟

- فعلا كه اصلا چنین تمایلی را ندارم. ولی می توانم به یك كشوری بیایم و آنجا با هم دیداری داشته باشیم.

- آخ! چه خوب! به نظرم تركمنستان خوبه! با درگز هم آنچنان فاصله ای نداره. بیا تركمنستان! ما هم همگی می آئیم به دیدارت.

- خوبه، پس بعد از مسافرتم به تركیه، این سفر را در برنامه ام می گذارم.

- حالا از اینها گذشته بگو ببینم خانم! این پیرو فلسفه برهنگی شدن چه صیغه ای است؟ به بی حجابی كه رسیدی هیچ، برهنگی كامل دیگه به چه معناست؟

- وای آقای عربی! چه خوب كه این سوال را مطرح كردی. خیلی دلم می خواست این مبحث را با تو پیش ببرم. این فلسفه برهنگی در واقع همان رهائی و رستگی كامل و غوطه وری در دنیای بی بند و باری و بدون حد و مرزهاست. پا در بهشت نهادن و حوری آن شدن است. آیا در بهشت عیب و ایرادی برای برهنگی و لختی است؟ من راز و سر وصل این دنیا را به آن دنیا و كلید ورود به آن را یافته ام.

- اما زینب، در عرفان منظور برهنگی روحی است نه جسمی!

- این تعبیر ناشی از ترس تو از برهنگی جسمی است و گرنه عربی جان كجاست در بعدی از این جهان كه جسم و روح را بتوان از هم مجزا نمود؟ وحدت وجود ملاصدرا رابطه جسم و روح را چگونه بیان می كند؟ معراج محمد نیز فقط روحانی نبود. در رجعت و بهشت نیز هر دو بعد جسمانی و روحانی است.

- اما ما عشق و لذت دنیوی را نمی خواهیم.

- آقای عربی، این تنها یك ادعاست و گرنه چه كسی است كه در واقعیت امر نافی لذتهای دنیائی از خوردن، آشامیدن، خوابیدن و لذائذ جنسی وغیره باشد. عدم اقناع به این لذائذ بحث دیگری است. در تعالی انسان می تواند نه دنیا و آخرتی برای او و نه فاصله ای بین زندگی و مرگ او باشد و تمامی لذائذ او از وحدت وجود نشات بگیرد.

- یعنی تو به جائی رسیده ای كه برهنگی و حجاب كامل برایت یكی شده است؟

- بحث من و توانائی و رسیده های من یك موضوع است و آنچه واقعیت و حقیقت است موضوع دیگر. در پاسخ به سوال تو در باره خودم می توانم بگویم كه نه هنوز كامل، ولی در آن سیرم كه یكی نماد خداست و دیگری نماد خود.

برهنگی برای من در نفس معنا با پوشیدگی كامل تفاوتی ندارد ولی من نیز برای یكی نمودن تمامی ابعاد آنها و ملكه نمودنش در وجودم نیاز به زمان و خودسازی دارم. احساس حوری بودن لذت بخش است تا به جائی كه با گذشت زمان پیری و جوانی در هم بیامیزد و تو خود را در سیر تعالی هر روز زیباتر و زیباتر ببینی و توانائی عاشق ساختن زمینیان را.

برهنگی جسمی و روحی و رهائی از داوری ها و پذیرش خود به همان گونه که برهنه و عریان و بی پرده هستی و رسیدن از نهایت خودپرستی به خدا یا خوداپرستی.

آه! چه مشتاقانه منتظر همرهی و همپائی و همسری در این راه و گذرم!

- زینب یا زیبا! شاید بهتره كه ما این مباحث را حضورا با هم پیش ببریم. مباحث جالب و عمیقی هستند كه مطرح می كنی. امیدوارم كه هرچه زودتر ترا ببینم.

آخرین مكالمه من با آقای عربی در خانه دائی شان بود كه به همراه بهجت از آنجا به من تلفن كرده بودند. بعد از سلام و احوالپرسی معمول بهجت گفت:« زینب جان! اینجا ذكر و خیر تو با فامیل هامان بود كه آقای عربی گفت به تو زنگ بزنیم. آخر بگو ترا به خدا كی می خوای ایران بیائی؟ دلمون برات یه ذره شده!»

من با خنده و شوخی- بهجت جان! من چند بار بگویم كه فقط در صورت رئیس جمهور شدن به ایران برمی گردم و لاغیر.

- آخ زینب جان تو بیا قبوله! ما همه به تو رای می دهیم مگه نه آقای عربی؟

- من كه شك دارم آقای عربی به من رای بدهد ولی خدا را چه دیدی.......

صدای خنده و شوخی آقای عربی و بقیه به گوش می رسید.

و آخ! آخ! آخ! نمی دانستم از بازی سرنوشت با ما در چندین هفته آن روز را

كه جواد یكی از دوستان باقر در پیام های اینترنتی خود از یاهو پرسید:

« هستی زیبا؟»

- آره بگو!

- زیبا! ناراحت نشی از این خبری كه بهت می خوام بگم!

- نمی دانم ناراحت می شوم یا نه. اگر می خواهی به من خبرت را بدهی به ناراحتی ام فكر نكن و زود باش لطفا!

- زیبا! زیبا! آقای دكترعربی، آقای دكترعربی...... فوت كرد.

- چی؟ چی؟ چی؟ درست می بینم آنچه را تو نوشتی؟ درسته؟

- آره متاسفانه! دكترعربی دیشب در بازگشت از مشهد در جاده درگز با یك تریلی تصادف می كند و در جا فوت می كند.

چشمانم را بستم و سرم را روی میزم گذاشتم و دیگر نمی توانستم كلامی بنویسم.

بعد از دقایقی دوباره نوشته ها را مرور كردم. نه! نه! امكان ندارد!

شب باقر با من تماس گرفت.

- نمی دونم زینب! مات و مبهوتم. نمی تونم حتی گریه كنم.

من هم نمی توانستم گریه كنم. مرگ آقای عربی بسیار غیرمنتظره بود. حالت عجیبی داشتم. خیلی هم ناراحت و غمگین نبودم و احساس ضایعه و كمبودی نمی كردم.

عجیب، كه من در رویاروئی با پدیده مرگ چه بی تفاوت و گیج می گشتم.

در تشیع جنازه و مراسم سوگواری آقای عربی بیش از6000 نفر از همه جا شركت كرده بودند. آقای عربی پزشك محبوب و دلسوز و فداكار درگز و مناطق اطراف بود.

در تماس تلفنی با بهجت او فقط گریه می كرد:

« زینب جان! تمام مدت چشمم به در بود كه تو بیائی و مرهم دردهای من گردی.... زینــب جاااااااااااان......»

چندین ماه بعد من بدنبال تغییر و تحولات زندگی ام بعد از10 سال قصد بازگشت به ایران می نمایم.

باقر نگران و مضطرب شده بود و می ترسید كه مبادا من دوباره در ایران دچار مشكلات سیاسی و امنیتی شوم، ضمن اینكه پذیرش و رویاروئی با زینب كه دیگر زیبائی با تحولات بسیاری شده بود چندان هم آسان نبود.

باری او بعد از مشاهده عزم راسخ من در سفرم از طرف بهجت و دیگر اعضای فامیل به من پیام می رساند: « زیبا! به ایران و شهر درگز و خانه خودت خوش آمدی! ما تو را همیشه و در هر حالتی که هستی با جان و دل پذیرائیم. ما وسایل و ابزار آلات پزشكی آقای عربی را نیز برای تو نگه داشته ایم تا هدیه ای برای تو باشد، به امید اینكه پیش ما بمانی و در این شهر خودت به طبابت مشغول شوی!»

و من در پروازم به سوی ایران می دانستم و بر این باور بودم كه خانه آقای عربی یكی از خانه های امید من است هرچند خود او دیگر نباشد.

تهران 30.03.1387              زیبا ناوک     


0 دیدگاه:

Post a Comment

رهنمودهای زیبا ناوک

تماس با زیبا ناوک

zibanawak1@gmail.com 00491795737383

فیسبوک

آمار بازدیدکننده ها