Monday, March 2, 2015
چـند شـب پیـش از سـاعت 12.5 شـب تا 3 صـبح در تخت خـوابم وول می خـوردم و نمی توانستم چشم برهم زنم چرا که بی اراده فکری به ذهنم آمده بود که لحظه ای رهایم نمی کرد و آن این بود که با وجودی که این خانه جدیدم را طوری اننخاب کرده بودم، طبقه هم کف، تا مادرم راحت بتواند به آنجا بیاید و مبل اتاق نشیمن ام را مناسب خواب پدر و مادرم با تخت دونفره و دهها کار دیگر…..
ولی حالا اصلا دلم نمی خواست که پدر و مادرم به خانه من بیایند و حتی برای ساعتی مهمان من باشند.
انواع فکرهای مختلف در ذهنم اینور و آنور می رفتند و تصویر آنها از جلوی چشمم لحظه ای دور نمی شد……
ای بیرحم! بعد از مدتها آنها می خواهند به شهر تو در آلمان بیایند. چطور جرات می کنی به این پدر و مادر مسن و رو به پیری ات این حرف را بزنی؟
انعکاس این عمل و رفتار تو در اطرافیان و نزدیکانت چه خواهد بود؟
تو مگر دوستشان نداری؟ به خاطر این مهر و محبتی که به آنها داری ملاحظه شان کن!
مادرت در بیمارستان بوده و تحت عمل جراحی، این را حداقل بهانه کن!
پدرت در ایران این اواخر خیلی به تو نزدیک شده بود و با تو همیاری های زیادی داشته، جبران کن!
ببین ببین! دختر خوب! …. عاقل باش! و…….
و…… و…………
آاااااااااااااااااااااااخ! آااااااااااااااااااااااااااااااااااخ! …….
رهااااااااااااااااااایم کنید!
می خواااااااااااااااااااام رحم نداشته باشم می خوام خودم باشم
و بعد از 50 سال حرف دلم را با صدای بلند بگویم.
آرررررررررررررررررره! می خوام به شماااااااااا پدر و مادر عزیزم
نه بگویم نه ای بزرگ و حتی پدر و مادر شما را ننامم!
من را از این بندها رهااااااااااااااااااااایم کنید!
من را از این بت پرستی از این بت پدر و مادر! که دیوانه ام کرد رهاااااااااایم کنید!
ولی مگر این کار به این راحتی بود. آشفته و پریشان شده بودم.
راه چاره را در این دیدم که برای قدم اول این فکر را به دیگران بازگو کنم تا کمی از وجودم دور شود و فضائی بیشتر برای نفس کشیدن داشته باشم و دیگران را در درد و رنجم شریک سازم.
دوستانی شماتتم کردند. انگار بدنم این شماتت ها را هم نیاز داشت تا خود را برای ورود این افکار پلید؟؟!! و غیراخلاقی؟؟!! و غیرانسانی؟؟!! مجازات کند.
و بندرت بودند دوستانی هم که با تعجب و حیرت سکوت می کردند
و منتظر نتیجه عمل من!
منتظر امداد الهی مانده بودم که من را از این فکری که رهایم نمی کرد نجاتم دهد مثلا خواهرم تلفنی بزند و با من حرفی و یا کسی از نزدیکانم اما دریغا!!!
بلاخره امروز بعد از چند روز خودم تصمیم گرفتم به نوعی این معضل روحی ام را حل کنم و مساله را فیصله دهم.
بله! امروز کار بزرگی کردم و راحت شدم چون خودم را به زور زنجیرهای عقلم به سمت تصمیم گرفتن کشاندم و تصمیم گرفتم!
و بعد از یک نفس عمیق در تماس تلفنی با خواهرم خلاصه و صریح گفتم:
عزیزم! می تونی پیام من را به مادر و پدر عزیزمان برسانی که بلیط خودشان را از کانادا به شهر من نگیرند. چون من نمی خواهم پذیرایشان باشم! البته این تصمیم را من برای این بار گرفتم ممکن است در آینده نظر دیگری داشته باشم.
- چه راحت! خوشم اومد! حتما! به اونا میگم که زیبا نمی تونه این بار پذیرای شما باشه!
- نه، نمی تونم نه! بلکه نمی خوام! معلومه که می تونم چند روزی مهماندار آنها باشم ولی نمی خوام. حالا اگه دلایلش هم از من خواستند شاید بعد از برگشت شان به آنها بگویم. اول می خوام که بدون هیچ اما و اگری این نه و نپذیرفتن من را قبول کنند.
در ضمن می خوام تا خودم از تو نپرسیدم که حال آنها چطوره به من هیچ خبر ناراحت کننده ای از کل وضعیت آنها به من نگوئی! چون فکرم را چند روزی آشفته می کنه! هیچی به من نگو تا خودم ازت نپرسیدم.
- عالیه! برام خیلی جالبه این برخوردهای تو! من که نزدیک به 30 ساله در اروپام با وجودیکه نسبت به همه روابطم از جمله خود تو این کار را انجام دادم ولی هنوز نتونستم این تمنای درونی ام را در رابطه با آجان و فرآن عملی شان کنم.
باشه! ترا هم در هیچ قیود اخلاقی نمی ذارم چون من هم به حس انسانها در وهله اول اهمیت می دهم. حتما این نکته آخری هم که در باره خبرهای ناراحت کننده گفتی رعایت خواهم کرد. اتفاقا یکی دیگه از خواهرمون هم همین را از من خواسته که چنین خبرهائی را به او از دیگران حتی از پدر و مادر مان نگویم چون اوضاع و احوال روحی اش را بدتر می کنه.
- مرسی جانم! بار سنگینی را از دوشم برداشتی! چه خوبه که همه ما همدیگر را بفهمیم و بتوانیم با بیان احساسات صریح مان روابط مان را به خوبی و با خاطر خوش با هم تنظیم کنیم.
20.9.09 از مقالات اجتماعی زیبا ناوک

0 دیدگاه:

Post a Comment

رهنمودهای زیبا ناوک

تماس با زیبا ناوک

zibanawak1@gmail.com 00491795737383

فیسبوک

آمار بازدیدکننده ها